﻿<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>باران</title>
	<atom:link href="http://ashat.blog.af/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ashat.blog.af</link>
	<description>اینجا در این وبلاگ در آشات دوست داشتن جرم نیست ، مقدس است، پرتوی از روح خداست</description>
	<lastBuildDate>Wed, 02 Dec 2009 07:53:07 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1-alpha</generator>
		<item>
		<title>ای زمین و آسمان به حال من اشک ریزید که من خدا شده ام؟؟؟</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/12/02/%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%a2%d8%b3%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b4%da%a9-%d8%b1%db%8c%d8%b2%db%8c%d8%af-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/12/02/%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%a2%d8%b3%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b4%da%a9-%d8%b1%db%8c%d8%b2%db%8c%d8%af-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 07:53:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=201</guid>
		<description><![CDATA[وقتی که سرود هستی خوانده شد و خاک جان گرفت و این جان اشرف مخلوقات شد و همه سجده کردند در برابر خاک ، آتش نافرمانی کرد و خود را برتر از خاک دانست و خاک را وادار به اطاعت کرد و خاک بر خاک شد و زندگی آغاز شد و آتش مخلوق خاک شد و خاک خدا شد؟؟؟

خاک پنداشت که خدا شده است و خدا را به فراموشی سپرد...

خدای که آتش را در اختیار حیوانی وحشی و درنده خو قرار داد تا آدم آدم شود ..اشرف مخلوقات شود و خداوند به خود بالید که چه آفریده است ..آفریده ای که خود می آفریند ..!

آتش این ودیعهی الهی که از عرش کبریایی خارج شد و خاک را خالق کرد آری خاک خدا شده است و خدا نابود شده است...خدا نابود شده است در دل خاک ولی هست ..هست خدای که هنرمندانه به تصویر کشیده بوم هستی را . چه زیبا پیوند داده آسمان را به زمین و زمین را به آسمان و هر دو را در هم آمیخته ..همه در خدمت خاک باشند و برای خاک و همچنان خدا در دل خاک نابود است و آتش زبان خاک است و به خاک جان میبخشد ... خاک خدا شده است و آتش خدا پرست و این خدا نمیداند و نمیخواهد بداند همانگونه که بر خاک شد در خاک میشود و سرود هستی همچنان ادامه دارد و هنر ادامه ی کار خدا است....
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">وقتی که سرود هستی خوانده شد و خاک جان گرفت و این جان اشرف مخلوقات شد و همه سجده کردند در برابر خاک ، آتش نافرمانی کرد و خود را برتر از خاک دانست و خاک را وادار به اطاعت کرد و خاک بر خاک شد و زندگی آغاز شد و آتش مخلوق خاک شد و خاک خدا شد؟؟؟</p>
<p dir="rtl">خاک پنداشت که خدا شده است و خدا را به فراموشی سپرد&#8230;</p>
<p dir="rtl">خدای که آتش را در اختیار حیوانی وحشی و درنده خو قرار داد تا آدم آدم شود ..اشرف مخلوقات شود و خداوند به خود بالید که چه آفریده است ..آفریده ای که خود می آفریند ..!</p>
<p dir="rtl">آتش این ودیعهی الهی که از عرش کبریایی خارج شد و خاک را خالق کرد آری خاک خدا شده است و خدا نابود شده است&#8230;خدا نابود شده است در دل خاک ولی هست ..هست خدای که هنرمندانه به تصویر کشیده بوم هستی را . چه زیبا پیوند داده آسمان را به زمین و زمین را به آسمان و هر دو را در هم آمیخته ..همه در خدمت خاک باشند و برای خاک و همچنان خدا در دل خاک نابود است و آتش زبان خاک است و به خاک جان میبخشد &#8230; خاک خدا شده است و آتش خدا پرست و این خدا نمیداند و نمیخواهد بداند همانگونه که بر خاک شد در خاک میشود و سرود هستی همچنان ادامه دارد و هنر ادامه ی کار خدا است&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/12/02/%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%a2%d8%b3%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b4%da%a9-%d8%b1%db%8c%d8%b2%db%8c%d8%af-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>268</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست    عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/12/02/%d8%a2%d8%af%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%85-%d8%ae%d8%a7%da%a9%db%8c-%d9%86%d9%85%db%8c-%d8%a2%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%85%db%8c-%d8%af/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/12/02/%d8%a2%d8%af%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%85-%d8%ae%d8%a7%da%a9%db%8c-%d9%86%d9%85%db%8c-%d8%a2%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%85%db%8c-%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 07:48:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=198</guid>
		<description><![CDATA[آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست    عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست    عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی</p>
<p dir="rtl">میگویند زندگی دو روز است دو روز طولانی&#8230; دو روز کوتاه و گاهی این دو روز به مراد ما راه نمیرود و سرنوشت این فرزند نا خلف زندگی چه بازیها با ما میکند..ما را به سطوح می آورد &#8230;لعنت بر عالم میکنیم &#8230;ناله بر همه چیز ، شکایت میکنیم از هر دری که چرا من &#8230;چرا من؟؟؟</p>
<p dir="rtl">نمیدانیم از مشکلات دیگران شاید آنها هم مشکلاتی دارند &#8230;نه ما را چه به کار دیگران مشکلات خودمان کم است؟؟</p>
<p dir="rtl">آدمی این است انسان نمیشود  این دو روز هم میگذرد چه به میل ما بچرخد چه نچرخد همه میرویم و جز یادی نمیماند ز جای شاید آن یاد هم نماند&#8230;.</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl">دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت       دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور</p>
<p dir="rtl">هان مشو نومید چون  واقف نئی از سر غیب       باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور</p>
<p dir="rtl">ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند       چون تو را نوحست کشتی بان غم مخور</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/12/02/%d8%a2%d8%af%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%85-%d8%ae%d8%a7%da%a9%db%8c-%d9%86%d9%85%db%8c-%d8%a2%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%85%db%8c-%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7211</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/12/02/%d8%b5%d8%b9%d8%a8-%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%b9%d8%ac%d8%a8-%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%be%d8%b1%db%8c%d8%b4%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%85%db%8c/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/12/02/%d8%b5%d8%b9%d8%a8-%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%b9%d8%ac%d8%a8-%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%be%d8%b1%db%8c%d8%b4%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%85%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 07:41:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=194</guid>
		<description><![CDATA[صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl">تو دنیای پریشان و آشفته ی که ما توش زندگی میکنیم آدم بودن سخته چه برسه به انسان شدن ولی گاهی اوغات به طور اتفاقی آدمی مراحلی را طی میکنه که ی انسان کامل بشه نه کاملا انسان ولی بازم همون ی نفر غنیمت تو دنیای که همه دوس دارن به هم زور بگند و همدیگرو از بین ببرند دنیایی پر از دروغ پر از نیرنگ پر از فریب پر از بدی &#8230;تو دنیای بد ما، آدمی از محبت و عشق چه میفهمید که بار این امانتو به گردن گرفت و خودشو رسوا کرد &#8230;چه خوب کار کرد آسمان کوه  دریا جانوران پرندگان که زیر بار این امانت نرفتند و خودشونو رسوا نکردند پیش خدا ، خدای خوب و مهربان&#8230; و چه خوب کار کرد آدم&#8230; تجربه ی زیبای بود !! و زشت شد و هر روز زشتر میشود وچه رسوا ما ؟؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/12/02/%d8%b5%d8%b9%d8%a8-%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%b9%d8%ac%d8%a8-%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%be%d8%b1%db%8c%d8%b4%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%85%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1132</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مولانا جلالدين محمد بلخي***</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/11/11/%d9%85%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84%d8%af%d9%8a%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%a8%d9%84%d8%ae%d9%8a/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/11/11/%d9%85%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84%d8%af%d9%8a%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%a8%d9%84%d8%ae%d9%8a/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 08:29:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=190</guid>
		<description><![CDATA[حکایت در بیان توبه‌ی نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بی‌لذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت می‌کند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<table id="block18711" border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td style="width: 17em"><span>بود مردی پیش ازین نامش نصوح</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 17em"><span>بد ز دلاکی زن او را فتوح</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 17em"><span>بود روی او چو رخسار زنان</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 17em"><span>مردی خود را همی‌کرد او نهان</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 17em"><span>او به حمام زنان دلاک بود</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 17em"><span>در دغا و حیله بس چالاک بود</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 17em"><span>سالها می‌کرد دلاکی و کس</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 17em"><span>بو نبرد از حال و سر آن هوس</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 17em"><span>زانک آواز و رخش زن‌وار بود</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 17em"><span>لیک شهوت کامل و بیدار بود</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 17em"><span>چادر و سربند پوشیده و نقاب</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 17em"><span>مرد شهوانی و در غره‌ی شباب</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 17em"><span>دختران خسروان را زین طریق</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 17em"><span>خوش همی‌مالید و می‌شست آن عشیق</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 17em"><span>توبه‌ها می‌کرد و پا در می‌کشید</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 17em"><span>نفس کافر توبه‌اش را می‌درید</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 17em"><span>رفت پیش عارفی آن زشت‌کار</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 17em"><span>گفت ما را در دعایی یاد دار</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 17em"><span>سر او دانست آن آزادمرد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 17em"><span>لیک چون حلم خدا پیدا نکرد</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 17em"><span>بر لبش قفلست و در دل رازها</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 17em"><span>لب خموش و دل پر از آوازها</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 17em"><span>عارفان که جام حق نوشیده‌اند</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 17em"><span>رازها دانسته و پوشیده‌اند</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 17em"><span>هر کرا اسرار کار آموختند</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 17em"><span>مهر کردند و دهانش دوختند</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 17em"><span>سست خندید و بگفت ای بدنهاد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 17em"><span>زانک دانی ایزدت توبه دهاد</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p> </p>
<table id="block18712" border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>آن دعا از هفت گردون در گذشت</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>کار آن مسکین به آخر خوب گشت</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>که آن دعای شیخ نه چون هر دعاست</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>فانی است و گفت او گفت خداست</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>چون خدا از خود سال و کد کند</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>پس دعای خویش را چون رد کند</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>یک سبب انگیخت صنع ذوالجلال</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>که رهانیدش ز نفرین و وبال</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>اندر آن حمام پر می‌کرد طشت</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>گوهری از دختر شه یاوه گشت</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>گوهری از حلقه‌های گوش او</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>یاوه گشت و هر زنی در جست و جو</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>پس در حمام را بستند سخت</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>تا بجویند اولش در پیچ رخت</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>رختها جستند و آن پیدا نشد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>دزد گوهر نیز هم رسوا نشد</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>پس به جد جستن گرفتند از گزاف</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>در دهان و گوش و اندر هر شکاف</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>در شکاف تحت و فوق و هر طرف</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>جست و جو کردند دری خوش صدف</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>بانگ آمد که همه عریان شوید</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>هر که هستید ار عجوز و گر نوید</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>یک به یک را حاجبه جستن گرفت</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>تا پدید آید گهردانه‌ی شگفت</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>آن نصوح از ترس شد در خلوتی</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>روی زرد و لب کبود از خشیتی</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>پیش چشم خویش او می‌دید مرگ</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>رفت و می‌لرزید او مانند برگ</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>گفت یارب بارها برگشته‌ام</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>توبه‌ها و عهدها بشکسته‌ام</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>کرده‌ام آنها که از من می‌سزید</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>تا چنین سیل سیاهی در رسید</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>نوبت جستن اگر در من رسد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>وه که جان من چه سختیها کشد</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>در جگر افتاده‌استم صد شرر</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>در مناجاتم ببین بوی جگر</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>این چنین اندوه کافر را مباد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>دامن رحمت گرفتم داد داد</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.43em"><span>کاشکی مادر نزادی مر مرا</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.43em"><span>یا مرا شیری بخوردی در چرا</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p> </p>
<table id="block18713" border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td style="width: 15.87em"><span>جمله را جستیم پیش آی ای نصوح</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.87em"><span>گشت بیهوش آن زمان پرید روح</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.87em"><span>هم‌چو دیوار شکسته در فتاد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.87em"><span>هوش و عقلش رفت شد او چون جماد</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.87em"><span>چونک هوشش رفت از تن بی‌امان</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.87em"><span>سر او با حق بپیوست آن زمان</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.87em"><span>چون تهی گشت و وجود او نماند</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.87em"><span>باز جانش را خدا در پیش خواند</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.87em"><span>چون شکست آن کشتی او بی‌مراد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.87em"><span>در کنار رحمت دریا فتاد</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.87em"><span>جان به حق پیوست چون بی‌هوش شد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.87em"><span>موج رحمت آن زمان در جوش شد</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.87em"><span>چون که جانش وا رهید از ننگ تن</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.87em"><span>رفت شادان پیش اصل خویشتن</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.87em"><span>جان چو باز و تن مرورا کنده‌ای</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.87em"><span>پای بسته پر شکسته بنده‌ای</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.87em"><span>چونک هوشش رفت و پایش بر گشاد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.87em"><span>می‌پرد آن باز سوی کیقباد</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.87em"><span>چونک دریاهای رحمت جوش کرد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.87em"><span>سنگها هم آب حیوان نوش کرد</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.87em"><span>ذره‌ی لاغر شگرف و زفت شد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.87em"><span>فرش خاکی اطلس و زربفت شد</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.87em"><span>مرده‌ی صدساله بیرون شد ز گور</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.87em"><span>دیو ملعون شد به خوبی رشک حور</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.87em"><span>این همه روی زمین سرسبز شد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.87em"><span>چوب خشک اشکوفه کرد و نغز شد</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 15.87em"><span>گرگ با بره حریف می شده</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 15.87em"><span>ناامیدان خوش‌رگ و خوش پی شده</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p> </p>
<table id="block18714" border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>بعد از آن خوفی هلاک جان بده</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>مژده‌ها آمد که اینک گم شده</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>بانگ آمد ناگهان که رفت بیم</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>یافت شد گم گشته آن در یتیم</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>یافت شد واندر فرح در بافتیم</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>مژدگانی ده که گوهر یافتیم</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>از غریو و نعره و دستک زدن</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>پر شده حمام قد زال الحزن</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>آن نصوح رفته باز آمد به خویش</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>دید چشمش تابش صد روز بیش</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>می حلالی خواست از وی هر کسی</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>بوسه می‌دادند بر دستش بسی</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>بد گمان بردیم و کن ما را حلال</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>گوشت تو خوردیم اندر قیل و قال</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>زانک ظن جمله بر وی بیش بود</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>زانک در قربت ز جمله پیش بود</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>خاص دلاکش بد و محرم نصوح</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>بلک هم‌چون دو تنی یک گشته روح</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>گوهر ار بردست او بردست و بس</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>زو ملازم‌تر به خاتون نیست کس</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>اول او را خواست جستن در نبرد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>بهر حرمت داشتش تاخیر کرد</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>تا بود کان را بیندازد به جا</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>اندرین مهلت رهاند خویش را</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>این حلالیها ازو می‌خواستند</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>وز برای عذر برمی‌خاستند</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>گفت بد فضل خدای دادگر</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>ورنه زآنچم گفته شد هستم بتر</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>چه حلالی خواست می‌باید ز من</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>که منم مجرم‌تر اهل زمن</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>آنچ گفتندم ز بد از صد یکیست</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>بر من این کشفست ار کس را شکیست</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>کس چه می‌داند ز من جز اندکی</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>از هزاران جرم و بد فعلم یکی</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>من همی دانم و آن ستار من</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>جرمها و زشتی کردار من</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>اول ابلیسی مرا استاد بود</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>بعد از آن ابلیس پیشم باد بود</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 16.43em"><span>حق بدید آن جمله را نادیده کرد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 16.43em"><span>تا نگردم در فضیحت روی‌زرد</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p> </p>
<table id="block18715" border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td style="width: 13.18em"><span>بعد از آن آمد کسی کز مرحمت</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 13.18em"><span>دختر سلطان ما می‌خواندت</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 13.18em"><span>دختر شاهت همی‌خواند بیا</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 13.18em"><span>تا سرش شویی کنون ای پارسا</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 13.18em"><span>جز تو دلاکی نمی‌خواهد دلش</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 13.18em"><span>که بمالد یا بشوید با گلش</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 13.18em"><span>گفت رو رو دست من بی‌کار شد</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 13.18em"><span>وین نصوح تو کنون بیمار شد</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 13.18em"><span>رو کسی دیگر بجو اشتاب و تفت</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 13.18em"><span>که مرا والله دست از کار رفت</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 13.18em"><span>با دل خود گفت کز حد رفت جرم</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 13.18em"><span>از دل من کی رود آن ترس و گرم</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 13.18em"><span>من بمردم یک ره و باز آمدم</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 13.18em"><span>من چشیدم تلخی مرگ و عدم</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 13.18em"><span>توبه‌ای کردم حقیقت با خدا</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 13.18em"><span>نشکنم تا جان شدن از تن جدا</span></td>
</tr>
<tr>
<td style="width: 13.18em"><span>بعد آن محنت کرا بار دگر</span></td>
<td> </td>
<td style="width: 13.18em"><span>پا رود سوی خطر الا که خر</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/11/11/%d9%85%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84%d8%af%d9%8a%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%a8%d9%84%d8%ae%d9%8a/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3008</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>غم غریبی و غربت</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/09/28/%d8%ba%d9%85-%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d8%ba%d8%b1%d8%a8%d8%aa/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/09/28/%d8%ba%d9%85-%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d8%ba%d8%b1%d8%a8%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 06:53:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=187</guid>
		<description><![CDATA[چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم غم غریبی و غربت چو برنمی تابم به شهر خود روم شهر یار خود باشم                                  ( حافظ ) غریب به معنای بیگانه، خوار و فقیر،شگفتی آور،دور از وطن،آواره،و غربت، یعنی آواره گی،جلا وطنی دور از خانواده و میهن .مسالهء [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">چرا نه در پی عزم دیار خود باشم</p>
<p dir="rtl">چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم</p>
<p dir="rtl">غم غریبی و غربت چو برنمی تابم</p>
<p dir="rtl">به شهر خود روم شهر یار خود باشم                                  ( حافظ )</p>
<p dir="rtl">غریب به معنای بیگانه، خوار و فقیر،شگفتی آور،دور از وطن،آواره،و غربت، یعنی آواره گی،جلا وطنی دور از خانواده و میهن .مساله<sup>ء</sup> غربت و آواره گی انسان، پدیده<sup>ء</sup> تازه ای نیست که دامنگیرما آدمهای امروزی که دربحرانی ترین و پرتنش ترین لحظه هایی از تاریخ زنده گی میکنیم، شده باشد. انسانها از آغاز تاریخ حیات خود تا امروز در نتیجه برخورد های قومی، مذهبی، سیاسی ستم و مظالم سلاطین و شاهان و حکام وقت و به دلایل گوناگون دیگر، مجبور به ترک خانه و خانواده و وطن خود گردیده و تن به غربت و جلا وطنی داده اند. حتا ملت هایی چون اسراییلی ها، فلسطینی ها و دیگران. و اکنون ما هم قرنها رنج آواره گی و غربت را کشیده ایم. و ستم های فراوانی را از متجاوزین، د یده ایم.</p>
<p dir="rtl">ما،در تاریخ، آواره گی و غربت اندیشمندان، فلاسفه،سیاستمداران، رهبران دینی و مذهبی نویسنده گان و شاعران بزرگ جهان را هم خوانده ایم که سخت درد آور و استخوان سوز بوده است. حافظ، دور بودن از زادگاهش، شیراز و ستم حاکمان زمانه را چنین شکوه میکند:</p>
<p dir="rtl">« نماز شام غریبان، چو گریه آغازم</p>
<p dir="rtl">به مویه های غریبانه، قصه پردازم</p>
<p dir="rtl">بیاد یار و دیار، آنچنان بگریم زار</p>
<p dir="rtl">که از جهان، ره و رسم سفر بر اندازم</p>
<p dir="rtl">من از دیار حبیبم، نه از دیار غریب</p>
<p dir="rtl">مهیمنا! به رفیقان خود رسان بازم</p>
<p dir="rtl">هوای منزل یار، آب زنده گانی ماست</p>
<p dir="rtl">صبا، بیار نسیمی ز خا ک شیرازم!</p>
<p dir="rtl">از دو نیم دهه به اینسو که آفت کودتا ها و انقلاب ها و شورش ها در کشور ما نازل شده اند، و گروههای چپ و راست و میانه و معتدل و به پختگی نارسیده به تبعیت از جهان متمدن و انقلاب های راست و چپ همسایه ها نیز دست به کودتا ها و انقلاب ها زدند و همسایه های طمّاع و مغرض و سلطه جو را هم به میهمانی و کمک انترناسیونالیستی! و برادرانه! دعوت کردند، سرزمین ما آبستن آشوب ها و خون ریزی های فاجعه باری گردید که ملیون ها انسان مجبور به ترک وطن خانه و کاشانه<sup>ء</sup> خود گردیدند و تن به آواره گی دادند. آنگاه بود که کشورهای میزبان طماع، سلطه جو و استعمارگر،آواره گان را در گرو خویش قرار دادند و برای تطبیق اهداف خویش، برای شعله ور نگهداشتن آتش جنگ همراه با اسلحه و بم و راکت و مین و دهها نوع جنگ افزار دیگر، گروههای عظیمی از آواره گان را دوباره به وطن شان فرستادند.و ما هم آدمهایی بودیم که وطن وخانه<sup>ء</sup> خود را با دستان خویش آتش زدیم و مردم بیگناه خود را هم کشتیم. اما آنها امروز، در « غندی خیر» نشسته اند و به ویرانه های میهن زخمی و مردم رنجدیده<sup>ء</sup> ما نگاه تحقیر آمیز می کنند.</p>
<p dir="rtl">هویت ملی یک انسان را سرزمین، زبان، فرهنگ و افتخارات تاریخی آن تشکیل میدهند. وقتی این ارزشها را نداشته باشیم،پس ما، در این دهکده<sup>ء</sup> جهانی کی هستیم و چی میکنیم؟؟ وقتی پای میلیونها انسان وطن ما به غربت و آواره گی کشانیده شد، ما بیشتر از هویت ملی و افتخارات تاریخی خود فاصله گرفتیم؛ یک نسل نه بلکه دارد که دو نسل قربانی این فاجعه میشویم. افزود برآنکه این ما نسل سرگردان هر روز پیر و زمینگیر میشویم و مستهلک می گردیم، و توشه و توان جسمانی و فکری خود را از دست میدهیم، فرزندان ما نیز، فرهنگ،کلتور و هویت ملی خود را از دست داده  اند و به ارزش های دینی، و ملی خود نیز پابند نمانده و درگیر فرهنگها و آداب و رسوم و سنتهای گوناگون اند. بید ل بیت پر مغزی دارد که میگوید:</p>
<p dir="rtl">« الفت قفس زنده گی پا به هواییم</p>
<p dir="rtl">باید چو نفس ساخت به غربت وطنی ها»</p>
<p dir="rtl">شاعران معاصر و دوران جنگ در کشورما، که رنج غربت و بی وطنی را فراوان کشیده اند، سرود های دردناک و پرسوز و گدازی سروده اند. استاد خلیل الله خلیلی، شاعر غزل سرا که روزگار درازی را در غربت گذشتاند چنین ناله های غریبانه سر داده است:</p>
<p dir="rtl">« چون به غربت خواهد از من، پیک جانان نقد جان</p>
<p dir="rtl">جا دهیدم در کنار تربت آواره گان</p>
<p dir="rtl">گور من در پهلوی آواره گان بهتر که من</p>
<p dir="rtl">بیکسم، آواره ام، بی میهنم، بی خان و مان</p>
<p dir="rtl">همچو من اینجا بگورستان غربت، خفته است</p>
<p dir="rtl">بس جوان بی وطن، بس پیرمرد نا توان »</p>
<p dir="rtl">در جای دیگر از رنج آواره گی، آرزوی مرگ میکند:</p>
<p dir="rtl">« من بی وطن که دور ز آغوش مادرم</p>
<p dir="rtl">بنشسته ام بر آتش و در خون شناورم</p>
<p dir="rtl">« نی خاک جای میدهم، نی فلک پناه</p>
<p dir="rtl">نی مرگ می کشدم، ز کرم تنگ در برم</p>
<p dir="rtl">خاکی که پروریده مرا، دوستان، کجاست؟</p>
<p dir="rtl">من خاک دیگران چکنم، خاک بر سرم!!»</p>
<p dir="rtl">در غزلی از لطیف ناظمی که شاعر دوران خون و فاجعه است، میخوانیم:</p>
<p dir="rtl">« چه شکوه سر دهم از رنج آ شکاره ترین</p>
<p dir="rtl">از این غریبی و غم های بیشماره ترین</p>
<p dir="rtl">تو آشیانه<sup>ء</sup> بیگانگان، ندانی چیست؟</p>
<p dir="rtl">جهیده قلزم تاریک بیشماره ترین</p>
<p dir="rtl">اذان عشق، ز گلدسته ای نمی خیزد</p>
<p dir="rtl">دلم گرفته از این شهر بی مناره ترین</p>
<p dir="rtl">در جای دیگر گوید:</p>
<p dir="rtl">« بر من مسا فر دلگیر، این گنه ببخش دیارا</p>
<p dir="rtl">از کنار زخم تو آن روز جز گریز، چاره ندیدم»</p>
<p dir="rtl">بیرنگ کوهدامنی، شاعر دیگر عصر جنگ، دلیل غربت خود را چنین میگوید:</p>
<p dir="rtl">« از تبار ناصرم، آواره ام، تبعیدی ام</p>
<p dir="rtl">صبحدم در بلخ و شب در ساحل فرغانه ام</p>
<p dir="rtl">درجای دیگر ازب سکه در غربت دلگیر و زمینگیر شده است، سخت آرزو میکند که در بهرگاه دیگر در میهن خود باشد:</p>
<p dir="rtl">« دلم گرفته ز غربت، دعا کنید که من</p>
<p dir="rtl">بهار گاه دیگر، در دیار خود باشم »</p>
<p dir="rtl">همانگونه که ناصر خسرو گفته بود:</p>
<p dir="rtl">« آزرده کرد، گژدم غربت، جگر مرا</p>
<p dir="rtl">گویی زبون نیافت، ز گیتی دگر مرا</p>
<p dir="rtl">سعدی، ناله و شکوه<sup>ء</sup> عاشقانه تر دارد:</p>
<p dir="rtl">« ما، در این شهر غریبیم در این ملک، فقیر</p>
<p dir="rtl">به کمند تو گرفتار و به دام تو، اسیر</p>
<p dir="rtl">در آفاق، کشادست، و لیکن بستست</p>
<p dir="rtl">از سر زلف تو، در پای دل ما، زنجیر</p>
<p dir="rtl">شاعران در این باره نکته های ظریف و معانی دقیق پیدا میکنند. و گاهی میشود که انسان در وطن خود هم غریب بیگانه و محروم میشود. در بیت زیر از بیدل میخوانیم:</p>
<p dir="rtl">« ز رفتن تو من از عمر، بی نصیب شدم</p>
<p dir="rtl">سفر تو کردی و من، در وطن غریب شدم»</p>
<p dir="rtl">و حافظ، برای رسیدن به عشق خود،هوا خواه غربت میشود:</p>
<p dir="rtl">« من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش</p>
<p dir="rtl">در عشق دیدن تو، هوا خواه غربتم »</p>
<p dir="rtl">مساله<sup>ء</sup> غربت انسان، یکی از مسایل مطرح در عرفان اسلامی بویژه فلسفه<sup>ء</sup> وحدت وجود هم است. اما این بحث خیلی ظریف و جالبی است. یعنی اینکه انسان برغم نظریا ت مشهور که انسان موجود خاکی است، چنین نیست. بل انسان موجود جدا شده از روح کل ( هستی مطلق ) است« انسان، پرتوی است که از آنجا تابیده و بعد به همانجا بازگشت میکند، وقتی حافظ میگوید:</p>
<p dir="rtl">« ما به این در، نه پی حشمت و جاه آمده ایم</p>
<p dir="rtl">از بد حادثه اینجا به پناه امده ایم »</p>
<p dir="rtl">اشاره به داستان آدم دارد و عصیان او و رانده شدنش.از بهشت است.»<sup>(1)</sup></p>
<p dir="rtl">مولانا داستانهای جالبی از غربت انسان در مثنوی دارد و برای اثبات این موضوع، مثالهایی می آورد چون داستان تاجر و طوطی و فیل هندوستان و حتا می بینیم که سر دفتر مثنوی مولانا با ناله<sup>ء</sup> غربت انسان شروع میشود:</p>
<p dir="rtl">« بشنو از نی، چون حکایت میکند        وز جدایی ها، شکایت می کند»</p>
<p dir="rtl">کر نیستان، تا مرا ببریده اند              از نفیرم، مرد و زن، نالیده اند »</p>
<p dir="rtl">این ناله<sup>ء</sup> نی که مولا نا از آن اسم می برد، جز ناله<sup>ء</sup> غربت انسان، جز فریاد شوق، جز فکر بازگشت به اصل چیز دیگری نمیتواند باشد. در چوکات قیود زمانی و مکانی و رنگ هاست که ما از یکدیگر جدا شده ایم. نیستان مولانا کدام محل جغرافیایی نیست، نیستان مولانا، همان اصل و حقیقت کل که نیستان ما بود، که همه ارواح از او جدا شده، ما هم جدا شدیم. چرا ما از اصل خود جدا شدیم؟ و چی ما را جدا کرد؟ تلاش فردی بخاطر زنده ماندن و چسپیدن بخاطر محدودیت های نژاد، مذهب، قوم، کشور و صد ها قیود دیگر. ما را از اصل مان جدا کرده است. نیستان ما، انسان بودن ما است، اصل انسانی ما است. وانسان کامل بودن ماست.</p>
<p dir="rtl">« هر کسی کو دور ماند از اصل خویش</p>
<p dir="rtl">باز جوید روز گار وصل خویش»</p>
<p dir="rtl">حافظ، هم در صد ها بیت خود همین را معنی میخواهد که میگوید من، از عا لم دیگر به این دیر خراب آباد، آمده ام:</p>
<p dir="rtl">« طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق</p>
<p dir="rtl">که در این دامگه<sup>ء</sup> حادثه چون افتادم</p>
<p dir="rtl">من مَلَک بودم و فردوس برین، جایم بود</p>
<p dir="rtl">آدم آورد در این دیر خراب آبادم»</p>
<p dir="rtl">در جای دیگر گوید: </p>
<p dir="rtl">« حافظا، خلد برین، خانه<sup>ء</sup> موروث من است</p>
<p dir="rtl">اندرین منزل ویرانه نشیمن چه کنم»</p>
<p dir="rtl">کمال خجندی، جایگاه انسان را همان عالم قدس و عالم آزاده گی میداند. ( یعنی انسان کامل شدن را میخواهد):</p>
<p dir="rtl">«عالم آزاده گی، خوش عا لمیست</p>
<p dir="rtl">ای دل آنجا رو که، آنجا خوشتر است</p>
<p dir="rtl">اندرین پستی، دلت نگرفت هیچ</p>
<p dir="rtl">عزم بالا کن که بالا خوشتر است</p>
<p dir="rtl">عاشقان را دل به وحدت می کشد</p>
<p dir="rtl">مرغ آبی را، به دریا خوشتر است»</p>
<p dir="rtl">ابوالمعانی بیدل از غربت انسان در دنیا چنین یاد میکند:</p>
<p dir="rtl">« که کشید دامن فطرتت، که به سیر ما و من آمدی</p>
<p dir="rtl">تو بهار عالم دیگری، ز کجا به این چمن، آمدی؟</p>
<p dir="rtl">نه سفر بهار طراز شد، نه قدم جنون تک و تاز شد</p>
<p dir="rtl">بخودت همین مژه باز شد، که به غربت از وطن آمدی</p>
<p dir="rtl">چه شد اطلسی فلکی قبا، کی درید آن ملکی ردا؟</p>
<p dir="rtl">که تو در زیانکده<sup>ء</sup> فنا، پی یک دو گز کفن آمدی »</p>
<p dir="rtl">زیانکده<sup>ء</sup> فنا، کنایه از دنیای فانی است همین قیود و محدودیت هاست که ا نسان آمده تا یک دو گز کفن با خود ببرد. در حالیکه آنجا صاحب قبای اطلس فلکی و ردای ملکی بوده است. بیت دیگر از مولانا:</p>
<p dir="rtl">« تو در جهان غریبی، غربت چه میکنی</p>
<p dir="rtl">قصد کدام خسته جگر میکنی؟ مکن! »</p>
<p dir="rtl">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230; .<strong>دستگير نايل</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/09/28/%d8%ba%d9%85-%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d8%ba%d8%b1%d8%a8%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2112</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>القدس لنا؟!!!</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/09/18/%d8%a7%d9%84%d9%82%d8%af%d8%b3-%d9%84%d9%86%d8%a7%d8%9f/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/09/18/%d8%a7%d9%84%d9%82%d8%af%d8%b3-%d9%84%d9%86%d8%a7%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 12:30:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=179</guid>
		<description><![CDATA[روز قدس روز مبارزه با استکبار است روز اسلام است روز همبستگی مسلمانان است و همه ی جهان اسلام یک پارچه فریاد میزنند الله اکبر&#8230; فلسطین قبلگاه اول مسلمین سالیان سال به دست عده ای وهابی بود تا اینکه آنان خودشان کشورشان را به بیگانگان فروختند و آهسته آهسته یهودیان در آن سرزمین ساکن شدند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">روز قدس روز مبارزه با استکبار است روز اسلام است روز همبستگی مسلمانان است و همه ی جهان اسلام یک پارچه فریاد میزنند الله اکبر&#8230;</p>
<p dir="rtl">فلسطین قبلگاه اول مسلمین سالیان سال به دست عده ای وهابی بود تا اینکه آنان خودشان کشورشان را به بیگانگان فروختند و آهسته آهسته یهودیان در آن سرزمین ساکن شدند و زمانی به هوش آمدند که کار از کار گذشته بود و اعراب این اعراب جاهل که محمد و خاندانش هم نتوانستند آنان را بیدار کنند مدتی به جنگ با مردم جدید فلسطین بر خاستند و با خیانت عده ای دست از پا کوتاه تر به سرزمینشان باز گشتند و اینک پس از سالها فقط در این روز آخرین جمعه ی ماه رمضان شعار مرگ بر اسراییل سر میدهند و پس از ساعتی به خانه هایشان باز میگردند اگر خمینی نبود شاید فلسطینی دیگر وجود نداشت&#8230;.</p>
<p dir="rtl">اصلا  چرا خداوند اسلام را در سرزمینهای عربی آورد و آخرین پیام آورش را یک عرب قرار داد؟ سوالی است که همیشه از خود میپرسم&#8230;. اگر اینچنین نمیکرد جهان عرب هم اکنون هم در حال پرستش لات و هبل خویش بودند آنان که خودشان هم خودشان را قبول ندارند و جز زبان زور چیزی نمیفهمند محمد هم با سخن راه به جای نمیبرد تا اینکه شمشیر کشید&#8230;. و عدهای هم که اسلام راستین آورده بودند در همان یکی دو قرن اخیر گوشه نشین شدند و یا از دنیا رفتند.. و اینک در ایران که  مدعی دفاع از مظلوم است و با ظالم مبارزه میکند&#8230;ظالم منظور همان امریکاست و مظلوم هم عراق و افغانستان و فلسطین &#8230; پولهای زیادی را صرف آسیب رساندن به امریکا  میکند اکنون پول نفت ایران جز جیب تروریستهای عراق و گروه القاعده و حذب الله لبنان به کجا میرود کشوری که  جز جنگ و نا امنی در این کشورها چیزی  نمی خواهد کشوری که توسط یک تروریست حکومت میشود حکومتی که با بی رحمی تمام، مردم خودشان را میکشند و شکنجه میدهند به مردم خودشان تجاوز میکنند اینان که با خودشان اینچنین میکنند آیا از مردم افغانستان و عراق حمایت می کنند؟</p>
<p dir="rtl">کشور ایران که عملا به دست عده ای تند رو به نام سپاه افتاده است و افسار رهبرشان خامنه ای هم به دست فرزندش یا همان ریس دفترش سید مجتبی خامنه ای افتاده است و احمدی نژاد هم جز یک سگ وفادار به همین گروهک تروریستی چیزی نیست</p>
<p dir="rtl">آیا اینان دوست افغانستان و دلسوز مردم افغانستان هستند یا اینکه طالبان را همان افغانستان میدانند..</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/09/18/%d8%a7%d9%84%d9%82%d8%af%d8%b3-%d9%84%d9%86%d8%a7%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2532</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مشهدی چاوز!!!!</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/09/12/%d9%85%d8%b4%d9%87%d8%af%db%8c-%da%86%d8%a7%d9%88%d8%b2/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/09/12/%d9%85%d8%b4%d9%87%d8%af%db%8c-%da%86%d8%a7%d9%88%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 06:59:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=177</guid>
		<description><![CDATA[هفته پیش جناب چاوز که یک کمونیست است سفری به ایران داشت و یا بهتر است بگویم سفری به مشهد داشت و به زیارت امام رضا هم رفت تا از این پس او را مشهدی چاوز بخوانند &#8230; جالب اینجاست که در آستانه درهای ورودی به داخل حرم تابلوهای نصب شده که ادیان دیگر را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">هفته پیش جناب چاوز که یک کمونیست است سفری به ایران داشت و یا بهتر است بگویم سفری به مشهد داشت و به زیارت امام رضا هم رفت تا از این پس او را مشهدی چاوز بخوانند &#8230; جالب اینجاست که در آستانه درهای ورودی به داخل حرم تابلوهای نصب شده که ادیان دیگر را از داخل شدن منع مینماید&#8230;ورود افراد غیرمسلمان به مسجد، اماکن مقدس و حرم امامان مطابق با نظر اکثر فقها جایز نیست ولی چاوز که دین ندارد &#8230;! شاید به خاطر بی دینی اوست که او را راه دادند به داخل حرم و او اینچنین منقلب شده بود &#8230;او که یک کمونیست است و کمونیست بی دین است و در اسلام بی دین همان کافر است و کافر نجس است &#8230;چرا او را به داخل حرم راه دادند شاید به خاطر اینکه نجاستی به نام احمدی نژاد او را همراهی میکرد و چقدر طول میکشد این مکان مقدس از نجاست این دو نفر پاک شود و نجس تر از این دو نفر سفیر ایران در افغانستان است که برای انتخابات افغانستان نظریه صادر میکند بهتر بود نظریه اش را در کشورش که هنوز آرام نشده است بیان میکرد جای که جناب رهبرشان با دار و دسته اش چه آشکارا تقلب کردند و رای مردم را نادیده گرفتند و خم به ابرو نیاوردند و چقدر بی گناه قتل عام کردند به نام دموکراسی و اکنون در روز بیست و یکم رمضان در روز شهادت بزرگترین مرد هستی حکومت ظالمانه ی خود را با حکومت علی مقایسه میکند &#8230;علی که مظهر حق و عدل بود ..علی که بوده که این مردک احمق چنین جسارتی میکند که خود را با او مقایسه میکند ..علی سکوت کرد به خاطر اسلام ولی این مرد به خاطر قدرت هر کاری که میخواهد میکند و از هر حیله و نیرنگی استفاده مینماید تا مخالفانش را سر کوب کند&#8230; آیا اگر علی زنده بود باز هم سکوت میکرد&#8230;؟ و یا به دهان این مردک احمق میزد که دیگر چنین جسارتی ننماید &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/09/12/%d9%85%d8%b4%d9%87%d8%af%db%8c-%da%86%d8%a7%d9%88%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5664</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در جواب &#8220;حرف آخر &#8221; عزیزترینم..</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/09/12/%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%85/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/09/12/%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 06:47:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=172</guid>
		<description><![CDATA[اگر می دانستی برای قلب کوچک و تنهای من چقدر عزیزی هرگز در زندگی ام تنهایم نمی گذاشتی اگر می دانستی پروانه احساس تا چقدر زیباست هرگز این گونه بی رحمانه بال و پرش را نمی سوزاندی اگر می دانستی گل سرخ عشق چه پاک و ساده شکوفا شده هرگز با دست خود آن را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><img class="size-full wp-image-144 alignleft" src="http://ashat.blog.af/files/gol4.jpg" alt="gol" width="51" height="340" />اگر می دانستی برای قلب کوچک و تنهای من چقدر عزیزی هرگز در زندگی ام تنهایم نمی گذاشتی اگر می دانستی پروانه احساس تا چقدر زیباست هرگز این گونه بی رحمانه بال و پرش را نمی سوزاندی اگر می دانستی گل سرخ عشق چه پاک و ساده شکوفا شده هرگز با دست خود آن را پژمرده نمی ساختی و اگر می دانستی تا چه اندازه بی قرار دیدن چشمان زیبای تو هستم غرور را کنار می گذاشتی و یک بار و فقط یک بار چشم در چشم هم می دوختیم تا دوباره زنده شویم برای عشق گریه کن،اماکسی رابه خاطرعشق به گریه نینداز..با عشق بازی کن ولی هرگز کسی را با عشق بازی نده &#8230; این شعار نیست حرف دل من است نمیدانم چرا تو ..تو که بهترین من عزیزترین من هستی اینگونه راجب من سخن میگوی تو که خود میدانی چقدر دوستت دارم خودت خوب میدانی که  زندگی ام بودی و هستی &#8230; چرا چنین بی انصافانه سخن گفتی از هر کسی این چنین میشنیدم سکوت میکردم ولی از تو که روزی ادعا میکردی مرا میشناسی و دوستم داری نمی توانم بگذرم ..نمیدانم چرا اینقدر به من بی اعتماد شده ای و یا شاید بی اعتماد بودی شاید هم من بی اعتماد باشم یا تمامی افراد مذکر شاید هم به خاطر پدرت که روحش شاد&#8230;باشد پدری که دوستش داشتی ولی تو و مادرت را تنها گذاشت و رفت &#8230;نمیدانم علت این همه بی اعتمادی چیست ولی از تو این حرفها را شنیدن سخت بود تو که از من متنفر هستی چرا به جای بد و بیراه ،کنایه میزنی من حرفهای دلم را به تو میزدم رازهایم را به تو می گفتم تو از دنیای من با خبر بودی و این چنین تهمت زدی &#8230; اما من از دنیای تو چیزی نمیدانستم &#8230;دنیای پر از راز و حرفهای ناگفته به من &#8230;هرگز نمی بخشمت به خاطر تهمتی که به من زدی&#8230; این حرف آخرت بود ولی ای کاش این چنین تلخ نمی گفتی و حرف آخر من آرزوی خوشبختی برای تو است تو که زیباترینم بودی عزیزترینم .. بهترینم بودی باز هم مانند همیشه میگویم دوستت دارم هر چند تو خوشت نمی آید&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/09/12/%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13769</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حرف آخر</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/09/05/%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/09/05/%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 06:57:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/2009/09/05/%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/</guid>
		<description><![CDATA[وقتی به دوران بچگی فکر میکنم می بینم از هیچی به اندازه دروغ گفتن به بزرگترام یا بقیه نمی ترسیدم وقتی ام که بزرگتر شدم از هیچی به اندازه ی تهمت زدن بدم نمی اومد و از هیچی به اندازه ی اعتماد نداشتن متنفر نبودم و وجود اینا رو عامل همه ی جدایی ها می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی به دوران بچگی فکر میکنم می بینم از هیچی به اندازه دروغ گفتن به بزرگترام یا بقیه نمی ترسیدم وقتی ام که بزرگتر شدم از هیچی به اندازه ی تهمت زدن بدم نمی اومد و از هیچی به اندازه ی اعتماد نداشتن متنفر نبودم و وجود اینا رو عامل همه ی جدایی ها می دونستم که اگه بیان مهر و محبت و دوستی رو از بین می بره .بلاخره یکی که با دروغاش بین من و اون فاصله انداخت پیدا شد و با تهمت زدن اعتماد نداشتن و بهم یاد داد دوست داشتن واز یادم برد و جاش غم و اضطراب و بی اعتمادی رو روی قلبم حک کرد دوست نداشتن و فراموش کردن همه ی زیبایی ها رو به اجبار بهم آموخت  نمی دونم چرا اونی که این کارو کرد تاوان کارشو پس نداد .اما حالا من شدم یه ادم بی احساس که دیگه هیچ کس و هیچی رو دوست نداره و به هیچی فکر نمی کنه فقط دلش می سوزه برای خودشو اون که دارن همدیگرو گول می زنن اونا خوب می دونن که مال هم نیستن توی خیالش ازش می خواد خواهش می کنه که دیگه بس کن و تو ام memory قلب تو پاک کن  .نمی دونم ازم ناراحته یا دلگیر می گه تنهام ولی من چه باشم چه نباشم اون بقیه رو داشت بودم یا نبودم با بقیه بود خودش می دونه چی می گم ادعاش خیلی زیاده ادم قصه ی من قبل این که منو ببینم تنها نبوده حتی وقتی منم بودم باهاش رفت پیش یکی که بعد می گفت دلم براش سوخت نمی خواستم بیفته تو دام آدمای هرزه اونجا بود که فهمیدم دلش برای منم سوخته حالام که نیستم کسی هست یا خواهد بود که بهش بگه دلم برای اون سوخت اما من این دل سوزی ها رو نمی خواستم خوب ادم قصه ی من فکر کنم کافی باشه حرف آخرمم اینه که دیگه نمی خوام کسی دلش بسوزه تو پشت اون چهرت چیزه دیگه بودی جوره دیگه ای راجع به تو فکر می کردم </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/09/05/%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>268</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انتخابات!!!!!!</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/09/04/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/09/04/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 09:39:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=167</guid>
		<description><![CDATA[باز هم مانند پنج سال پیش در افغانستان انتخابات با حرف و حدیث های بسیار برگزار شد سری قبل جدی ترین  رقیب برای حامد کرزی که در سه سال قبل از انتخابات ریاست دولت موقت را بر عهده داشت  محقق بود ولی این بار مردم افغانستان نشان دادند که قومیت گرای کمتر شده است و به دیگر رقبا نیز رای دادند این بار کرزی رقبای جدیتری داشت دکتر عبدالله و دکتر رمضان بشر دوست وآقای اشرف غنی  احمد زی که هر سه طرفداران خاص خود را داشتند...با کمی تامل میتوانیم بفهمیم که رغبای کرزی از شانس کمتری بر خوردار بودند
1 دکتر عبدالله که نتوانست مانند رغیبش حمایت بزرگان قومها را جلب کند او فراموش کرده بود قوم گرای در افغانستان هیچ گاه از بین نمیرود 
2 رمضان بشر دوست که بسیار تند و عجولانه صحبت میکرد و دیپلماسی را رعایت  نمیکرد و بارها و بارها از دخالتهای ایران و پاکستان در امور افغانستان سخن میگفت شاید اگر میتوانست یکی از بزرگان هزاره (خلیلی یا محقق) را با خود همسو کند از شانس بیشتری بر خوردار میشد او پارلمان نشان داد طرفدارانی از دیگر قومها نیز دارد 
3 اشرف غنی  احمد زی که خدمات بسیاری به هموطنان خود در طی این سالها انجام داده است شاید او بهترین گزینه برای ریاست جمهوری افغانستان بود ولی با کم اقبالی مواجه شد از سوی دیگر اکثر پشتونها حمایت خود را از کرزی اعلام کردند البته او هم مانند رمضان بشر دوست طرفدارانی از دیگر قومیتها نیز داشت او هم مانند بشر دوست کمکهای شایانی به مردم کشورشان کرده بود 
4 کرزی که جدیترین شخص در این انتخابات بود او به لطف ریاست کشور و جلب حمایت سران قومها از شانس بیشتری بر خوردار بود ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>باز هم مانند پنج سال پیش در افغانستان انتخابات با حرف و حدیث های بسیار برگزار شد سری قبل جدی ترین  رقیب برای حامد کرزی که در سه سال قبل از انتخابات ریاست دولت موقت را بر عهده داشت  محقق بود ولی این بار مردم افغانستان نشان دادند که قومیت گرای کمتر شده است و به دیگر رقبا نیز رای دادند این بار کرزی رقبای جدیتری داشت دکتر عبدالله و دکتر رمضان بشر دوست وآقای اشرف غنی  احمد زی که هر سه طرفداران خاص خود را داشتند&#8230;با کمی تامل میتوانیم بفهمیم که رغبای کرزی از شانس کمتری بر خوردار بودند 1 دکتر عبدالله که نتوانست مانند رغیبش حمایت بزرگان قومها را جلب کند او فراموش کرده بود قوم گرای در افغانستان هیچ گاه از بین نمیرود  2 رمضان بشر دوست که بسیار تند و عجولانه صحبت میکرد و دیپلماسی را رعایت  نمیکرد و بارها و بارها از دخالتهای ایران و پاکستان در امور افغانستان سخن میگفت شاید اگر میتوانست یکی از بزرگان هزاره (خلیلی یا محقق) را با خود همسو کند از شانس بیشتری بر خوردار میشد اودر پارلمان نشان داد طرفدارانی از دیگر قومها نیز دارد  3 اشرف غنی  احمد زی که خدمات بسیاری به هموطنان خود در طی این سالها انجام داده است شاید او بهترین گزینه برای ریاست جمهوری افغانستان بود ولی با کم اقبالی مواجه شد از سوی دیگر اکثر پشتونها حمایت خود را از کرزی اعلام کردند البته او هم مانند رمضان بشر دوست طرفدارانی از دیگر قومیتها نیز داشت او هم مانند بشر دوست کمکهای شایانی به مردم کشورشان کرده بود  4 کرزی که جدیترین شخص در این انتخابات بود او به لطف ریاست کشور و جلب حمایت سران قومها از شانس بیشتری بر خوردار بود</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/09/04/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1040</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تنهاترین تنها</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/08/31/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/08/31/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 06:46:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/2009/08/31/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7/</guid>
		<description><![CDATA[وقتی بارون می باره دوباره تو رو پیشم حس می کنم اشک تو چشمام حلقه می زنه و تنها می شینم بهم قول بده وقتی تنها می شم باز بیای کنارم شبای جمعه که میاد بیای سر مزارم زیر خاکم ولی نرفتی هز خیالم غصه نخور برای هیچ .دیگه فقط آرزومه که بارون بباره رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی بارون می باره دوباره تو رو پیشم حس می کنم اشک تو چشمام حلقه می زنه و تنها می شینم بهم قول بده وقتی تنها می شم باز بیای کنارم شبای جمعه که میاد بیای سر مزارم زیر خاکم ولی نرفتی هز خیالم غصه نخور برای هیچ .دیگه فقط آرزومه که بارون بباره رو تنم غبار لحظه ها سپردن منو به باد رفتن. و فقط آرزومه که روی سنگ قبرم بنویسی &#8220;تنهاترین تنها منم &#8220;&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/08/31/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2841</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفتگوی پیرمرد ودختر</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/08/28/%da%af%d9%81%d8%aa%da%af%d9%88%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d9%88%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/08/28/%da%af%d9%81%d8%aa%da%af%d9%88%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d9%88%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 11:42:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=154</guid>
		<description><![CDATA[سلام کاکا جان مانده نباشی 

سلام دخترم زنده باشی 

شما اینجا چی کار موکونید

 مه اینجی کار موکونوم

 کار؟ چی کار مونی؟

 هر کاری کی پیش آمد

خانه تو د کوجایه؟

د آوغانیستان 

پس تو اینجی د ایران چی موکونی؟

مه اینجی جرجانی زندگی مونوم کار موکونوم

دخترم داری ؟

بله  مریم و عزیزه ، مریمم هم سن تو است 6 سالش است 

دلت برایشان تنگ نشده ؟

اخ.... بچم.... چرا بسیار بسیار ..راستی نگفتی نام تو چیست

نام من زهرا است 

چه نام زیبای نام دختر حضرت محمد 

تو از کجا میدانی نام دختر حضرت محمد است

بچم مه مسلمانم ای چی گپ است

کاکا جان خوشبحال دختران شما !!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام کاکا جان مانده نباشی</p>
<p>سلام دخترم زنده باشی</p>
<p>شما اینجا چی کار موکونید</p>
<p> مه اینجی کار موکونوم</p>
<p> کار؟ چی کار مونی؟</p>
<p> هر کاری کی پیش آمد</p>
<p>خانه تو د کوجایه؟</p>
<p>د آوغانیستان</p>
<p>پس تو اینجی د ایران چی موکونی؟</p>
<p>مه اینجی جرجانی زندگی مونوم کار موکونوم</p>
<p>دخترم داری ؟</p>
<p>بله  مریم و عزیزه ، مریمم هم سن تو است 6 سالش است</p>
<p>دلت برایشان تنگ نشده ؟</p>
<p>اخ&#8230;. بچم&#8230;. چرا بسیار بسیار ..راستی نگفتی نام تو چیست</p>
<p>نام من زهرا است</p>
<p>چه نام زیبای نام دختر حضرت محمد</p>
<p>تو از کجا میدانی نام دختر حضرت محمد است</p>
<p>بچم مه مسلمانم ای چی گپ است</p>
<p>کاکا جان خوشبحال دختران شما !!</p>
<p>چرا دخترم..؟</p>
<p>چون آنها پدر دارند.. شما را دارند</p>
<p>اخ بچم تو مگه نداری</p>
<p>نه پدر من کشته شده د آوغانستان</p>
<p>متاسفم</p>
<p>دخترم پدرت را طالبو کشته؟</p>
<p>نه پدرم را قمندان موسی کشته&#8230;</p>
<p>ای بد پدر قمندانا و طالب لعنت ای کافرای بی دین</p>
<p>دخترم د مه یک گلس آو نمیری کچوکمه خشک شده</p>
<p>آه ببخشید امیسه میرم</p>
<p>بفرماید کاکا جان</p>
<p>دستت درد نکنه دخترم زنده باشی</p>
<p>کاکا جان یک لحضه صبر کنید مه یک چیزی بیارم</p>
<p>کاکا جان ای عکس کیست؟</p>
<p>دخترم ای عبدلعلی مزاری است</p>
<p>عبدلعلی مزاری؟</p>
<p>ها دخترم</p>
<p>او کی بوده</p>
<p>او از مجاهدین بوده رهبر هزارها د جنگ با طالب</p>
<p>او آدم خوبی بوده؟</p>
<p>نمیدانم بچم &#8230; شاید!! او و شاه مسعود و صیاف و خلیلی  ،گلبدین و ژنرال دوستم قد طالب میجنگیدند ول کم آدم بی گناه هم نکشتند</p>
<p>ای کسا که گوفتی دیگه کی هستند کاکا جان ؟ </p>
<p>یا پگشی از مجاهدین هستند و با طالب میجنگیدند کلگیشان میخواستند صاحب آوغانیستان باشند بره همی هم قد خودشان هم میجنگیدند و یک دیگر را میکشتند</p>
<p>یک دیگر ر میکشتند؟</p>
<p>بله دخترم</p>
<p>آه پس اینا آدمای بدی استند</p>
<p>از بدم بدتر شاید باشند جنایتکارند ،&#8230;جنایتکار جنگی</p>
<p>کاکا جینایتکار یعنی چی؟</p>
<p>جینایتکار به کسی میگویند که خون آدما بی گناه را ناقی و از برای هیچ میریزند</p>
<p>طالبان هم جنایتکارند؟</p>
<p>بله دخترم &#8230;طالب اید آدم نیست تف  د   رویشان&#8230;</p>
<p> </p>
<p>&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/08/28/%da%af%d9%81%d8%aa%da%af%d9%88%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d9%88%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4194</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پست بی معرفت</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/08/21/%d9%be%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%db%8c-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%d8%aa/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/08/21/%d9%be%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%db%8c-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 13:02:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=150</guid>
		<description><![CDATA[ این کار بسیار بسیار ناجوانمردانه... خیلی بی معرفتی تو که با نوشته هام مشکل داشتی چرا نظر ندادی چرا فحش و بد و بیراه نگفتی الهی شب خوابی دهنت باز باشه سوسک بره تو شکمت.. نه ..توی گلوت گیر کنه همونجا تخم بزاره بچه هاش که دنیا آمدند با هم برند تو شکمت ... ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام خدمت همه ی دوستان امروز آمده بودم که آشات  را به روز کنم که در نوشته ی و اینک بگو شانه هایت بتکان با خیل عظیم نظرات مواجه شدم و خوشحال از اینکه چه وبلاگ پر طرفداری دارم &#8230;ولی وقتی دیدگاها را باز کردم متوجه شدم کسی با دیدگاه به آشات حمله کرده و قصد کند کردن آن را دارد و جالب اینجاست که هنوزم ادامه دارد از دوستان که نیست ولی هرکه هست یا از من خوشش نمی آید یا از نوشته های من شایدم از هر دوی ما با نرم افزاری که تنظیم کرده هر 20ثانیه یک دیدگاه به دیدگاهای این پستم اضافه میشود از خودم نگفتم شمردم تو دلم ولی تو را خدا این کارها را نکنید میدانید من برای پاک کردن اینها چقدر زمان باید صرف کنم بیچاره من!!! این بلاگ ای اف هم راه حلی برای اینکار نذاشته&#8230;برای این کار بسیار بسیار ناجوانمردانه&#8230; خیلی بی معرفتی تو که با نوشته هام مشکل داشتی چرا نظر ندادی چرا فحش و بد و بیراه نگفتی الهی شب خوابی دهنت باز باشه سوسک بره تو شکمت.. نه ..توی گلوت گیر کنه همونجا تخم بزاره بچه هاش که دنیا آمدند با هم برند تو شکمت &#8230; ااا<img class="alignleft size-full wp-image-151" src="http://ashat.blog.af/files/9512997147822725427112422421818420664231.gif" alt="9512997147822725427112422421818420664231" width="180" height="140" /> اااااااااااااااااااااااا</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/08/21/%d9%be%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%db%8c-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1118</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گوش شنوا؟</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/08/14/%da%af%d9%88%d8%b4-%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%9f/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/08/14/%da%af%d9%88%d8%b4-%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 07:46:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=147</guid>
		<description><![CDATA[گوش شنوا داشتن منظور این نیست که هر چیزی به شما گفتند بدون چون و چرا بپذیری و انجام دهی گوش شنوا موقعی خوب است که به حرفهای دیگران خوب گوش کنی.. حرفهای دیگران را بشنوی  سپس فکر کنی و سخن بگوی 
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گوش شنوا داشتن منظور این نیست که هر چیزی به شما گفتند بدون چون و چرا بپذیری و انجام دهی گوش شنوا موقعی خوب است که به حرفهای دیگران خوب گوش کنی.. حرفهای دیگران را بشنوی  سپس فکر کنی و سخن بگوی متاسفانه اکثر دعواها و مسایلی که باعث آشوب میشود از همین گوش شنوا داشتن و نداشتن است مثلا کسی مطلبی راجب قومی مینویسد بدون اینکه سوء نظری داشته باشد ولی دیگران آن مطلب را در ساز و کرنا میکنند و جار میزنند که فلان کس به ما توهین کرده و دیگران هم بدون اینکه چیزی بدانند با داشتن گوش شنوا ؟؟؟ شلوغ میکنند و جنجالی به پا میکنند و بعد که میفهمند &#8230;.نه..بهشان میفهمانند که توهینی نشده به شما  سپس کمی آرام میشوند و باز منتظر جنجالی دیگر ولی کو گوش شنوا&#8230;&#8230;..</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/08/14/%da%af%d9%88%d8%b4-%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1064</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انتظار</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/08/07/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/08/07/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 05:58:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=141</guid>
		<description><![CDATA[انتظار عجب واژه ی عجیبیه ..واژه، که نه... چیز عجیبی ،..گاهی خیلی قشنگ و لذت بخش گاهی اعصاب خورد کن..گاهی همراه با دلهره و ترس ...گاهی نمیدونیم منتظر چی یا کی هستیم گاهی هم میدویم ..]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><img class="alignleft size-medium wp-image-144" src="http://ashat.blog.af/files/gol4-44x300.jpg" alt="gol" width="44" height="300" />انتظار عجب واژه ی عجیبیه ..واژه، که نه&#8230; چیز عجیبی ،..گاهی خیلی قشنگ و لذت بخش گاهی اعصاب خورد کن..گاهی همراه با دلهره و ترس &#8230;گاهی نمیدونیم منتظر چی یا کی هستیم گاهی هم میدویم ..</p>
<p dir="rtl">وقتی منتظر کسی هستیم دوست داریم هر چه زودتر بیاد یا اصلا دوس نداریم کسی که منتظرشیم بیاد.. انتظار وقتی قشنگه که ما منتظر  کسی هستیم که دوسش داریم و وقتی زشت و ناراحت کننده است که از کسی که منتظرشیم زیاد خوشمون نمیاد و دل خوشی ازش نداریم..ولی باز منتظریم &#8230; منتظر آمدن کسی ..</p>
<p dir="rtl">میگند هر قومی تو هر جای دنیا منتظر آمدن کسی هستند منتظر موعودشون منتظر منجی&#8230;!&#8230;میگند منجی یا موعود ما مسلمانها الخصوص شیعیان حضرت مهدی (ع) هست و منتظرشیم که بیاد ..باید منتظرش باشیم ..ولی ما &#8230;نه&#8230;من به شخصه زیاد منتظرش نیستم اصلا گاهی اوقات فراموش میکنم که قرار بیاد &#8230;قرار ی روز جمعه یا عصر جمعه بیاد ولی فکر نکنم جمعه بیاد هر وقت و هر روز که خدا بخواد میاد</p>
<p dir="rtl">نیمۀ شعبان سالروز به دنیا آمدن منجی بشریت را به تمام هموطنان عزیزم تبریک میگم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/08/07/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سرزمین من..</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/08/07/%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%86/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/08/07/%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 05:51:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=139</guid>
		<description><![CDATA[سرزمین یا کشور یا همان وطن خودمان شاید هم زادگاه یا هر کوفت و زهر مار دیگری.. مکانی هست که عده ای در ان احساس راحتی و امنیت میکنند و دوسش دارند و در آنجا کل مردم از هر نژادی که باشند همدیگر ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سرزمین یا کشور یا همان وطن خودمان شاید هم زادگاه یا هر کوفت و زهر مار دیگری.. مکانی هست که عده ای در ان احساس راحتی و امنیت میکنند و دوسش دارند و در آنجا کل مردم از هر نژادی که باشند همدیگر را هموطن خود میدانند و با هم زندگی مصالمت آمیزی دارند&#8230;، البته در بعضی وطن ها! عده ای هستند که آسایش و برادری را دوست ندارند و نمیتوانند زندگی راحتی را برای مردم کشورشان تصور کنند و میخواهند قومیت و بزرگی خودشان را به رخ بکشند سرزمین مادری من جای که من نمیدانم دوستش دارم جای که نیاکان من و شما در آن زندگی کرده اند و خاکش شده اند سالیان سال است که درگیر همین کشمکشها و قوم بازیها است و علت اصلی آن هم عده ای از پشتونها هستند که فکر میکنند افغانستان به نام آنهاست و صاحب مملکت هستند و البته انگولکهای ایران و پاکستان هم بی تاثیر نیست و این مردم احمق با رژیمی دست دوستی دادند که افغانستان را تقریبا طی سه دهه به گند کشیدند و به خاکستر شبیه ساختند جای که من به شخصه دوست ندارم وطنم باشد جای که برادران به جان هم می افتند و هم را قتل عام میکنند جای که در آن ملاها فتوا میدهند که هر غلطی که خواستید بکنید و به بهشت روید؟؟..این و آن ملاهای پدر سگ و نجس که هنوز هم هستند &#8230;سرزمین من جای که توسط خدا نفرین شده است و خدا دور شده است از آن.. سرزمین من جای که مردمش زیر سایه ی اهریمن هستند&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/08/07/%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>101</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دل؟؟؟؟؟</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/08/07/%d8%af%d9%84%d8%9f%d8%9f%d8%9f%d8%9f%d8%9f/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/08/07/%d8%af%d9%84%d8%9f%d8%9f%d8%9f%d8%9f%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 05:48:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=136</guid>
		<description><![CDATA[بعضیها فکر میکنند دل دارند ..(دل منظور همان قلب است)..البته خود قلب نه احساسی که خوبه و هر چه که خوب باشه به دل نسبت میدند عشق.. شادی .. لذت.. گریه .. دوست داشتن.. و گاهی ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">بعضیها فکر میکنند دل دارند ..(دل منظور همان قلب است)..البته خود قلب نه احساسی که خوبه و هر چه که خوب باشه به دل نسبت میدند عشق.. شادی .. لذت.. گریه .. دوست داشتن.. و گاهی هم چیزای بد مثل قساوت ! کینه.. دشمنی .. نفرت .. البته چیزای بد کمتر&#8230;  بعضیها فکر میکنند دل دارند آره دارند ولی احساس ندارند تو دلشون دلشون هیچی نمیخواد به حال هیچ کسی رحم نمیاد .نمیسوزه&#8230; دل نیست که سنگه فقط تاپ تاپ میکنه بعضی ها هم فکر میکنند معدشون همون دلشونه صدای قار وقور معدشونو خیال میکنند صدای قلبشونه &#8230; بعضیها دلشون کف دستشونه بعضیها هم افتاده تو دهنشون عدهای هم افتاده تو کفششون و عده ای هم ی جای دیگه افتاده!</p>
<p dir="rtl">ولی دل دارند حتی اون سوسکی که چند وقت پیش لهش کردیمم دل داشت بعضیها دلشون خرابه هی وای میسته هی کار میکنه.. گاهی اوقات وای میسته و دیگه کار نمیکنه &#8230;</p>
<p dir="rtl">خیلی چرت و پرت نوشتم اصلا خودمم نفهمیدم راجب چی نوشتم دل .. قلب یا معده ..دلم میخواد خودمو خفه کنم ..شایدم دلم میخواد مواد داخل روده ی سگ  مرده رو خالی کنم روی این  مطلبم  ..ها ها ..خیلی جالب میشه نه &#8230;</p>
<p dir="rtl">راستی اون بالا نوشتم (قساوت) معنیشو نمی دونم ولی زیاد شنیدم قساوت قلب .. فکر کنم چیز بدی باشه</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/08/07/%d8%af%d9%84%d8%9f%d8%9f%d8%9f%d8%9f%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>173</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فرشتۀ من</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%db%80-%d9%85%d9%86/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%db%80-%d9%85%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 07:16:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=132</guid>
		<description><![CDATA[دو دیده ی تر دارم... دردی به جگر دارم... اما به هزار امید سوی تو نظر دارم

من بهشت را دیده ام خدا را دیده ام خدای که زیباست آرامش بخش است دلهره آور است.. و فرشته ی برای خود دارم فرشته ی که بال ندارد ولی فرشته است ..فرشته ی خودم است خدایم خودش به من داده است فرشته خودم است
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">دو دیده ی تر دارم&#8230; دردی به جگر دارم&#8230; اما به هزار امید سوی تو نظر دارم</p>
<p dir="rtl">من بهشت را دیده ام خدا را دیده ام خدای که زیباست آرامش بخش است دلهره آور است.. و فرشته ی برای خود دارم فرشته ی که بال ندارد ولی فرشته است ..فرشته ی خودم است خدایم خودش به من داده است فرشته خودم است بالهایش سوخته است ولی خوب است.. فرشته است ..همه مرا می بینند ولی کسی جز من او را نمی بیند او فرشته ی من است با او در تنهایم گفتگوها میکنم&#8230; من.. او.. و تنهایم فقط ما سه نفر هستیم با هم میخوابیم بیدار میشویم راه میرویم چیز مینویسیم وکتاب میخوانیم او هر کاری که من بخواهم انجام میدهد بال هم ندارد فرشته ی خودم است شاید فرار کند شاید برود از پیشم ولی نه او این کار را نمیکند او هر جا که میخواهد برود ..میگویید.. اجازه میگیرد..تنها نمیرود مرا هم با خودش میبرد.. ولی این بار چه کنم؟؟ جبرییل آن ملک امانت دار آمده است دنبالش چه کنم؟ بگذارم با او برود مرا هم نمیبرد با خودش شاید برود و دیگر نیاید ..تنهایم بگذارد &#8230;چه خیالاتی میکنم جبرییل امانت دار است حتما برایم می آوردش او میرود.. میرود و من رفتنش را نگاه میکنم بر بال جبریل سوار است منتظزش میمانم حتما بر میگردد او فرشته من است پطروس من است &#8230;چیزی می آید تنها است پس فرشته ی من کو ؟ نزدیک میشود او فرشته خودم است پطروس خودم این بالها را از کجا آورده ؟؟؟ او که بال نداشت سوخته بودند خدایم خودش سوزانده بود &#8230; چه خوب که بال دارد فرشته ام پرواز میکنند میتواند مرا با خودش به آسمان ببرد به گشت وگذار او کنارم است و چیزی به من میگوید و من هم  با چشمانی پر از اشک با دلی پر از غم میفرستم درود بر حسین و او میرود از پیشم ..پطروسم فرشته ام دیگر پیشم نیست دیگر برای من نیست من دیگر او را نمی بینم &#8230; ولی هر بار که نام حسین را می آورم او را پطروسم را فرشته ام را در کنار خود احساس میکنم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%db%80-%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>877</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لیلی و مجنون</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%d9%88-%d9%85%d8%ac%d9%86%d9%88%d9%86/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%d9%88-%d9%85%d8%ac%d9%86%d9%88%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 07:14:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=129</guid>
		<description><![CDATA[کتاب لیلی و مجنون را خوانده ای ؟ من نخوانده ام خوشا به حالت که خوانده ای شنیده ام کتابی زیباست کتاب سرشار از عشق سرشار از شعر و زیبایی... کتابی که اگر ندانی و بخوانی هیچ نفهمی و اگر بدانی وباز هم هیچ نفهمی مگر مجنون که بود مگر لیلی چه بود ؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">کتاب لیلی و مجنون را خوانده ای ؟ من نخوانده ام خوشا به حالت که خوانده ای شنیده ام کتابی زیباست کتاب سرشار از عشق سرشار از شعر و زیبایی&#8230; کتابی که اگر ندانی و بخوانی هیچ نفهمی و اگر بدانی وباز هم هیچ نفهمی مگر مجنون که بود مگر لیلی چه بود ؟</p>
<p dir="rtl">این همه لیلی و مجنون در خیابانها و در چت رومها ریخته این همه دل و قلوه &#8230;چرا راجب اینها نمینویسند؟ چرا کتاب شعر اینها بیرون نمی آید؟ مگر لیلی که بود مگر مجنون چه کرد ؟ که هر وقت صحبت از عشق به میان می آید به یاد لیلی و مجنون می افتیم با اینکه هیچ نمی دانیم  و هیچ نخوانده ایم جز اینکه چند باری فیلمش را دیده ایم ..هه هه..فیلمش را دیده ام!! از آن هم هیچ نفهمیدم &#8230;همان فیلم هندی ..من از فیلم هندی خوشم نمی آید گریه ام نمیگیرد چند نفری نگاه میکردند من هم به ناچار دیدم اصلا به من چه راجب فیلم هندی صحبت میکنم صحبت من لیلی و مجنون بود من که نخواندمش  شما اگر خوانده اید اگر فهمیده اید به من هم بگویید مگر مجنون که بود مگر لیلی چه بود؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%d9%88-%d9%85%d8%ac%d9%86%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>343</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خدایا&#8230;.</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d8%ae%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%a7/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d8%ae%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 07:13:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=127</guid>
		<description><![CDATA[الهی بنده ات را از سه آفت نگه دار

از وسواس شیطانی و از هوای نفسانی و از غرور نادانی...
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">الهی بنده ات را از سه آفت نگه دار</p>
<p dir="rtl">از وسواس شیطانی و از هوای نفسانی و از غرور نادانی&#8230;</p>
<p dir="rtl">خدایا بهشت را پنهان کرده ای با صدرا و جهنم را سوزان با آتش خشمت خدایا راضیم به رضای تو چه به بهشت افکنیم یا به جهنمت خدایا مرا در این جهان به خودم وا مگذار که بی تو هیچم خدایا تو که بخشایش گر مهربانی در آخر به کرمت همه را عفو میکنی چرا میشرمانی بندگانت را اول ..خدایا دوست ومحب و عزیز فقط توئی خدایا در این جهان ما را با محمد وخاندانش آشنا کن که آنانند دوستان تو&#8230; ماییم گدایان تو خدایا خشم خود در آتش جهنمت نزیز بر من بریز که بسوزم در این جهان که اینجا سرای گذر است و آنجا  سرای تو سخت است آتش خشم تو سختر آن است ندیدن تو &#8230;که من طاقت آن خشم  و رنج و آتش را ندارم &#8230;خدایا به من دلی ده که همه درد باشد وعقلی ده همه تو را یاد کند و از مهیب تو سر به گریبان خویش فرو برد چشمی ده که زیبای تو ببینم نه دنیا اگر چنین است بگیر از من زبانی ده که نام تو بر آن جاری باشد و جز ذکر تو هیچ نگوید&#8230;</p>
<p dir="rtl"> خدایا همه وجودم تو هستی و من هیچ نیستم مرا وا مگذار به خودم&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d8%ae%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12153</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وبلاگ گردی و شاعری</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%da%af%d8%b1%d8%af%db%8c-%d9%88-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1%db%8c/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%da%af%d8%b1%d8%af%db%8c-%d9%88-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 07:11:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=124</guid>
		<description><![CDATA[داشتم تو اینترنت چرخی میزدم و وبلاگهای هموطنای عزیزمو میخوندم و لذت میبردم از این وبلاگ به اون وبلاگ چه وبلاگهای چه شاهکارهای خلق کردند این هموطنای گلم.. به به.. دست مریضا ی بلاگی دیدم توش پر بود از شعر، شعرای جور واجور زشت و قشنگ و مضخرف همه نوع شعر توش بود ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">داشتم تو اینترنت چرخی میزدم و وبلاگهای هموطنای عزیزمو میخوندم و لذت میبردم از این وبلاگ به اون وبلاگ چه وبلاگهای چه شاهکارهای خلق کردند این هموطنای گلم.. به به.. دست مریضا ی بلاگی دیدم توش پر بود از شعر، شعرای جور واجور زشت و قشنگ و مضخرف همه نوع شعر توش بود &#8230; اینجا بود که ی تلنگری به خودم زدم و گفتم اینا میتونن شعر بگن من نه !!!&#8230; به خودم غره شدم که منم میتونم شعر بگم ..قلم و چندتای کاغذ برداشتم و رفتم و شروع به شعر گفتن و نوشتن کردم ..نوشتم ..نوشتم اولین شعرم را از همین شاهکارا که گفتم و خواندمش ،خوب بود جو گیر نشدم و با صدای بلند نخواندمش وقتی که تمام شد از خودم نا امید شدم شعرم را برای اینکه کسی نبینه به آتش کشیدم و خاکسترش به باد دادم و به خودم و خدای خودم قول دادم که دیگه از این غلطها نکنم و پا در ساحت مقدس شاعران نگذارم  وفقط از شعر، خواندن و لذت بردن را انتخاب کردم از این آیه های زمینی شاید شاعران هم رسولانی باشند پیغمبرانی&#8230; البته نه هر شاعری و هر بذله گوی همانند من ..باز هم من بهتر از آن کسانی هستم که شعرشان، یا مذخرفاتشان را میگذارند همه بخوانند و یا خودشان برای دیگران  میخوانند من حداقل در مورد خودم فهمیدم که چرت و پرت نوشتم ..هزیان .. آشغال نوشتم و به آتش کشیدم دیگر هم همانطوری که قول دادم سراغ نوشتن شعر نمیرم و فقط می خوانم ولذت میبرم &#8230;بین شاعرا هم عاشق حافظی هستم که بین عشق زمینی و آسمانی گیر کرده و مولانا را دوست دارم چون هیچ کدوم از حرفاشو نمی فهمم چون خیلی متعصب و خدائی و رودکی که عاشقه دوسش دارم به خاطر چنگش به خاطر بوی یار مهربانش و سپهری را که آب راگل نکرد ما نیز گل نکنیم  &#8230;از فردوسی زیاد خوشم نمیاد چون نژاد پرسته ولی خدای نابغه ی بوده شاهنامش واقعا شاهکاریه</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%da%af%d8%b1%d8%af%db%8c-%d9%88-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1270</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خدایا خودت ما را آفریدی</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d8%ae%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa-%d9%85%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%db%8c/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d8%ae%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa-%d9%85%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 07:10:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=122</guid>
		<description><![CDATA[خدایا خودت ما را آفریدی مگه جبر و زوری سرت بود حالا چوبشو بخور از ما انتظار نداشته باش آدم بشیم اگه قرار بود آدم بشیم که قرارمونو نمی شکستیم قراری رو که تو بهشت بسته بودیم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">خدایا خودت ما را آفریدی مگه جبر و زوری سرت بود حالا چوبشو بخور از ما انتظار نداشته باش آدم بشیم اگه قرار بود آدم بشیم که قرارمونو نمی شکستیم قراری رو که تو بهشت بسته بودیم ..خدا جون نگفتی حکمت نخوردن گندم چی بوده هیچکس نفهمید حتی پیر هرات حتی مولانا که باهاش اینهمه دوستی ..حتی من ..هه هه.. من که حتی حرفای  این دو نفر این دو بزرگم نمی فهمم چه برسه به حکمت نخوردن گندم.. بگذریم ..نگفتی چر اینقدر از ما توقع داری آدم بشیم مگه نگفتی ما دیوانه ایم ..نمیتونی منکر بشی آخه قرآنتو هیچکس نمیتونه تحریف کنه&#8230; خدا جون ما را دیوانه خطاب کردی خوب کاری کردی از دیوانه چه انتظار میره کاری رو خوب و درست انجام بده و حرفی رو گوش کنه مگه دیوانه قدرت درک وفهم داره پس لطفا ازمون توقع زیادی نداشته باش ازمون خورده نگیر خو.. روز محشرم منو با یوانه ها محشور کن نه با کسانی که ادعای عاقلیشون (ببخشید) چیز خرو پار میکنه&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d8%ae%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa-%d9%85%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1114</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چه بنویسم</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%85/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 07:06:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=119</guid>
		<description><![CDATA[کاغذ جلویم است و قلم در دستم ولی هر چه فکر میکنم چیزی به ذهنم نمی آید .. بدون اینکه متوجه باشم نوشته بودم... چی بنویسم چی بنویسم چی بنویسم بارها و بارها نوشته بودم سوالی بود که ساعتی ذهنم را مشغول خود کرده ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">کاغذ جلویم است و قلم در دستم ولی هر چه فکر میکنم چیزی به ذهنم نمی آید .. بدون اینکه متوجه باشم نوشته بودم&#8230; چی بنویسم چی بنویسم چی بنویسم بارها و بارها نوشته بودم سوالی بود که ساعتی ذهنم را مشغول خود کرده بود سوالی که هر وقت میخوام مطلبی بنویسم تو ذهنم میاد و هر بار چیزی برایش پیدا میکردم ولی این چیزی ندارم شاید راجب هیچی باید بنویسم&#8230; مگه میشه آدم با این همه گرفتاری که داره هیچی به ذهنش نیاد؟ مگه میشه راجب هیچی نوشت ؟؟ پس این همه کتاب این همه مقاله این همه مطلب چه طوری نوشته شدند شاید همه از هیچی شروع میکنند و از سوال من اون هم  شاید هیچی به ذهنشون نمیاد و راجب هیچی مینویسند و این هیچی ها جمع میشند میشه مطالب نوشته ها &#8230;و این نوشته هستند که خوانده میشند نوشته های که هیچی نیستند ..همین نوشته ها هستند که نوشته های بعدی را میسازند هی مطلب پشت مطلب &#8230;نمیدونم شاید این خوانندها هستند که نوشته ها را میسازند نوشته های شایدم حرفها هستند که نوشته ها را میسازند حرفای که از دلهای پر دلهای پر از درد جاری میشه &#8230;بعضی حرفها هستند که نمیشه گفت ولی میشه نوشت میشه خواند ..و من دارم تو این وبلاگ تو آشات که با بهترینم با عزیزترینم ساختیمش مینویسم از همین هیچی های که تو دلم مونده میگم از اینکه تا حالا طلوع خورشید را ندیدم فقط شنیدم که زیباست مینویسم تو آشات از چیزای که دوسشون دارم بدیها رو تو دلم واسه خودم نگه میدارم&#8230; شما هم بنویسد از این همه هیچی هاتون.. </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خود را بشناس تا خدا را بشناسی</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 07:01:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=116</guid>
		<description><![CDATA[دوای تو در تو است نمیبینی ، درد تو در تو است نمیدانی 
حضرت علی (ع)
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">آدمی گرفتار است گرفتار خویش گرفتار درون خویش گرفتار افکار خویش گرفتار تنهای خویش .. آدمی گرفتار است ..گرفتار زبان خویش گوش وعقل خویش آدمی گرفتار است چون خود را نمیشناسد به قدرت خود پی نبرده است با خود کلنجار میرود به خودش ناسزا میگوید از خودش بدش می آید متنفر است آدمی خود رانمیشناسد آدمی بدون اینکه خود را بشناسد می خواهد دیگران را بشناسد.. خدا را بشناسد.. آدمی دیوانه است ..سقراط هم دیوانه است ..آدمی دیوانه تر است..آدمی گرفتاری ندارد جز خودش آدمی به خودش نمی اندیشد در پی خود نییست آدمی دیوانه است ..میخواهد خدا را بشناسد ..مگر میشود؟؟؟ .. خدا بزرگ است خدا دیده نمیشود خدا مهربان است خدا دیوانه نیست خدا ترسناک است &#8230;خدا که از زیر بوته در نیامده !!! که آدمی بخواهد بشناسدش &#8230;مگر میشود خود رانشناسی به شناخت دیگری بپردازی؟ ..گرفتاریهای آدمی از همین شروع میشود آدمی که گرفتاری ندارد خودش را نمیشناسد&#8230;</p>
<p dir="rtl">خود را بشناس تا خدا را بشناسی  (سقراط)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>89</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>الهی&#8230;.</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d8%a7%d9%84%d9%87%db%8c/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d8%a7%d9%84%d9%87%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 06:59:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=114</guid>
		<description><![CDATA[الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا وعنا؟ واز بود تو همه عطاست و وفا ..به من عنایت کن از فضل وکرمت همانگونه که بخشیدی به محمد خواندن را و هدیه دادی قران را همانگونه که به آدم، ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا وعنا؟ واز بود تو همه عطاست و وفا ..به من عنایت کن از فضل وکرمت همانگونه که بخشیدی به محمد خواندن را و هدیه دادی قران را همانگونه که به آدم، آدم بودن آموختی..به عیسی زنده کردن و به ابراهیم اطاعت و به ایوب صبر وبه شیطان مکر&#8230; ای که نام تو ما را جواز است و مهر تو ما را جهاز ای که لطفت برای ما عیان است&#8230;.ای که پناه ضعیفانی و همراه مسافران وگمشدگانی ..به من عنایت کن از فضل و کرمت که هیچ از تو کم نشود وچه بسیار بر من افزوده شود و چه عزیز است او ، که تو او را خواهی &#8230;خداوندا به شناخت تو عاجزم ..عقل وفهم و درکم عاجزتر از آن است که تو را دریابم و بشناسم &#8230;خدایا جز خواستن از تو مرا یادی نیست خدایا کی به تو باز گردانم خواستهایم.. خدایا کجا آنروز تو را ببینم با دستانی خالی چگونه قرضم را بدهم آن روز که همه تو هستی و ما نابودیم آنجا که ما به نابودی خود خوشنودیم و ای کاش نبودیم در محضر لطف وکرمت شاید آنجا هم به ما لطفی کنی و این بنده ی گناهکارت را به لطف و کرمت ببخشای وتو مرا بپذیری و من با تو بپردازم &#8230; یک نظر در من نگری و من از آن نظر بسوزم و بگدازم ..خدایا بیفزای نظری دیگر و این سوخته را مرهم ساز و غرق شده را دریاب</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/31/%d8%a7%d9%84%d9%87%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معلولیت</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%88%d9%84%db%8c%d8%aa/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%88%d9%84%db%8c%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 11:39:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=112</guid>
		<description><![CDATA[بچه های معلول زیادی در کشور ما زندگی میکنند بعضیها پا ندارند دست ندارند چشم و گوش ندارند که اکثرش به خاطر جنگ و مریضی بوده و راستی مین، مینهای زیادی متاسفانه در کشور ما وجود دارد در فیلم بادبادک باز یادتان هست آنجا که امیر برای پیدا کردن سهراب پسر حسن به یتیم خانه رفته بود کودکان با یک دست و پا هراسان به داخل ساختمان میگریختند..]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بچه های معلول زیادی در کشور ما زندگی میکنند بعضیها پا ندارند دست ندارند چشم و گوش ندارند که اکثرش به خاطر جنگ و مریضی بوده و راستی مین، مینهای زیادی متاسفانه در کشور ما وجود دارد در فیلم بادبادک باز یادتان هست آنجا که امیر برای پیدا کردن سهراب پسر حسن به یتیم خانه رفته بود کودکان با یک دست و پا هراسان به داخل ساختمان میگریختند&#8230; واقعا زیبا به تصویر کشیده بود معلولیت را در کشورمان&#8230; نشان داد که در وطنمان چقدر معلول وجود دارد چقدر دست وپا ها در این چند دهه از بین رفتند چقدر چشمها نابینا و گوشها ناشنوا شدندچقدر بیهوده کشته شدند در این چند دهه &#8230;به این موضوع فکر کرده اید که وقتی عضوی از بدن جدا میشود آیا روحش هم جدا میشود یا نه فقط عضو خاکی جدا میشود و روح به صورت کامل باقی میماند آگر روح هم مانند عضو بدن جدا میشد چه خوب میشد برای کسی که هر چند وقت یک بار عضوی از بدنش را از دست میداد و روحش تکه تکه جدا میشد و شاید همدیگر را گم میکردند در روز محشر ولی در این دنیا سخت است زندگی کردن با معلولیت شاید هم بد نباشد نمیدانم تا حالا معلول نبودم گاهی دستم در گچ بوده ولی معلول نبودم شاید معلولیت هم مانند زندگی موهبتی باشد و شاید هم زندگی اصلا موهبت نباشد  &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%88%d9%84%db%8c%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>264</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پروانه</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 11:38:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=109</guid>
		<description><![CDATA[به پروانه نگاه کن ببین چقدر زیباست چقدر ظریف و رنگارنگ است ببین چه رنگهای زیبای در پرهای زیبا و ظریفش به کار رفته بین چقدر زیبا پرواز میکند ...پرواز که نه چقدر زیبا در هوا شناور است چقدر خوب گلهای خوش بو را پیدا میکند چقدر قشنگ از این گل به آن گل میپرد چقدر راحت گل زیبای را]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به پروانه نگاه کن ببین چقدر زیباست چقدر ظریف و رنگارنگ است ببین چه رنگهای زیبای در پرهای زیبا و ظریفش به کار رفته بین چقدر زیبا پرواز میکند &#8230;پرواز که نه چقدر زیبا در هوا شناور است چقدر خوب گلهای خوش بو را پیدا میکند چقدر قشنگ از این گل به آن گل میپرد چقدر راحت گل زیبای را رها میکند چقدر سخت است برایش انتخاب، انتخاب زیبا ترین گل چقدر راحت گلی را رها میکند و سراغ گلی دیگر میرود&#8230;این کارش اصلا قشنگ نیست همین کارش است که خرابش کردههمین است که میگویم قشنگ است ولی احساس ندارد زیبای را درک نمیکند و به دنبال زیبای رفتن برایش یک عادت شده ما ادما باید ی فرقی با پروانه ها داشته باشیم نباید هی از این گل به اون گل بپریم مگه ما چقدر زنده هستیم فرق ما باید با پروانه ها همین باشه که وقتی میشینیم روی ی گل ازش لذت ببریم باهاش زندگی کنیم با دیدنش حس خوبی بهمون دست یده حسی که هرگز با دیدن گلهای دیگه هر چند هم قشنگتر باشه بهمون دست نمیده فرقمون با پروانه ها اینه که زندگیمون پروانه ای نیست ما آدمیم و احساس داریم پس بیایم پروانه ای نباشیم</p>
<p><img class="alignleft size-medium wp-image-110" src="http://ashat.blog.af/files/G8-169-263x300.jpg" alt="G8 (169)" width="263" height="300" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>494</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خدایان ما&#8230;</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d8%ae%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d8%ae%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 11:35:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=105</guid>
		<description><![CDATA[خدایان خوبشون از آنها در برابر خدای زشتی و پلیدی در برابر اهریمن زشت وبد در برابر تاریکی و نحسی محافظت میکرده و نمیزاشته پلیدی تو دلشون بیاد ولی خدای ما را ببین چه سکوتی کرده در برابر این همه زشتی در برابر اهریمن در برابر خدای زشتی و پلیدی..]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی به گذشته ها فکر میکنم به زمانهای خیلی قدیم به زمانی که هر ملک و هر سرزمینی واسه خودشون چندتای خدا داشتند که درد و رنج و گرفتاریشونو میبردند پیش یکی از اون خداهاشون و گرفتاریهاشونو بین خدایانشون تقسیم میکردند  اینجاست که دلم واسه خدای خودمون میسوزه که همه ی شکایتها پیش اون میاد و کسی رو نداره که دردهاو غمها را باهاش تقسیم کنه دلم براش میسوزه که از همون زمان بدون اینکه کسی بدون خدای هست و هر کسی خدای خودشو میپرستید تا الان که هممون میدونیم خدای هست و بازم خدایان خودمونو میپرستیم &#8230;آره درسته فرقی نکرده بت پرستی همون بت پرستی فقط بتهامون عوض شده ..با وجود این کارهامون بازم این خدا این این خدای خوب این یار مهربان هیچ وقت کسی رو فراموش نکرده البته بعضیها رافراموش کرده ولی بگزریم &#8230;.دلم برای خودمم میسوزه که چرا اون زمان ،زمانی که هر کسی برای خودش خدای داشت رب النوعی داشت به دنیا نیومدم اون زمانی که هیچ کس نمیدونست خدای هست &#8230;حسودیم میشه به مردم اون زمان که وقتی با خداشون درد دل میکردند و خداشون به حرفاشون گوش نمیدادند میزدنش میشکستنش و میرفتند ی خدای دیگه پیدا میکردند البته الانم زیاد فرق نکرده ما که خدامون را داریم هر روز و هر لحظه میشکنیم با اینکه جلوی دستمون نیست با اینکه خیلی نزدیکه ..نه خیلی دوره خیلی هم دوره یا اینکه اون نزدیکه ما ازش دوریم خیلی دور &#8230;به خدا حسودیم میشه که هر کاری میتونه بکنه ولی نمیکنه بازم به مردم اون زمان.. اون زمانای قدیم حسودیم میشه که خداشون خدایانشون ..خدای زیبای خدای روشنای خدای آبها خدای خوبیها خدای &#8230; خدایان خوبشون از آنها در برابر خدای زشتی و پلیدی در برابر اهریمن زشت وبد در برابر تاریکی و نحسی محافظت میکرده و نمیزاشته پلیدی تو دلشون بیاد ولی خدای ما را ببین چه سکوتی کرده در برابر این همه زشتی در برابر اهریمن در برابر خدای زشتی و پلیدی&#8230;</p>
<p><img class="alignleft size-medium wp-image-107" src="http://ashat.blog.af/files/694821269_69e531c2ae1-300x225.jpg" alt="694821269_69e531c2ae" width="270" height="203" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d8%ae%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1488</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>همه چیز بر باد رفته بود</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d9%87%d9%85%d9%87-%da%86%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d9%87%d9%85%d9%87-%da%86%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 11:27:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=103</guid>
		<description><![CDATA[همه چیز بر باد رفته بود آن خاطرات با هم بودن به هم پیوند خوردن آن خواستنها و آن دوست داشتنها و آن احساسهای خوب آن شوخیها و اذیتها آنها که روزی من و تو را به هم پیوند میداند، من وتو را ما میکرد و یکی میشدیم همه رفتند وفقط خاطرشان ماند همه رفتند آن روزهای خوب و شیرین ،بوی دوست داشتن همه وهمه وهمه رفتند من تنها ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همه چیز بر باد رفته بود آن خاطرات با هم بودن به هم پیوند خوردن آن خواستنها و آن دوست داشتنها و آن احساسهای خوب آن شوخیها و اذیتها آنها که روزی من و تو را به هم پیوند میداند، من وتو را ما میکرد و یکی میشدیم همه رفتند وفقط خاطرشان ماند همه رفتند آن روزهای خوب و شیرین ،بوی دوست داشتن همه وهمه وهمه رفتند من تنها و تو تنها ماندیم دور از هم، هم را از یاد نبردیم &#8230; هم زبانی هم دردی هم وطنی هم خونی هم نژادی هیچ کدام را از یاد نبردیم و ماندیم در این روزها و شبها ی که در افکارم غرق تو میشوم کاش زلزلۀ میامد وتمام خاطراتم را ویران میکرد و یا آتشی در جانم می افتاد و همه چیز را خاکستر و بارانی میبارید و همه چیز را با خود می شست و میبرد&#8230;چه خیالی چه خیالی  مگر میشود من تو را فراموش کنم &#8230;باد وباران وآتش مگر میتوانند تو را از یاد من ببرند تو که بهترین من بودی عزیزترینم که با یاد تو هر لحظه رنگی میگیرم وبه تو میگویم با تمام دردهای درونم با تمام هیجانات ناشناخته ..هراس- دلهره- تردید- شوق- بی تابی- ترس &#8211; رضایت- خشم و سرگردانی ،که دوستت دارم و به چهره ی زیبای تو می اندیشم تو که زیباترین من بودی بهترین من عزیزترینم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d9%87%d9%85%d9%87-%da%86%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1637</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرگ</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d9%85%d8%b1%da%af/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d9%85%d8%b1%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 11:25:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=100</guid>
		<description><![CDATA[یکی داشت با خدایخو درد دل میکد ..موگفت:خدایا تو که مره موکشی یک روزی.. د خاو.. د جنگ.. قد مریضی یا د بلاهای طبیعی یا منه دریا غرقمه موکونی یا مره قد آتیش موسوزنی ار جور موکشی بوکوش دیلتو مره بوسوزن منه دریا غفه کو طی موتر کو سر مه ر طی کافور کو ... اوش کو مره قد مریضی د پیری نکوشی...گفتم بوسوزن اگه سوختندیم کمه کوک ،سوله بسوزن گفتم منه آو خفه کو شوخی کدم د مزو قرانتو اگه غفه کدی کم آو د کچوکمه ری کو ....]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center">چرا هیچ کس به فکر مرگ نیست؟ چرا کسی که به مرگ فکر میکنه میگند از زندگی نا امیده مگه یادتون رفته زندگی جریمه ی آدماست مگه یادتون رفته زندگی بلای که خدا به آدما داده تا به فکرش باشند به حرفش گوش کنند..مگه نمیبینید این همه آدم هر روز میمیرند .. پس چرا ما به فکر مرگمون نیستیم چرا از مرگ فرار میکنیم به خاطر این قفس بزرگ که همه بهش عادت کردیم تا حالا به این فکرکردید که چرا علی گفت به خدای کعبه رستگار شدم وقتی که شمشیر اون ملعون بر سرش فرود آمد. چرا به ابن ملجم میگیم ملعون کسی که حضرت علی را رستگار کرد، کسی را رستگار کرد که میگند خدا به خاطر او و فرزندانش و همسرش دست به خلقت زده&#8230; نمیدونم ولی میدونم روحی تو بدنمون هست که دلش تاپ تاپ میشه واسه کنده شدن واسه پریدن ولی ما دو دستی محکم گرفتیمش نمیزاریم کنده بشه اصلا به من چه بطی داره..شاید زندگی بهتر باشه با خوبیها وبدیهاش با تمام لذتهاش با تمام دردا غمها و شادیهاش   شاید یه موهبت باشه شاید باید قدرشو بدونیم قدر این که زنده هستیم شاید خدا ما را نشون کرده باشه و با دستای خودش ساخته باشه  بهمون جون وروح بخشیده شاید به این خاطر به ابن ملجم میگیم ملعون که ی آدم خوب را از جهان کم کرده ی آدم خیلی خوب&#8230;نمیدونم شایدم موهبت نباشه ..بعضیها واسه بچه های که بعد از دنیا آمدن بلافاصله  میمیرند ناراحت میشند ولی من به اون بچه ها حسودیم میشه که فقط چند لحظه این دنیا را اونم خیلی تار و نامعلوم میبنند و میفهمند که به درد نمیخوره و جای خوبی نیست و بر میگردند پیش خداشون&#8230;<br />
یکی داشت با خدایخو درد دل میکد ..موگفت:خدایا تو که مره  موکشی یک روزی.. د خاو.. د جنگ.. قد مریضی یا  د بلاهای طبیعی یا منه دریا غرقمه موکونی یا مره قد آتیش موسوزنی ار جور موکشی بوکوش  دیلتو مره بوسوزن منه دریا غفه کو طی موتر کو سر مه ر طی کافور کو &#8230; اوش کو مره قد مریضی د پیری نکوشی&#8230;گفتم بوسوزن اگه سوختندیم کمه کوک ،سوله بسوزن  گفتم منه آو خفه کو شوخی کدم د مزو قرانتو اگه غفه کدی کم آو د کچوکمه ری کو &#8230;.<br />
<img class="aligncenter size-medium wp-image-101" src="http://ashat.blog.af/files/diediemy20darling-298x300.jpg" alt="diediemy20darling" width="179" height="180" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d9%85%d8%b1%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1052</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تنهای</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 11:19:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=98</guid>
		<description><![CDATA[آدم راجب همه چیز فکر میکنند فقط فکر ..آدم که تنهاست با خودش گفتگوها و مناظرها داره تو افکارش نقشه های شوم زیادی میکشه با فلان کس صحبت میکنه میره پیش فلان دوسنش راجب کارهای که انجام داده فکر میکنه یاد خاطرهاش میوفته خاطراتی که فقط خودش میدونه ازشون نه کس دیگه ی ،فکر میکنه راجب عشق- زیبای- دوست]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آدم راجب همه چیز فکر میکنند فقط فکر ..آدم که تنهاست با خودش گفتگوها و مناظرها داره تو افکارش نقشه های شوم زیادی میکشه با فلان کس صحبت میکنه میره پیش فلان دوسنش راجب کارهای که انجام داده فکر میکنه یاد خاطرهاش میوفته خاطراتی که فقط خودش میدونه ازشون نه کس دیگه ی ،فکر میکنه راجب عشق- زیبای- دوست- خدا- امام- پیغمبر- شیطان- بهشت- جهنم- راجب خودش وچیزهای زیاد دیگۀ ولی هیچ وقت به تنهایش فکر نمیکنه تنهایی که همیشه همدمشه همیشه همراهشه باهاش به دنیا آمده -زندگی میکنه -میخوابه- باهاش راه میره صحبت میکنه &#8211; باهاش خلاف میکنه کار خوب انجام میده باهاش بزرگ میشه باهاش پیر میشه و بالاخره باهاش میمیره&#8230; تنهای که تنها همدم آدم تو زندگیه تنهای که آدم را میسازه.. آدم که آدم نیست ..آدم ی شهر بزرگه یا اینکه بهتره بگم ی آبادیه با ی زیارتگاه، ی زیارتگاه زنده نه از اینای که سال به سال کسی بهش سر نمیزنند به زیارتش نمیرند&#8230; زیارتگاهیه که ما هر لحظه از زندگیمون بهش نیاز داریم میریم سراغش درست وسط سینه ی آبادیه زیارتگاهی که وقتی میریم سراغش میتپه و میتپه زیارتگاهی که تنهاست مثل آدم فقط یکی هست اگه ازش غافل بشیم دیگه نمیتپه دیگه صداش از تو سینه به گوش نمیرسه اون وقته که دیگه زنده نیستی بری از دلش در بیاری که به فکرش نبودی دیگه زیارتگاهت مقدس نیست دیگه خودت مقدس نیستی &#8230;دیگه تنهای تنهای ..تنهای رو دوست دارم چون بیشترشو با بهترینم با عزیزترینم هستم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/28/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1143</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رستم و پادشاه</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/27/%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%af%d8%b4%d8%a7%d9%87/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/27/%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%af%d8%b4%d8%a7%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 07:04:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=96</guid>
		<description><![CDATA[شاهنامه فردوسی  را تا حالا خوندید که چه شاهکاری خلق کرده اون حکیم ایرانی چه رشادتها و چه جوانمردیها و چه شخصیتهای بزرگی میخوام بنویسم از شخصیت رستم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">شاهنامه فردوسی  را تا حالا خوندید که چه شاهکاری خلق کرده اون حکیم ایرانی چه رشادتها و چه جوانمردیها و چه شخصیتهای بزرگی میخوام بنویسم از شخصیت رستم که هر جا فردوسی زورش نمیرسیده اونو میفرستاده تا ی خورده گرد وخاک به پا کنه و ی چند نفری رو ادب کنه رستمی که همه ی شاها ی کشورای همسایه ازش میترسیدند جالب اینجاست که ی کشور را به تنهای حریف بود کسی که چشمای اسفندیارو در آورد و به سهراب پسر خودشم رحم نکرد رستمی که دیو و اژدها را شکست داد اگه فردوسی اون حکیم نژاد پرست تو این دوره زمونه زندگی میکرد به کمر رستمش چند تای موشک شهاب 3 با کلاهک هستۀ میبست و مینداخت کشورای همسایه رو ادب کنه و رییساشونو حسابی بزنه یا اینکه براش جای رخش  ی دونه f16 از همینای که دارند میخرید تا سر عجم و غیر ایرانی موشکای madin iran بریزه خودش مینشست پای کامپیوترشو به جای شاهنامه نویسی وبلاگ نویسی میکرد کلی هم کیف میکرد بعد رستمو میفرستاد آمریکا تا شاه اونجا را هم ادب کنه بعدچند روزی اونجا بمونه و از جنیفر لوپزشون خوشش بیاد وباهاش ی صیغه ی جاری کنه و موقع برگشت ی دونه گردنبند از اینا که مد شده میندازند گردنشون بهش میده و میگه اگه بچه مون دنیا امد اینو بنداز گردنش تا من وقتی دیدمش بشناسمش بعد جنیفر بهش میگه نرو بمون اینجا پیشم من بدون تو میمیرم رستم بهش میگه نه من نمیتونم بمونم شاه ایران تنهاست و به من احتیاج داره همین روزاست که شاه اسراییل بهش حمل کنه من اگه نباشم همه ایران نابود میشه و میزاره میره&#8230; جنیفر براش دستمال تکون میده و میگه همیشه به یادتم و منتظرت میمونم &#8230; رستم که میرسه ایران شاه ایران و به همراه احمدی نژادو دارو دستش تو فرودگاه  امام خمینی آمدند به استقبالش و سپاه پاسدارانم براش هورا میکشند از f16 ش پیاده میشه و میره پیش شاه ایران شاه بهش میگه کجا بودی تا حالا دلم برات ی زره شده بود و سر رستم را میبوسه و رستم هم  به منذله ی ادب دست شاه را میبوسه بعد شاه میگه این رفسنجانی و دارو دستش خیلی پرو شد ه ی پهلوانم پیدا کرده که احمدی نژاده  را حسابی زده رستم عصبانی میشه و سپاهشو که دارند براش هورا میکشند و جمع میکنه و میره با سپاه رفسنجانی بجنگه دو گروه تو میدان انقلاب جمع میشند رستم میاد وسط میدان میگه پهلوانی هست که بتونه با من دعوا کنه صدای نمیشنوه ناگهان پهلوانی به نزد رفسنجانی میره رخصت  به میدان رفتن میگیره و این پهلوان کسی نیست جز موسوی وقتی که رستم میبیندش پشتش میلرزه و بر میگرده پیش شاه ایران و میگه مرا یارای مقابله با این پهلوان نیست چه کنم.. ناگهان &#8230; میپره وسط میدان به همراه یک عالمه کاغذ &#8230;&#8230;</p>
<p dir="rtl">بقیه شو خودتون تو دیدگاها اکه خواستید بنویسید&#8230;&#8230;&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/27/%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%af%d8%b4%d8%a7%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>238</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عشقم ،عشقای قدیم؟؟؟&#8230;.</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/27/%d8%b9%d8%b4%d9%82%d9%85-%d8%8c%d8%b9%d8%b4%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85%d8%9f%d8%9f%d8%9f/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/27/%d8%b9%d8%b4%d9%82%d9%85-%d8%8c%d8%b9%d8%b4%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85%d8%9f%d8%9f%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 07:00:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=93</guid>
		<description><![CDATA[با بعضی آدمای ریش سفید یا بزرگتر یا مثلا بزرگتر صحبت که میکنیم، میگند از قدیماشون مثلا از عشق و عاشقی های قدیم میگند عشقم ،عشقای قدیم یکی نیست بهشون بگه غلط کردید با اون غرطی گری و لوس بازی و نامه نگاریتون ،نامه های پر از آه و اُه ..نامه ها]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با بعضی آدمای ریش سفید یا بزرگتر یا مثلا بزرگتر صحبت که میکنیم، میگند از قدیماشون مثلا از عشق و عاشقی های قدیم میگند عشقم ،عشقای قدیم یکی نیست بهشون بگه غلط کردید با اون غرطی گری و لوس بازی و نامه نگاریتون ،نامه های پر از آه و اُه ..نامه های که الان بدبم به خودشون از خجالت آب میشند ..نامه های دختر معابانه ..نامه های پر از دل وقلوه..مردیکه گنده با اون همه ریشو پشم  خجالت هم نمیکشیده اون نامه ها رو مینوشته آخه چی بگم بهشون با اون ادا و اتفارای عاشقونشون به گمون خودشون ی پا مجنونی  رامینی  فرهادی چیزی بودند و اون دختر بیچاره که براش نامه مینوشتند ی پا لیلی ..ویسی، شیرینی چیزی &#8230; کلی تو فرهنگ لغات خودشونو دوستاشون میگشتند کلمات قلمبه سلمبه ی عاشقانه پیدا میکردند و با اشک وآه وناله و شکل قلب تیر خورده قاطی میکردند و مینداختند تو خونه ی امیدشون یا سر راهش یا اینکه ی بچۀ نادونی را با قاقا لی لی خر میکردند تا نامه شونو برسونه خودشونم با پر روی تمام سر کوچ وا میستادند تا دختره نگاهی  عشوه ای  قری چیزی براشون بیاد خدای قند که تو دلشون آب میشده اون موقع&#8230;   حالا شما که دارید این مطلب را میخوانید بگید عشق بوده این لوس بازی و قر و فرشون با اون نامه های مذخرف مثلا عاشقانه شون</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/27/%d8%b9%d8%b4%d9%82%d9%85-%d8%8c%d8%b9%d8%b4%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85%d8%9f%d8%9f%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>168</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پری وانسان را جز برای آنکه عبادت کنند نیافریدم</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/27/%d9%be%d8%b1%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%ac%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%da%a9%d9%87-%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%aa-%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af-%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/27/%d9%be%d8%b1%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%ac%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%da%a9%d9%87-%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%aa-%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af-%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 06:35:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=90</guid>
		<description><![CDATA[«و ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون»

پری وانسان را جز برای آنکه عبادت کنند نیافریدم
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><img class="alignleft size-medium wp-image-91" src="http://ashat.blog.af/files/G8-198-300x275.jpg" alt="G8 (198)" width="118" height="94" />هدف خدا از خلقت چی بوده؟ سوالی که همیشه تو سرمه با اینکه جوابای زیادی براش پیدا کردم ولی هیچ کدوم قانعم نکردند &#8230;.شاید بدترین و تلخترین چیز برای خدا این بوده که کسی از قدرتش خبر دار نشود&#8230;! یعنی این جواب درستی نمیدانم ولی چرا آدم را آفرید این آدم نفهم که مهمترین آرزوش پرواز ..اوج گرفتن و به بالا رفتن آدمی که هیچ وقت پاینشو نمیبینه اصلا به پایین و سقوط فکر نمیکنه به زیر زمین به چاله ی که براش میکنند &#8230; شاید پرواز تو ذات انسان باشه رفتن به نهایت و پیوند خوردن با نور به هر حال چه به فکر بالا باشیم یا پایین الان روی زمینیم و داریم چوب آدم و حوا رو میخوریم ،کسانی که ما رو تو این زندان تو این رنج انداختند ..میگند آدم هر چی رنج وبلا ببینه از گناهاش کم میشه بعضیا هم میگند خدا به کسای که بیشتر دوسشون داره رنج وبلای بیشتری میده&#8230;چنین چیزی غیر ممکن&#8230; یعنی خدا ما افغانیها را خیلی دوست داشته که این همه رنج وبلا نصیبمون کرده یعنی ما اینقدر واسه خدا عزیز بودیم واهمیت داشتیم که رفته و گشته و گشته از بدترین جای که آفریده پایین ترین  طبقه جهنم بدترین رنجها و بلاهاشو سوا کرده و سر ما ریخته &#8230;خدا تو چقدر خوبی که اینقدر به فکر مای همیشه که نمیشه به ما فکر کنی بقیه ی بندهات ازت دلخور میشند ما هم که نمیخوایم دلخوری وکینه پیش بیاد ی نظریم به اونا کن..راستی نگفتم بعضیا هم میگند قومی که نافرمانی کنه به حرفای خدا   گوش نکنه دچار بلا و گرفتاری میشه و تا توبه نکنند وخودشونو اصلاح نکنند بلاها همچنان ادامه داره&#8230; ما که به حرفات گوش میدیم.. نه؟&#8230; من که نفهمیدم خدا ما را دوس داره یا ازمون ناراحته&#8230; شاید براش فرقی نمیکنه.. آره اگه فرقی میکرد از همون اول از وقتی  که آدم و حوا گند زدند به بهشت اونا را مینداخت تو بدترین جای جهنم دیگه ما را چرا آفرید شاید این زمینی که ما دوسش داریم توش به دنیا آمدیدم و نمیتونیم ازش دل بکنیم برای آدم و حوا که تو بهشت بودند خود جهنم بوده ..شایدم جهنم هنوز اختراع نشده بوده یا آتشش کم بوده یا نبوده  آخه آن زمان کسی نبوده که گناه انجام بده &#8230;نمیدونم ونمی فهمم</p>
<p dir="rtl">   شایدم جوابم در این آیۀ قرآن باشه</p>
<p dir="rtl"> «و ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون»</p>
<p dir="rtl">پری وانسان را جز برای آنکه عبادت کنند نیافریدم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/27/%d9%be%d8%b1%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%ac%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%da%a9%d9%87-%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%aa-%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af-%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>51</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سفید سنگ</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/24/%d8%b3%d9%81%db%8c%d8%af-%d8%b3%d9%86%da%af/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/24/%d8%b3%d9%81%db%8c%d8%af-%d8%b3%d9%86%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 08:34:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=78</guid>
		<description><![CDATA[سنگ سفید اردوگاهی که محل گشت و گذار روحای سرگردانی هستند که از بدنی خاکی و خسته که به امید زندگی بهتر آمدند جدا شدند و سرگردان در پی جسم خویشند شاید آن تنهای خاکی هیچ وقت نمایان نشود ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignleft size-medium wp-image-79" src="http://ashat.blog.af/files/whiterock_87243a-300x204.jpg" alt="whiterock_87243a" width="217" height="145" />سنگ سفید اردوگاهی که محل گشت و گذار روحای سرگردانی هستند که از بدنی خاکی و خسته که به امید زندگی بهتر آمدند جدا شدند و سرگردان در پی جسم خویشند شاید آن تنهای خاکی هیچ وقت نمایان نشود .. بدنهای که چه شکنجها شدند بر دل آفتاب چه مشت و لگدها خوردند و چه زخمها برداشتند و چه راحت مردند بدون اینکه کسی چیزی بفهمد&#8230; داستان دو برادر را شاید شنیده باشید دو برادر که یکی کشته و دیگری حماسه آفرید و نگذاشت که هموطنانش نه برادرش بی خود و بی جهت شکنجه شود و خونشان ریخته شود و بدون اینکه کسی بفهمد در گورهای دسته جمعی خاک شوند ..آن روز که یکی از آنها برای گرفتن نان نزد سربازان رفته بود جای نان مشت ولگد گرفت آنقدر هم گرفت که دیگر بلند نشد ..آنقدر زده بودند که روحش هم در بدنش مرده بود آنان جسدش را به هموطنانش دادند که به خاک بسپارند ..آنشب برادرش هیچ نگفت و جسم برادر را همچون حسین که جسم تکه تکه ابالفضل را در آغوش گرفت و خاک کرد با دلی پر از غم و چشمی پر از اشک و تصمیمی در سرش &#8230;روز بعد به همراه چند تن از دوستانش با نقشۀ که کشیده بودند چند سرباز را خلع صلاح کردند و با حمله به نگهبانی قیامی به پا شد و کشت وکشتاری به راه افتاد تا اینکه موفق شدند اردوگاه را به تصرف در آورند ..میدانستند اگر بمانند اردوگاه را بر سرشان خراب میکنند و رفتند همگی رفتند به سوی مرز افغانستان تا شاید زنده بمانند ولی در بین راه ارتش ایران به آنها تاختند وآتش بود که بر سرشان میریخت و گلوله بود که در بدنشان خانه میکرد ..همه کشته شدند جز چند نفری که به مرزها نزدیک شده بودند کسانی که اصلحه داشتند جنگیدند تا آخرین نفر همچون یاران سرورمان حسین و عده ای که زنده ماندند و رسیدند به خاک افغانیستان تا بگویند همچو زینب از قیام برادرانشان از ستمی که دیده اند و ا ز جنازۀ برادرانشان تا بماند در دلها قیام سنگ سفید همانگونه که ماند قیام عاشورا</p>
<p> لعنت الله الی القوم الظالمین</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/24/%d8%b3%d9%81%db%8c%d8%af-%d8%b3%d9%86%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>70</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرت وپرت</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/24/%da%86%d8%b1%d8%aa-%d9%88%d9%be%d8%b1%d8%aa/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/24/%da%86%d8%b1%d8%aa-%d9%88%d9%be%d8%b1%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 08:28:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=76</guid>
		<description><![CDATA[اگر باور ندارید خودتان به صورت آزمایشی 24 ساعت در norway10 بمانید تا صحه بر حرف من بگذارید در آنجا وقتی جنگ و دعوای آغاز میشود به قومیت کشیده و هزاره به پشتو ..پشتو به هزاره این ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">چرت وپرت کلمه ی آشنای است که ما بارها و بارها شنیده ایم وگفته ایم به حرفهای دیگران ..و ما افغانیها در گفتن آن توانای خاصی داریم .. میخواهم چرت وپرت بنویسم از اتاقی مجازی در دنیای مجازی اتاقی که پس از حوادث یازده سپتمبر که آمریکا به افغانستان حمله کرد به وجود آمد برای اینکه ثابت کنیم افغانی هستیم و افغانستان وطنمان و همه جهان سرایمان است به یکی از اتاقهای نروژ حمله کرده و آن را به تصرف در آوردیم &#8230;درست است  (norway 10) که شد تک اتاق اافغانستان در دنیای بزرگ اینترنت ..اتاق جنگ ..اتاق سیاست ..اتاق گفتگو ..بذله گوی اتاق فرهنگ و هنر و اتاق موسیقی..و اتاق&#8230;&#8230; که با یک بحث داغ شروع میشد و با جنگهای لفظی و قومی به پایان میرسید و دوباره تکرار میشد بدون ثانیه ای توقف ،همچنان هم ادامه دارد &#8230;شاید اغراق کرده باشم بدون ثانیه ی توقف !!! ولی نه&#8230;اگر باور ندارید خودتان به صورت آزمایشی 24 ساعت در norway10 بمانید تا صحه بر حرف من بگذارید در آنجا وقتی جنگ و دعوای آغاز میشود به قومیت کشیده و هزاره به پشتو ..پشتو به هزاره این دو به تاجیک و هر سه به ازبک میپرند و همگی در آخر پس از کلی دیو کری و فوحش کاری به اتاقی در آسیا میروند اتاقهای که کلا در اختیار ایرانیها است یک اتاق نشان میشد و با اتحاد قومها حمله آغاز میشد و برای ایرانیها (ببخشید) ..خواهر ومادر.. نمیگذاشتند و با شعار زنده باد افغانستان پیروز مندانه و سرخوش به norway10 باز میگشتند و در را میبستند و دشمن پس درگه میماند خودتان بهتر از من میدانید چرا افغانیها از ایران و ایرانی متنفرند..بگذریم ولی وای به حال پاکستانی که در نزده وارد میشد به هر زبانی که یاد داشتند پاکستانی بدبخت را از اتاق بیرون میکردند&#8230;.پاکستان ..پاکستانی که باعث اصلی ویرانی کشورمان و تفرقه و جدایی بین قومها..، پاکستانی که اصلیترین حامی طالبان بود و خدا را شکر خودش و مردمش به آفتی مبتلا شدند که خودشان در سرزمینشان ساختند و در افغانستان رها کردند</p>
<p dir="rtl">من به شخصه برای نابودی پاکستان و پاکستانی و طالب دعا میکنم و از شما هم میخواهم چنین کاری بکنید &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/24/%da%86%d8%b1%d8%aa-%d9%88%d9%be%d8%b1%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1113</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ازدواج</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/23/%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/23/%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 11:50:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=70</guid>
		<description><![CDATA[چه بیگم از وطنمون، وطن عزیزمون شاید از سر ناچاری این کارو میکنند ولی هر روز بدتر میشه هی جرم روی جرم هی گناه روی گناه ...مگه ازدواج بدون رضایت دختر و پسر جایز و فروختن آدما خلاف نیست ..که این چنین میکنند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">این مطلبو راجب سنت ازدواج مینویسم که تو دین ما مسلمانا بهش خیلی سفارش شده ولی کسی یادش نمیاد که حضرت رسول  فاطمه تک دخترش.. که خیلی دوسش داشت را به علی فروخته باشه وکسی یادش نمیاد که فاطمه در خانه ی علی کنیزی کرده باشه ولی اینجا در کشور ما در وطنمون افغانستان عزیز دختر ها کمترین حق را برای انتخاب کردن دارن و بیشتر انتخاب میشند و خانوادشون اونا را از سرشون وا میکنند ومهمتر اینکه سر مراسم خاستگاری یا همون چانه زنی جای اینکه ببینند دختر و پسر با هم تفاهم دارند همدیگه رو میخواند یا نه بیشتر سر قیمت یا همون (گله) به هم به تفاهم میرسند و اینجا فقط دخترا ضرر میکنند مگه وخترا انسان نیستند مگه اونا حق ندارند قضاوت کنند ..حق تشخیص ..حق خواستن ندارند؟ مگه فقط مردا میفهمند؟ شاید..! نمیدونم ..شاید زنا باید مثل اسب زندگی کنند مثل اسب بچه بیارند و سواری بدند و همیشه زیر نظر صاحب و مالکشون باشند و هیچی نمیتونه بگه..چه حقی داره بگه که سوار کاری را میشناسم که بهتر اسبها رو میشناسه و میتازه .. و اسب سواری با خر سواری متفاوته ..اصلا این مضخرها به اسب چه؟ صاحبش پولشو داده هر جورم بخواد میتونه سواری بگیره ازش حتی اگه بدترین باشه اسبشو در حضور چندتا آدم محترم در میدانی خریده خودش افسار به دهنش انداخته &#8230;</p>
<p dir="rtl">چه بیگم از وطنمون وطن عزیزمون شاید از سر ناچاری این کارو میکنند ولی هر روز بدتر میشه هی جرم روی جرم هی گناه روی گناه &#8230;مگه ازدواج بدون رضایت دختر و پسر جایز و فروختن آدما خلاف نیست ..که این چنین میکنند.</p>
<p dir="rtl"><img class="alignleft size-medium wp-image-72" src="http://ashat.blog.af/files/300px-Arranged_marriage1-200x300.jpg" alt="Wedding Ceremony" width="140" height="210" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/23/%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Romesa</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/23/romesa-2/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/23/romesa-2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 11:42:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=68</guid>
		<description><![CDATA[بی آنکه متوجه باشم همه ی وجودم به یاد تو افتاد تو که زیباترین من بودی، بهترینم ...نمیدانم چرا ناگهان چنین حالتی در خود احساس کردم .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">بی آنکه متوجه باشم همه ی وجودم به یاد تو افتاد تو که زیباترین من بودی، بهترینم &#8230;نمیدانم چرا ناگهان چنین حالتی در خود احساس کردم &#8230; وقتی به تو فکر میکنم با اینکه تو دیگر با من نیستی بر خودم می بالم وفخر بر فلک و ناز بر ستاره میکنم که تو برای من بودی و برای من بهتر از همه عالم بودی ..من هنوز در عشقت گیر کرده ام با اینکه میدانم دوست داشتن برتر از عشق است و تو نشان دادی که دوستم داری و به من فهماندی کهخود را از عشق به دوست داشتن کشانده ای &#8230;..و من نشان دادم که هنوز تو را برای خودم می خواهم ..هنوز در عشق مانده ام هنوز نمیتوانم به خاطر سعادت تو ، تو را از خود آزاد کنم هنوز نمی توانم تو را از خود ببینم ،از دلم بیشتر بخواهم ..هنوز از قربانی کردن تو در خودم عاجزم..</p>
<p dir="rtl">عزیزم هنوز دوستت دارم</p>
<p dir="rtl"><img class="alignleft size-full wp-image-87" src="http://ashat.blog.af/files/Happy-2-C-U1.jpg" alt="Happy 2 C U" width="190" height="126" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/23/romesa-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>101</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مبعث مبارک</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/23/%d9%85%d8%a8%d8%b9%d8%ab-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/23/%d9%85%d8%a8%d8%b9%d8%ab-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 11:40:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=66</guid>
		<description><![CDATA[سالها پیش در حرا مژدۀ رسالت به گلی دمیده شد و خواندن سر آغاز نبوت بود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">سالها پیش در حرا مژدۀ رسالت به گلی دمیده شد و خواندن سر آغاز نبوت بود &#8230;اغر بسم ربک الذی خلق&#8230; آن گل جهان را همه عطر و دلها را همه عشق کرد</p>
<p dir="rtl">مبعث را با تاخیر دو روزه به تمام مسلمانان بخصوص  به هموطنان عزیزم تبریک میگم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/23/%d9%85%d8%a8%d8%b9%d8%ab-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>253</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نقاشی</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/16/%d9%86%d9%82%d8%a7%d8%b4%db%8c/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/16/%d9%86%d9%82%d8%a7%d8%b4%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2009 14:53:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=63</guid>
		<description><![CDATA[میخواستم چهری زیبای تو رو نقاشی کنم تو ذهنم، نمی دونستم از کجات شروع کنم ، از چشات ابروهات یا لبات &#8230;از چشمات شروع کردم چشماتو قشنگتر از اون چیزی که تو حقیقت دیده بودم کشیدم و لبهاتو غنچه تر &#8230;گونه هاتو گلگلی و سرخ مثل غروب آفتاب موهاتو پر پشت و قشنگ همونجوری که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><img class="size-full wp-image-64 alignleft" src="http://ashat.blog.af/files/gol1.jpg" alt="gol" width="51" height="340" />میخواستم چهری زیبای تو رو نقاشی کنم تو ذهنم، نمی دونستم از کجات شروع کنم ، از چشات ابروهات یا لبات &#8230;از چشمات شروع کردم چشماتو قشنگتر از اون چیزی که تو حقیقت دیده بودم کشیدم و لبهاتو غنچه تر &#8230;گونه هاتو گلگلی و سرخ مثل غروب آفتاب موهاتو پر پشت و قشنگ همونجوری که هست .. ابروهاتم کشیده تر و ظریفتر نقاشی رو که کشیدم خواستم رنگ بزنم ولی از رنگ چیزی نمیگم که بین منو تو خیلی اختلاف وجود داره خودت که بهتر میدونی من رنگارو زیاد تشخیص نمیدم جز رنگ آبی که رنگ مورد علاقۀ منه و دوسش دارم &#8230;شاید دوسش دارم به این خاطر که خوب میشناسنش و میتونم تشخیصش بدم پس تو رو آبی رنگ کردم موهاتو چشماتو لباتو  سر تا پاتو آبی رنگ کردم یهو همه چیز تیره و تار شد همه چیز رنگ مشکی گرفت حتی نقاشی که از تو کشیده بودم حتی رنگ آبیمم تیره شد و یاد چهری واقعی تو یاد اینکه خودت چقدر قشنگتری از نقاشی من یاد اینکه من تو رو همون طوری که هستی با همون چشمای قشنگ خودت با همون موها و لبها با همون رنگ خودت دوست دارم .</p>
<p dir="rtl">عزیزم منو ببخش که جور دیگۀ تصویرت کردم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/16/%d9%86%d9%82%d8%a7%d8%b4%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>184</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Romesa</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/16/romesa/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/16/romesa/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2009 14:50:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=59</guid>
		<description><![CDATA[عشق را هرگز نمیبخشم هرگز.. تو عزیز ترین من بودی عشق بود که مرا این همه به تو نزدیک میکرد او بود که تو را در اعماق روح من فرو میبرد و مرا  با تو پیوند داد.. مانند بندی بود که تو را به من و من را به تو بسته بود خیلی برایم عزیز است  مرا سوزاند..گداخت.. ذوب کرد.. سیقل داد.. ناب کرد و ساخت او مرا خاکستر کرد خاکستر یک عشق بزرگ یک شعله ی خالص آتش ...مرا در تو پخت و تو را در من ریخت آنچنان که فولاد مذابی را در غالبی میریزند نمیتوانم بگویم چه کرد با من نمیتوانم وصف کنم چقدر خوب اس]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">عشق را هرگز نمیبخشم هرگز.. تو عزیز ترین من بودی عشق بود که مرا این همه به تو نزدیک میکرد او بود که تو را در اعماق روح من فرو میبرد و مرا  با تو پیوند داد.. مانند بندی بود که تو را به من و من را به تو بسته بود خیلی برایم عزیز است  مرا سوزاند..گداخت.. ذوب کرد.. سیقل داد.. ناب کرد و ساخت او مرا خاکستر کرد خاکستر یک عشق بزرگ یک شعله ی خالص آتش &#8230;مرا در تو پخت و تو را در من ریخت آنچنان که فولاد مذابی را در غالبی میریزند نمیتوانم بگویم چه کرد با من نمیتوانم وصف کنم چقدر خوب است</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">حالا گوش بده نخند ..نمی دانی چقدر دوستت دارم .. زیباترین خاطرات زندگیم رنجها دلهرها ، تب وتابها ،آزارها و دردهای بودند که تو به جان من ریختی و من به جان تو..</p>
<p dir="rtl">.. چقدر از تو ممنونم همیشه دوستت دارم</p>
<p dir="rtl"><img class="alignleft size-medium wp-image-61" src="http://ashat.blog.af/files/C4-17-A0201-300x200.jpg" alt="C4-17-A020" width="240" height="160" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/16/romesa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>37530</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ادیسون خوب و مهربون</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/16/%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%b3%d9%88%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%88-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d9%88%d9%86/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/16/%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%b3%d9%88%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%88-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d9%88%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2009 14:44:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=56</guid>
		<description><![CDATA[داشتم به برق فکر میکردم به ادیسون خوب و مهربون به اینکه چه مخی داشته که برقو این موهبت الهی رو درست کرده یا همون اختراع، شایدم کشف کرده باشه و به اینکه اگه برق نبو]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="size-full wp-image-57 alignnone" src="http://ashat.blog.af/files/Copy-of-14to41u.gif" alt="Copy of 14to41u" width="93" height="180" /></p>
<p>داشتم به برق فکر میکردم به ادیسون خوب و مهربون به اینکه چه مخی داشته که برقو این موهبت الهی رو درست کرده یا همون اختراع، شایدم کشف کرده باشه و به اینکه اگه برق نبود چه اوضاعی بود جهان و چه اوضاع بدتری بود شبای تاریک و تیره ی جهان ..یاد خاطرۀ از بچگیام افتادم اون زمانی که با بچه های دیگه جمع میشدیم لاستیک آتیش میزدیم و به آتیش نگاه میکردیمو کیف میکردیم تا خاموش میشد بعد سیمی رو که از لابلای خاکستر لاستیک بیچاره به جای مونده بود ور میداشتیمو به محض اینکه خورشید غروب میکرد و هوا کمی تاریک میشد مینداختیمش رو سیمای برقی که به شبای محلمون زندگی میداد و نور وای خدای من هنوز اون جرغه های سفید رنگی که چند متریمون  از برخورد سیم برق با سیم لاستیک به وجود می امد  تو ذهنم  که چقدر قشنگ بود و چه کیفی میکردیمو چه لذتی میبردیم از این کارمون بعد که مردم دیوانه جمع میشدند ببینند چی شده ما که چشممون سیر شده بود از دیدنش میرفتیم خونه بدون اینکه بدونیم چرا برق رفته چرا برق کل محل رفته چرا که فردا میرفتیم همونجا سیمای برق نو شده بودند و فکر میکردیم کار ما باعث تمیزی و نوی سیمای سیاه و کثیف شده &#8230; دوباره میرفتیم جای دیگه با ی لاستیک دیگه و سیمای برق دیگه &#8230;&#8230;&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/16/%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%b3%d9%88%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%88-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>892</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دوست داشتن جرم نیست ، مقدس است، پرتوی از روح خداست</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/16/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%ac%d8%b1%d9%85-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%8c-%d9%85%d9%82%d8%af%d8%b3-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88%db%8c-%d8%a7%d8%b2/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/16/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%ac%d8%b1%d9%85-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%8c-%d9%85%d9%82%d8%af%d8%b3-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88%db%8c-%d8%a7%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2009 14:37:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=53</guid>
		<description><![CDATA[اینجا در این وبلاگ در آشات دوست داشتن جرم نیست ، مقدس است، پرتوی از روح خداست ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">چه زمانه ی بدی است که در آن غیبت کردن دروغ گفتن خیانت کردن شهوت راندن  مست کردن هوس بازی و عیاشیهای کثیف &#8211; دزدی نوکری حقیری ذلت و پستی حق کشی دشمنی تقلب تظاهر ..مصلحت اندیشی و چرب زبانی و صدها کثافت کاری دیگر مجاز است ولی دوست داشتن و عشق را خیانت میدانند چه پست مردمی هستند که دوست داشتن را جنایت و چه آسان عشق ها را پایمال میکنند عشق را نمی پذیرند و نمی بخشند&#8230; دوست داشتن را کسی تحمل نمیکند وچه خطرناک میدانند که دو انسان هم را دوست داشته باشند &#8230;نمیدانند دل انسانها میتواند زباله دان هر کثافتی باشد اما وای اگر پای عشق به آن برسد و نمیدانند روح میتواند خود را به هر پلیدی بیالاید ولی وای اگر با دوست داشتن آشنا باشد</p>
<p dir="rtl">افسوس دو روح میتوانند به هم خیانت کنند به هم دروغ بگویند، هم را فریب دهند&#8230;چرا نباید به راستی پاکی و قداست به هم عشق ورزید&#8230;  دو روح حتی میتوانند یکی شوند و به هم خیانت نکنند و دروغ نگویند و هم را فریب ندهند پس بیایید هم را دوست داشته باشیم و به هم خیانت نکنیم و یکی شویم</p>
<p dir="rtl">اینجا در این وبلاگ در آشات دوست داشتن جرم نیست ، مقدس است، پرتوی از روح خداست &#8230;</p>
<p dir="rtl"><img class="alignleft size-medium wp-image-54" src="http://ashat.blog.af/files/Copy-of-8e0fghg-300x224.jpg" alt="Copy of 8e0fghg" width="300" height="224" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/16/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%ac%d8%b1%d9%85-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%8c-%d9%85%d9%82%d8%af%d8%b3-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88%db%8c-%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1018</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شهید حجاب</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/16/%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/16/%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2009 14:32:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=49</guid>
		<description><![CDATA[مروه شروینی روحت با دخت زیبای اورشلیم و مادر مهربان حسنین محشور باد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">چند روزی است که بحث محافل و کشورهای اسلامی پیرامون به شهادت رسیدن بانوی مسلمان مصری خانم مروه شروینی میگذردولی هیچ کس و هیچ نهادی به جای نرسیده&#8230; این جنایت وحشیانه به بهانهی تروریست بودن خانم شروینی در امن ترین جای دنیا که محل اشاعه ی عدل و داد ،دادگاه &#8230;که دیگر محل امنی نیست و در کشوری که خود را طرفدار حقوق بشر میداند به وقوع پیوسته &#8230;.آیا اگر یک زن یهود یا مسیحی در افغانستان آن هم در خیابان آن هم به دست یک طالب به بهانه ی بی حجابی کشته میشد باز هم غرب این گونه سکوت میکرد ؟&#8230; روزی که این خبر را شنیدم از اینکه مصری  نیستم خوشحال و از اینکه یک زن مسلمان به خاطر حجاب و حاضر شدن در دادگاه این چنین وحشیانه به قتل رسید ناراحت و غمگین همانگونه که دختر رسول الله اندوهگین شدند وهمانطور که اسلام به ماتم فر رفت&#8230; آیا دین مرده است &#8230;؟ آیا دین دیگر وجود ندارد؟؟&#8230;. چرا مسلمانان کاری نمی کنند چرا باز هم یک شروینی دیگر و یا شاید صدها شروینی دیگر به شهادت برسد&#8230;</p>
<p dir="rtl">این چه حرفی است که من میزنم معلوم است که دین نمرده و اسلام زنده است&#8230;..</p>
<p dir="rtl">دل سیاه گشته و در آستانه مردن ولی همچنان مانند دل گنجشک زخمی میتپد&#8230;!!!</p>
<p dir="rtl">&#8230;مروه شروینی روحت با دخت زیبای اورشلیم و مادر مهربان حسنین محشور باد</p>
<p dir="rtl"><img class="alignnone size-medium wp-image-50" src="http://ashat.blog.af/files/9-300x181.jpg" alt="9" width="300" height="181" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/16/%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14185</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وطنم دوباره اینک بگو شانه های پامیر بی تکان &#8230;</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/13/%d9%88%d8%b7%d9%86%d9%85-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%da%a9-%d8%a8%da%af%d9%88-%d8%b4%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1-%d8%a8%db%8c-%d8%aa/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/13/%d9%88%d8%b7%d9%86%d9%85-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%da%a9-%d8%a8%da%af%d9%88-%d8%b4%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1-%d8%a8%db%8c-%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 06:17:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=42</guid>
		<description><![CDATA[وطنم دوباره اینک بگو شانه های پامیر بی تکان ستاره ها را که سحر شود فراگیر بتکان ستارها را که ستارهای این شهر همه یاد گار زخمند همه یادگار زنجیر..]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">به نام خدا</p>
<p dir="rtl">چند روز پیش که داشتم از یکی از خیابانهای قزوین میگذشتم چشمم خورد به پلاکارتی که  نوشته شده بود چهارمین نمایشگاه ملل آن روز زیاد توجه نکردم و بی اعتنا از کنارش گذشتم تا اینکه چند روز پیش به همراه یکی از دوستان که به صورت اتفاقی دیدمش سری به آنجا زدیم به محض ورود صدای آشنای شنیدیم &#8230;</p>
<p dir="rtl">وطنم دوباره اینک بگو شانه های پامیر بی تکان ستاره ها را که سحر شود فراگیر بتکان ستارها را که ستارهای این شهر همه یاد گار زخمند همه یادگار زنجیر..</p>
<p dir="rtl">صدای داوود سرخوش از اولین غرفۀ نمایشگاه به گوش میرسید رفتیم جلوتر سه نفر از هموطنان عزیزمان مشغول معرفی و شناساندن کشور افغانستان عزیز به بازدید کنندها بودند درون غرفه چیز زیادی نبود جز چند کتاب تاریخی وجغرافیای و یکی دو کتاب هم از محمد کاظم کاظمی درون ویترین هم سنگهای معدنی که به صورت النگو و گوشواره و انگشتر در آمده بود و چند رومیزی و دستمال منجوق دوزی شده داخل غرفه هم چند لباس محلی وعکسهای از مجسمه های بودا و دریاچۀ بند امیر و یک نقشه از کشورمان به همراه یک پرچم در کنار غرفه داخل شدیم و با سلام و احوال پرسی شروع به صحبت کردیم آن سه نفر دانشجویان دانشگاه تهران بودند از غرفۀ افغانستان بیرون آمدیم و به دیدن غرفه های دیگر ملل رفتیم  ژاپن -چین -کره -ساحل عاج -سوریه- عراق- کوبا- ترکیه و چند کشور دیگر هر کدام صنایع دستی و موسیقی و فرهنگ خویش را عرضه میکرد به بازدیدکنندگان با اینکه کم بود زیبا بود من هم نوشتن اسم خود را به زبان چینی سلام گفتن را به زبان اسپانیولی از یک کوبای و احوال پرسی را به زبان غنای یاد گرفتم و بعد از اینکه چرخی در نمایشگاه زدیم دوباره به غرفۀ افغانستان بازگشتیم این بار از کامپیوری که آنجا بود ترانۀ&#8230; افغانستان سلام&#8230; فرهاد دریا خواننده محبوب تاجیکی را پخش میکرد&#8230; داخل شدیم بعد از کمی گفتگو از دوستانمان خدا حافظی کردیم و از نمایشگاه ملل خارج شدیم راستی دفتری بود که به رسم یادگاری بازدیدکنندگان چیزی در آن مینوشتند ولی ما ننوشتیم ..</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">&#8230;&#8230;ازتمام کسانی که در شناساندن وطن عزیزمان تلاش میکنند متشکرم..<img class="alignright size-full wp-image-47" src="http://ashat.blog.af/files/Bamian1.jpg" alt="Bamian" width="200" height="162" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/13/%d9%88%d8%b7%d9%86%d9%85-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%da%a9-%d8%a8%da%af%d9%88-%d8%b4%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1-%d8%a8%db%8c-%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12010</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عجب صبری خدا دارد   ا گر من جای او بودم&#8230;</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/12/%d8%b9%d8%ac%d8%a8-%d8%b5%d8%a8%d8%b1%db%8c-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%a7-%da%af%d8%b1-%d9%85%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/12/%d8%b9%d8%ac%d8%a8-%d8%b5%d8%a8%d8%b1%db%8c-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%a7-%da%af%d8%b1-%d9%85%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 13:15:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=38</guid>
		<description><![CDATA[عجب صبری خدا دارد   ا گر من جای او بودم...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">شما چقدر صبر دارید من که خیلی کم آدمی زاد هر چقدرم که صبور باشه ی وقتای از کوره در میره آدمی گاهی اونقدر زشتی و بدی میبینه آنقدر نا مهربانی از سوی دوست وآشنا میبینه&#8230; پدر از پسر برادر از برادر و دوست از دوست .. خیلی وقتا آنقدر عصبانی میشه که دوس داره همه رو نابود کنه اگه قدرتشو داشته باشه این کارو میکنه من خودم اگه قدرت نابود کردن شما ها را داشته باشم حتما این کارو میکردم همه رو از بین میبردم جز عزیزمو ی عده ای خواص از آدمی زاد هر کاری بر میاد با اینکه میدونه ی روز میمیره و نابود میشه ولی اگه قدرت داشته باشه دریغ نمیکنه از نابودی دیگران میگید نه اینطور نیست چون قدرت نداشتید اگه یک هزارم از قدرت خدا رو داشتید کسی رو که به میلت رفتار نمیکرد زنده نمی زاشتی گفتم یک هزارم قدرت خدا اگه کلشو داشتی چی چه کارا میکردی .. خدای این خدا چطور با این همه بدی و زشتی کنار میاد با این همه نافرمانی چرا صبرش تموم نمیشه چرا به جوش نمیاد خدا از همه بدی میبینه ولی به روشونم نمیاره ولی ما از چند نفر بدی و زشتی ببینیم میخوایم سر رو تنشون نباشه من اگه جای خدا بودم سر همه رو با ی اشاره قطع می کردم شانس اوردید راست گفته شاعر</p>
<p dir="rtl">عجب صبری خدا دارد   ا گر من جای او بودم&#8230;</p>
<p dir="rtl"><img class="alignleft size-medium wp-image-39" src="http://ashat.blog.af/files/god-300x300.jpg" alt="god" width="300" height="300" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/12/%d8%b9%d8%ac%d8%a8-%d8%b5%d8%a8%d8%b1%db%8c-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%a7-%da%af%d8%b1-%d9%85%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17765</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خیلی بد</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/12/%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%af/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/12/%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 13:08:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=35</guid>
		<description><![CDATA[تا حالا به شکل تفدانی توجه کردید دهن گشاد کمر باریک و شکم بزرگ بهش فک کنید حتما]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><img class="aligncenter size-medium wp-image-36" src="http://ashat.blog.af/files/vijehnameh-2-300x267.jpg" alt="vijehnameh-2" width="300" height="267" /></p>
<p dir="rtl">این بار میخوام بگم چندش آورترین چیز چیه ..نه نمیگم خودتون بهتر میدانید تو خونه هر افغانی تو هر جای دنیام که باشه ی چیزی شبیه به ساعت شنی با این تفاوت که فلزی و یک طرفش بستس &#8230; آفرین &#8230;.تو خیلی باهوشی از کجا فهمیدی منظورم چی بود.</p>
<p dir="rtl">درسته تفدانی.ولی منظورم از چندش آور تفدانی نیست تفدانی وسیله ی خوبی خیلی ها را دیدید نسوار میکشند حتی خانه خودتانم ممکن کسی بکشه تصور کنید مجبور بشه ناس داهنشو قورت بده وای وای وای یا اینکه حوصله اش نیاد بره بیرون زیر فرش یا هر چیز دیگه ای کارشو انجام بده.. بازم.. وای وای وای چه کار بدی حالا تصور کنید ی مجلس بزرگ که توش ی عالمه نسواری باش و تفدانی نباشه چه افتضاحی میشه</p>
<p dir="rtl">اصلا چرا ناس میکشند که ی نفر مجبور باشه تفدانی بیاره ی نفرم مجبور باشه خالیش کنه منظورم از چندش آور نه تفدانی نه ناس نه نسواری همین خالی کردن تفدانی تصور کنید میخواید تفدانی را خالی کنید همین قدر کافی بقیه شو خودتون تصور کنید البته میدونم نیازی به این کار نیست خودتون تجربه این کارو دارید ..</p>
<p dir="rtl">تا حالا به شکل تفدانی توجه کردید دهن گشاد کمر باریک و شکم بزرگ بهش فک کنید حتما</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/12/%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1427</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>؟</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/12/%d8%9f/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/12/%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 13:01:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=33</guid>
		<description><![CDATA[آدما وجود دارند با دوتا پا دوتا دست و ی بدن که توش ی قلبه فقط ی قلب ...برای بعضی ها خیلی بزرگ قلبشون برای بعضی ها خیلی کوچیک اما دارند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آدما وجود دارند با دوتا پا دوتا دست و ی بدن که توش ی قلبه فقط ی قلب &#8230;برای بعضی ها خیلی بزرگ قلبشون برای بعضی ها خیلی کوچیک اما دارند ،با ی سر که توش همه چیز هست خوبی و بدی، زشتی و زیبای دو تا چشم که باهاش زشتیهای زیادی دیدند البته چیزای خوبم دیدند و گوش و زبان، زبانی که حرفای بد ازش میباره حرف خوبم گهگاهی &#8230; ولی بعضی ها ممکن از داشتن پا دست چشم  و گوشو زبان محروم باشند ولی همه ما ی قلب داریم با ی سر و ی علامت سوال رو سرمون و پرسشای تو سرمون مثل چرا من به دنیا آمدم ..خدا کجاست چه شکلی..من تا کی زنده ام..چرا آسمون آبیه.. چرا سوسکو وقتی لهش میکنی بازم تکون میخوره.. چرا ماهی تو آب خفه نمیشه چرا پرندها موقع پرواز به هم نمیخورند چرا آدما اینقدر بی وفاند اصلا چرا آدما عاشق هم می شند. اصلا تا حالا راجب سوالای تو سرت فکر کردی یا تو هم مثل من میزاری دیگران فک کنند و از جواباشون استفاده میکنی برای سوالای خودت چرا خودتو نمیزاری جای سوالات چرا خودتو جای سوسک نمیزاری که بفهمی چرا زندست با اینکه لهش کردی اصلا چرا سوسکو میکشی مگه آزار داری یا آزاری بهت رسونده &#8230;میخوردت؟ شاید اون سوسک جای کنجی تو سوراخی ی عالمه بچه داشته باشه نمیگی کی از بچه هاش مراقبت می کنه نمگی اون همه بچه یتیم میشند کی غذاشون میده کی تر و خشکشون می کنه تا حالا خودتو جای ماهی گذاشتی یا به ماهی توی تنگ یا حوض نگاه کردی داره همش صدات میکنه داره زاری میکنه بیای توی آب وگرنه میمیری ولی تو توجهی نمیکنی حتی صداشو نمی شنوی اون به فکر تو هست ولی تو به اون اهمیتی نمیدی &#8230; چرا ما به سوالامون جواب ندیم ی بار خودت به سوالات جواب بده مثلا خودتو جای همون سوسکی که من لهش کردم بزار  چرا من عزیزمو با اینکه تنهام گذاشت دوسش دارم  ***</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/12/%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1046</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شما بگین خدا چه شکلی تو ذهنتون&#8230;&#8230;.</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/12/%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%a8%da%af%db%8c%d9%86-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%da%86%d9%87-%d8%b4%da%a9%d9%84%db%8c-%d8%aa%d9%88-%d8%b0%d9%87%d9%86%d8%aa%d9%88%d9%86/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/12/%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%a8%da%af%db%8c%d9%86-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%da%86%d9%87-%d8%b4%da%a9%d9%84%db%8c-%d8%aa%d9%88-%d8%b0%d9%87%d9%86%d8%aa%d9%88%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 12:58:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=29</guid>
		<description><![CDATA[شما بگین خدا چه شکلی تو ذهنتون.......]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تا به حال راجب خدا فکر کردید چطور تجسمش می کنید تو افکارتون خدا چه شکلی چه کارای می تونه انجام بده چقدر بزرگه خدا کجاست &#8230; ذهن آدم پر کردن از اینکه خدا همه جا هست خدا نور خدا زیباست خدا همه کار میتونه بکنه جهان به اراده خداست &#8230;از این جور چیزا &#8230;مگه اونای که این حرفا رو میزنند خدا را دیدند.<br />
چرا خدا جهان آفرید این همه آسمان زمین چرا خدا آدم آفرید .<br />
میگند حضرت زهرا گفته خدا نیازی به آفرینش این جهان نداشته هدف نشان دادن قدرتش بوده&#8230; خوب قدرتشو نشون داد چی شد میتونست اصلا نسازه می تونست خودش تنها باشه با علم به اینکه چه قدرتی داره .<br />
ولی اینطوری نمیشه کسی که می تونه چیزی بسازه جلوی خودشو بگیره بگه من که میتونم چرا بسازم مثلا خودم من اگه میتونستم ی سوسک بسازم هی میساختم هی میساختم&#8230;البته ی سوسک خوشکل داشتم خیلی دوسش داشتم هنوزم دارم &#8230;<br />
اگه این همه دانشمند ،مخترع ، علم و حکیم چیزی رو نمی ساختن یا علمشونو برای خودشون نگه میداشتند چی میشد &#8230;؟هیچی من و تو الان پشت کامپیوتر چرت وپرت نمی نوشتیمو نمی خوندیم الان با هم دنبال بوفالوی خرسی سگی چیزی بودیم شکار کنیم بخوریم پوستشم دورمون بپیچیم .<br />
اصلا به من چه خدا چطوریو کجاست به قول اون دوستمون که همه میشناسینش هر جا هست ابالفضل نگهدارش باشه..</p>
<p>شما بگین خدا چه شکلی تو ذهنتون&#8230;&#8230;.<img class="aligncenter size-full wp-image-30" src="http://ashat.blog.af/files/Untitled-1.jpg" alt="Untitled-1" width="113" height="185" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/12/%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%a8%da%af%db%8c%d9%86-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%da%86%d9%87-%d8%b4%da%a9%d9%84%db%8c-%d8%aa%d9%88-%d8%b0%d9%87%d9%86%d8%aa%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>916</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گر چه ياران فارغند از ياد من</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/10/%da%af%d8%b1-%da%86%d9%87-%d9%8a%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%ba%d9%86%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%8a%d8%a7%d8%af-%d9%85%d9%86/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/10/%da%af%d8%b1-%da%86%d9%87-%d9%8a%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%ba%d9%86%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%8a%d8%a7%d8%af-%d9%85%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 06:44:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=18</guid>
		<description><![CDATA[دلی که عشق ندارد و ه عشق نیاز دارد، آدمی را همواره در پی گمشده اش ملتهبانه به هر سو میکشاند ،خدا، آزادی، هنر و دوست در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند تا وی کوزه خالی خویش را از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد. چشمانمان آنقدر زشتیها دیده و عقلمان آنقدر بسته و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt;color: black;font-family: &quot;B Zar&amp;quot" lang="AR-SA">دلی که عشق ندارد و ه عشق نیاز دارد، آدمی را همواره در پی گمشده اش ملتهبانه به هر سو میکشاند ،خدا، آزادی، هنر و دوست در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند تا وی کوزه خالی خویش را از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt;color: black;font-family: &quot;B Zar&amp;quot" lang="AR-SA">چشمانمان آنقدر زشتیها دیده و عقلمان آنقدر بسته و کوچک مانده که به دیدن و درک خدا نیستیم و ساده از این چشمه میگذریم و به آزادی می رسیم چیزی که هرگز نمی توانیم جرعه ی از آن بنوشیم مگر این نیست که ناخواسته پا در حصار این دنیا نهادیم و حتی قبل از آن در بند بودیم و در بند خواهیم زیست و خواهیم مرد تا بالاخره در حصار گور در بند برزخ و د.زخ &#8230;شاید هم بهشت شویم .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt;color: black;font-family: &quot;B Zar&amp;quot" lang="AR-SA">از هنر جیزی نمیگویم و نمی توانم بگویم به آرامی از کنارش میگذرم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt;color: black;font-family: &quot;B Zar&amp;quot" lang="AR-SA">اما دوست که هر چه بگویم نکوست &#8230; دوست کوزام را شکست دسنانم را فرو بردم و جرعه ای برداشتم و نوشیدم افسوس که خشکید و رفت و مرا تنها گذاشت با رفتنش سه همدم<span>  </span>برایم به یادگار گذاشت &#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt;color: black;font-family: &quot;B Zar&amp;quot" lang="AR-SA">تنهای، یاد و اشک ..</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt;color: black;font-family: &quot;B Zar&amp;quot" lang="AR-SA">وقتی در تنهایم از دوست یاد میکنم اشک گونهایم را تر میکند و چشمانم را میشوید تا با چشمان پاک شاد روزی دیده ام روشن شود به چهره ای زیبایت .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt;color: black;font-family: &quot;B Zar&amp;quot" lang="AR-SA">ای کاش میمردم ، جسدم را می سوزاندند و خاکسترم در باد به پرواز در می آمد و با باد میرقصیدم و در دریا می آرمیدم و در سکوت فریاد میزدم که ای دوست، دوستت دارم &#8230;<span>   <img class="alignleft size-medium wp-image-17" src="http://ashat.blog.af/files/pervane-127x300.jpg" alt="pervane" width="127" height="300" /></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt" dir="rtl"> </p>
<div><span style="font-size: 8pt;color: black;font-family: &quot;B Zar&amp;quot" lang="AR-SA"></span></div>
<p><span style="font-size: 8pt;color: black;font-family: &quot;B Zar&amp;quot" lang="AR-SA"><span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;text-align: left"><span style="font-size: 15pt;font-family: TimesNewRoman" dir="rtl" lang="AR-SA"><span style="font-family: Times New Roman">گر چه ياران فارغند از ياد من</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;text-align: left"><span style="font-size: 15pt;font-family: TimesNewRoman" dir="rtl" lang="AR-SA"><span style="font-family: Times New Roman">از من ايشان را هزاران ياد باد</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt" dir="rtl"> </p>
<p> </p>
<p></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt" dir="rtl"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/10/%da%af%d8%b1-%da%86%d9%87-%d9%8a%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%ba%d9%86%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%8a%d8%a7%d8%af-%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1187</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بشنو از نی چون حکایت می‌کند   از جداییها شکایت می‌کند</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/10/%d8%a8%d8%b4%d9%86%d9%88-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%86%db%8c-%da%86%d9%88%d9%86-%d8%b4%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%87/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/10/%d8%a8%d8%b4%d9%86%d9%88-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%86%db%8c-%da%86%d9%88%d9%86-%d8%b4%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 06:38:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=12</guid>
		<description><![CDATA[سلام به همه دوستان هم دل و هم راهم خواهر و برادهاي عزيزم كه هر كدوم برا خودشون يه پيامبرند ! نه تعجب نكنيد ما همه پيامبريم و رسالتي داريم . اگه توفيق الهي رفيق راهمون بشه .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<table id="block17970" class="block" border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">بشنو این نی چون حکایت می‌کند</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">از جداییها شکایت می‌کند</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">کز نیستان تا مرا ببریده‌اند</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">سینه خواهم شرحه شرحه از فراق</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">تا بگویم شرح درد اشتیاق</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">هر کسی کو دور ماند از اصل خویش</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">باز جوید روزگار وصل خویش</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">من به هر جمعیتی نالان شدم</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">هرکسی از ظن خود شد یار من</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">از درون من نجست اسرار من</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">سر من از ناله‌ی من دور نیست</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">لیک چشم و گوش را آن نور نیست</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">تن ز جان و جان ز تن مستور نیست</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">لیک کس را دید جان دستور نیست</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">آتشست این بانگ نای و نیست باد</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">هر که این آتش ندارد نیست باد</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">آتش عشقست کاندر نی فتاد</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">جوشش عشقست کاندر می فتاد</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">نی حریف هرکه از یاری برید</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">پرده‌هااش پرده‌های ما درید</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">همچو نی زهری و تریاقی کی دید</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">نی حدیث راه پر خون می‌کند</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">قصه‌های عشق مجنون می‌کند</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">محرم این هوش جز بیهوش نیست</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">مر زبان را مشتری جز گوش نیست</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">در غم ما روزها بیگاه شد</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">روزها با سوزها همراه شد</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">روزها گر رفت گو رو باک نیست</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">هر که جز ماهی ز آبش سیر شد</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">هرکه بی روزیست روزش دیر شد</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">در نیابد حال پخته هیچ خام</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">پس سخن کوتاه باید والسلام</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">بند بگسل باش آزاد ای پسر</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">چند باشی بند سیم و بند زر</span></td>
</tr>
<tr>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">گر بریزی بحر را در کوزه‌ای</span></td>
<td class="vsp"> </td>
<td class="v" style="width: 15.12em"><span class="verse">چند گنجد قسمت یک روزه‌ای</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p style="text-align: center"><img class="size-medium wp-image-11 aligncenter" src="http://ashat.blog.af/files/untitled-3-162x300.jpg" alt="untitled-3" width="130" height="240" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/10/%d8%a8%d8%b4%d9%86%d9%88-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%86%db%8c-%da%86%d9%88%d9%86-%d8%b4%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سلام خدا</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/07/10/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/07/10/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 03:22:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[romesa]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=8</guid>
		<description><![CDATA[خدا همیشه دوسش دارم مراقبش باش خوشبختش کن...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="center">
<div></div>
<p><span style="font-size: large"></p>
<p style="text-align: right">سلام خدا</p>
<p style="text-align: center">این چند وقت که عزیزم منو تنها گذاشت خیلی حالم گرفته البته مقصر خودم بودم ولی اونم تصمیمیشو گرفته بود خدا نمیدونم چرا عشقو آفریدی ؟شاید به این خاطر که میخواستی آدما فقط عاشق تو باشند نه کس دیگه خدا جون خوت بهتر از هر کسی می دونی که آدما چی جانورای هستند از اون بابا آدم که با اینکه بهش گفته بودی نخور ، خورد. حالا چی؟ گندم! ما هم که آدمیزادیم&#8230; اولاد بابا آدم همون آدمی که وجودش از خودته!خب بگذریم عشقو که آفریدی حالا بگو چرا منو که عشقو باور نداشتم میگفتم دروغ رو چرا عاشق کردی بگو چرا &#8230;چرا عشقمو ازم گرفتی بعد اینکه عاشقم کردی با من هر کاری میخوای بکن ولی با بقیه این کارو نکن &#8230;خدا جون باشه هر چی تو میگی از این به بعد فقط تو رو دوس دارمو عزیزمو ازم نخا دوسش نداشته باشم آخه نمیتونم&#8230;با اینکه تنهام گذاشت همیشه دوسش داشتمو دارم خدا جون تو هیچ وقت تنهاش نذار&#8230;هیچ وقت نذار اشک تو چشاش جم بشه ..نذار کسی دل مهربونشو بشکنه و غم تو دلش بکاره</p>
<p style="text-align: center">خدا همیشه دوسش دارم مراقبش باش خوشبختش کن&#8230;</p>
<p align="right"> </p>
<div></div>
<p></span><span style="font-size: large"></p>
<p style="text-align: center">شربتی از لب لعلش نچشيديم و برفت</p>
<p style="text-align: center">روی مه پيکر او سير نديديم و برفت</p>
<p style="text-align: center">گويی از صحبت ما نيک به تنگ آمده بود</p>
<p style="text-align: center">بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت</p>
<p style="text-align: center">بس که ما فاتحه و حرز يمانی خوانديم</p>
<p style="text-align: center">وز پی اش سوره اخلاص دميديم و برفت</p>
<p style="text-align: center">عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد</p>
<p style="text-align: center">شد چمان در چمن حسن و لطافت ليکن</p>
<div><span style="font-size: large;font-family: B Zar"></span></div>
<p></span><span style="font-size: large;font-family: B Zar"><span style="font-size: large;font-family: B Zar"></p>
<p align="center"> </p>
<p> </p>
<p></span></span>
</p>
<p align="center"> </p>
<p style="text-align: center"><span style="font-size: large"><span style="font-family: Times New Roman">ديدی آخر که چنين عشوه خريديم و برفت</span></span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-9" src="http://ashat.blog.af/files/golllll.jpg" alt="golllll" width="280" height="280" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/07/10/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2111</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شهریار کوچولو و روباه</title>
		<link>http://ashat.blog.af/2009/03/11/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b1-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a8%d8%a7%d9%87/</link>
		<comments>http://ashat.blog.af/2009/03/11/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b1-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a8%d8%a7%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Mar 2009 13:41:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ashat</dc:creator>
				<category><![CDATA[افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashat.blog.af/?p=3</guid>
		<description><![CDATA[خيلی وحشتناکه ... خيلی وحشتناکه که تو اين دهکده‌ی جهانی و عصر ارتباطات، آدما روز به روز تنهاتر می‌شن ... بابا ما آدما به خدا به هم، به رابطه با هم نياز داريم ... چه‌مون شده؟ کجا می‌خواهيم بريم؟ به کجا می‌خوايم برسيم؟ چرا همه‌ چی داره يادمون می‌ره؟

به نظر من بعضی چيزا از نون شب هم واجب تره به خدا ... من می‌گم هر کسی بايد دست کم هر سه ماه يه دفعه يه چنين چيزايی رو بخونه تا بعضی چيزا را فراموش نکنه ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خيلی وحشتناکه &#8230; خيلی وحشتناکه که تو اين دهکده‌ی جهانی و عصر ارتباطات، آدما روز به روز تنهاتر می‌شن &#8230; بابا ما آدما به خدا به هم، به رابطه با هم نياز داريم &#8230; چه‌مون شده؟ کجا می‌خواهيم بريم؟ به کجا می‌خوايم برسيم؟ چرا همه‌ چی داره يادمون می‌ره؟</p>
<p>به نظر من بعضی چيزا از نون شب هم واجب تره به خدا &#8230; من می‌گم هر کسی بايد دست کم هر سه ماه يه دفعه يه چنين چيزايی رو بخونه تا بعضی چيزا را فراموش نکنه &#8230;</p>
<p><img class="picture" src="http://behdad.org/books/shamlou/thelittleprince/image/picture/21a.jpeg" alt="شهریار کوچولو و روباه" width="388" height="230" /></p>
<div style="text-align: left"><a class="links" href="void(0)"><br />
</a></div>
<div style="text-align: left"></div>
<div style="text-align: left"></div>
<div style="text-align: left"></div>
<div style="text-align: left"></div>
<div style="text-align: left"><strong>و آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پيدا شد</strong></div>
<p><em>روباه گفت: سلام.<br />
شهريار کوچولو برگشت اما کسی رو نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: سلام.<br />
صداگفت: من اين‌جام، زير درخت سيب&#8230;<br />
شهريار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!<br />
روباه گفت: يه روباهم من.<br />
شهريار کوچولو گفت: بيا با من بازی کن. نمی‌دونی چه قدر دلم گرفته&#8230;<br />
روباه گفت: نمی‌تونم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکردن آخه.<br />
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: معذرت می‌خوام.<br />
اما فکری کرد و پرسيد: اهلی کردن يعنی چی؟<br />
روباه گفت: تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟<br />
شهريار کوچولو گفت: پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چی؟<br />
روباه گفت: آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنن. اينش اسباب دلخوريه! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دن و خيرشون فقط همينه. تو پی مرغ می‌گردی؟<br />
شهريار کوچولو گفت: نه، پی دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟<br />
روباه گفت: يه چيزيه که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردنه.<br />
- ايجاد علاقه کردن؟<br />
روباه گفت: معلومه. تو الان واسه من يه پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگه. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يه روباهم مثل صد هزار روباه ديگه. اما اگه منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميون همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شی، من واسه‌ی تو.<br />
شهريار کوچولو گفت: کم‌کم داره دستگيرم می‌شه. يه گلی هست که گمونم منو اهلی کرده باشه.<br />
روباه گفت: بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شه ديد.<br />
شهريار کوچولو گفت: اوه نه! اون رو کره‌ی زمين نيست.<br />
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: رو يه سياره‌ی ديگه است؟<br />
- آره.<br />
- تو اون سياره شکارچی هم هست؟<br />
- نه.<br />
- محشره ! مرغ و ماکيان چه‌طور؟<br />
- نه.<br />
روباه آه‌کشان گفت: هميشه‌ی خدا يه پای بساط لنگه!<br />
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی يه‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدما منو. همه‌ی مرغ‌ها عين همن همه‌ی آدما هم عين هم. اين وضع يه خورده خلقم رو تنگ می‌کنه. اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم رو چراغون کرده باشی. اون وقت صدای پايی رو می‌شناسم که با هر صدای پای ديگه‌‌‌ای فرق می‌کنه. صدای پای ديگرون منو وادار می‌کنه تو هفت تا سوراخ قايم بشم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای منو از سوراخم می‌کشه بيرون. تازه، نگاه کن اون‌جا اون گندم‌زار رو می‌بينی؟ برای من که نون بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ايه . پس گندم‌زار هم منو به ياد چيزی نمیاندازه. اسباب تاسفه. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شه! گندم که طلايی رنگه منو به ياد تو می‌ندازه و صدای باد رو هم که تو گندم‌زار می‌پيچه دوست خواهم داشت&#8230;<br />
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو رو نگاه کرد. اون وقت گفت: اگه دلت می‌خواد منو اهلی کن!<br />
شهريار کوچولو جواب داد: دلم که خيلی می‌خواد، اما وقت چندانی ندارم. بايد برم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزا سر در آرم.<br />
روباه گفت: آدم فقط از چيزايی که اهلی کنه می‌تونه سر در آره. انسان‌ها ديگه برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارن. همه چيز رو همين جور حاضر آماده از دکون‌ها می‌خرن. اما چون دکونی نيست که دوست معامله کنه آدم‌ها موندن بی‌دوست&#8230; تو اگه دوست می‌خوای خب منو اهلی کن!<br />
شهريار کوچولو پرسيد: راهش چيه؟<br />
روباه جواب داد: بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يه خورده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميون علف‌ها می شينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبونه. عوضش می‌تونی هر روز يه خورده نزديک‌تر بشينی.</em></p>
<p><em>فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.<br />
روباه گفت: کاش سر همان ساعت ديروزاومده بودی. اگه مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شه و هر چی ساعت جلوتر بره بيش‌تر احساس شادی و خوش‌بختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کنه شور زدن و نگران شدن. اون وقته که قدرِ خوش‌بختی رو می‌فهمم! اما اگه تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدونم چه ساعتی بايد دلم رو برای ديدارت آماده کنم؟&#8230; هر چيزی برای خودش قاعده‌ای داره.<br />
شهريار کوچولو گفت: قاعده يعنی چه؟<br />
روباه گفت: اين هم از اون چيزاييه که پاک از خاطرا رفته. اين همون چيزيه که باعث می‌شه فلان روز با باقی روزا و فلان ساعت با باقی ساعتا فرق کنه. مثلا شکارچی‌های ما ميون خودشون يه رسمی دارن و اون اينه که پنج‌شنبه‌ها رو با دخترای ده می‌رن رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بره‌کشون منه. برای خودم گردش‌کنان می‌رم تا دم مُوِستان. حالا اگه شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدن همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بی‌چاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.</em></p>
<p><em>به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه رو اهلی کرد.<br />
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: آخ! نمی‌تونم جلو اشکم رو بگيرم.<br />
شهريار کوچولو گفت: تقصير خودته. من که بدت رو نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.<br />
روباه گفت: همين طوره.<br />
شهريار کوچولو گفت: آخه اشکت داره سرازير می‌شه!<br />
روباه گفت: همين طوره.<br />
- پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.<br />
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.<br />
بعد گفت: برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تکه. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی رو بهت می‌گم.<br />
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به اون‌ها گفت:<br />
- شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مونيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما رو اهلی کرده نه شما کسی رو. درست همون جوری هستيد که روباه من بود. روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگه. اونو دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تکه.<br />
گل‌ها حسابی از رو رفتند.<br />
شهريار کوچولو دوباره دراومد که:<br />
- شما خوشگليد اما خالی هستيد. بر‌اتون نمی‌شه مرد. گفت‌وگو نداره که گل منو هم فلان ره‌گذر گلی می‌بينه مثل شما. اما اون به تنهايی از همه‌ی شما سره چون فقط اونه که آبش دادم، چون فقط اونه که زير حبابش گذاشتم، چون فقط اونه که با تجير براش حفاظ درست کردم، چون فقط اونه که حشراتش رو کشتم جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشن، چون فقط اونه که پای گله‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشستم، چون اون گل منه.<br />
و برگشت پيش روباه.<br />
گفت: خدانگه‌دار!<br />
روباه گفت: خدانگه‌دار!&#8230; و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:<br />
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شه ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سرنمی‌بينه.<br />
شهريار کوچولو برای اين که يادش بمونه تکرار کرد:<br />
- نهاد و گوهر را چشمِ سر نمی‌بينه.<br />
- ارزش گل تو به قدرِ عمريه که به پاش صرف کردی.<br />
شهريار کوچولو برای اين که يادش بمونه تکرار کرد:<br />
- به قدر عمريه که به پاش صرف کردم.<br />
روباه گفت: انسان‌ها اين حقيقت رو فراموش کردن اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کردی مسئولی. تو مسئول گلتی&#8230;</em></p>
<p><em>شهريار کوچولو برای اون که يادش بمونه تکرار کرد:<br />
- من مسئول گلمم&#8230;</em></p>
<h2 class="txt"><span style="font-weight: 400">اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری</span></h2>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashat.blog.af/2009/03/11/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b1-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a8%d8%a7%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>852</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
