ارسال شده توسط ashat در تاریخ 02 Dec 2009
وقتی که سرود هستی خوانده شد و خاک جان گرفت و این جان اشرف مخلوقات شد و همه سجده کردند در برابر خاک ، آتش نافرمانی کرد و خود را برتر از خاک دانست و خاک را وادار به اطاعت کرد و خاک بر خاک شد و زندگی آغاز شد و آتش مخلوق خاک شد و خاک خدا شد؟؟؟
خاک پنداشت که خدا شده است و خدا را به فراموشی سپرد…
خدای که آتش را در اختیار حیوانی وحشی و درنده خو قرار داد تا آدم آدم شود ..اشرف مخلوقات شود و خداوند به خود بالید که چه آفریده است ..آفریده ای که خود می آفریند ..!
آتش این ودیعهی الهی که از عرش کبریایی خارج شد و خاک را خالق کرد آری خاک خدا شده است و خدا نابود شده است…خدا نابود شده است در دل خاک ولی هست ..هست خدای که هنرمندانه به تصویر کشیده بوم هستی را . چه زیبا پیوند داده آسمان را به زمین و زمین را به آسمان و هر دو را در هم آمیخته ..همه در خدمت خاک باشند و برای خاک و همچنان خدا در دل خاک نابود است و آتش زبان خاک است و به خاک جان میبخشد … خاک خدا شده است و آتش خدا پرست و این خدا نمیداند و نمیخواهد بداند همانگونه که بر خاک شد در خاک میشود و سرود هستی همچنان ادامه دارد و هنر ادامه ی کار خدا است….
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 02 Dec 2009
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
میگویند زندگی دو روز است دو روز طولانی… دو روز کوتاه و گاهی این دو روز به مراد ما راه نمیرود و سرنوشت این فرزند نا خلف زندگی چه بازیها با ما میکند..ما را به سطوح می آورد …لعنت بر عالم میکنیم …ناله بر همه چیز ، شکایت میکنیم از هر دری که چرا من …چرا من؟؟؟
نمیدانیم از مشکلات دیگران شاید آنها هم مشکلاتی دارند …نه ما را چه به کار دیگران مشکلات خودمان کم است؟؟
آدمی این است انسان نمیشود این دو روز هم میگذرد چه به میل ما بچرخد چه نچرخد همه میرویم و جز یادی نمیماند ز جای شاید آن یاد هم نماند….
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند چون تو را نوحست کشتی بان غم مخور
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 02 Dec 2009
تو دنیای پریشان و آشفته ی که ما توش زندگی میکنیم آدم بودن سخته چه برسه به انسان شدن ولی گاهی اوغات به طور اتفاقی آدمی مراحلی را طی میکنه که ی انسان کامل بشه نه کاملا انسان ولی بازم همون ی نفر غنیمت تو دنیای که همه دوس دارن به هم زور بگند و همدیگرو از بین ببرند دنیایی پر از دروغ پر از نیرنگ پر از فریب پر از بدی …تو دنیای بد ما، آدمی از محبت و عشق چه میفهمید که بار این امانتو به گردن گرفت و خودشو رسوا کرد …چه خوب کار کرد آسمان کوه دریا جانوران پرندگان که زیر بار این امانت نرفتند و خودشونو رسوا نکردند پیش خدا ، خدای خوب و مهربان… و چه خوب کار کرد آدم… تجربه ی زیبای بود !! و زشت شد و هر روز زشتر میشود وچه رسوا ما ؟؟
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 11 Nov 2009
| بود مردی پیش ازین نامش نصوح | بد ز دلاکی زن او را فتوح | |
| بود روی او چو رخسار زنان | مردی خود را همیکرد او نهان | |
| او به حمام زنان دلاک بود | در دغا و حیله بس چالاک بود | |
| سالها میکرد دلاکی و کس | بو نبرد از حال و سر آن هوس | |
| زانک آواز و رخش زنوار بود | لیک شهوت کامل و بیدار بود | |
| چادر و سربند پوشیده و نقاب | مرد شهوانی و در غرهی شباب | |
| دختران خسروان را زین طریق | خوش همیمالید و میشست آن عشیق | |
| توبهها میکرد و پا در میکشید | نفس کافر توبهاش را میدرید | |
| رفت پیش عارفی آن زشتکار | گفت ما را در دعایی یاد دار | |
| سر او دانست آن آزادمرد | لیک چون حلم خدا پیدا نکرد | |
| بر لبش قفلست و در دل رازها | لب خموش و دل پر از آوازها | |
| عارفان که جام حق نوشیدهاند | رازها دانسته و پوشیدهاند | |
| هر کرا اسرار کار آموختند | مهر کردند و دهانش دوختند | |
| سست خندید و بگفت ای بدنهاد | زانک دانی ایزدت توبه دهاد |
| آن دعا از هفت گردون در گذشت | کار آن مسکین به آخر خوب گشت | |
| که آن دعای شیخ نه چون هر دعاست | فانی است و گفت او گفت خداست | |
| چون خدا از خود سال و کد کند | پس دعای خویش را چون رد کند | |
| یک سبب انگیخت صنع ذوالجلال | که رهانیدش ز نفرین و وبال | |
| اندر آن حمام پر میکرد طشت | گوهری از دختر شه یاوه گشت | |
| گوهری از حلقههای گوش او | یاوه گشت و هر زنی در جست و جو | |
| پس در حمام را بستند سخت | تا بجویند اولش در پیچ رخت | |
| رختها جستند و آن پیدا نشد | دزد گوهر نیز هم رسوا نشد | |
| پس به جد جستن گرفتند از گزاف | در دهان و گوش و اندر هر شکاف | |
| در شکاف تحت و فوق و هر طرف | جست و جو کردند دری خوش صدف | |
| بانگ آمد که همه عریان شوید | هر که هستید ار عجوز و گر نوید | |
| یک به یک را حاجبه جستن گرفت | تا پدید آید گهردانهی شگفت | |
| آن نصوح از ترس شد در خلوتی | روی زرد و لب کبود از خشیتی | |
| پیش چشم خویش او میدید مرگ | رفت و میلرزید او مانند برگ | |
| گفت یارب بارها برگشتهام | توبهها و عهدها بشکستهام | |
| کردهام آنها که از من میسزید | تا چنین سیل سیاهی در رسید | |
| نوبت جستن اگر در من رسد | وه که جان من چه سختیها کشد | |
| در جگر افتادهاستم صد شرر | در مناجاتم ببین بوی جگر | |
| این چنین اندوه کافر را مباد | دامن رحمت گرفتم داد داد | |
| کاشکی مادر نزادی مر مرا | یا مرا شیری بخوردی در چرا |
| جمله را جستیم پیش آی ای نصوح | گشت بیهوش آن زمان پرید روح | |
| همچو دیوار شکسته در فتاد | هوش و عقلش رفت شد او چون جماد | |
| چونک هوشش رفت از تن بیامان | سر او با حق بپیوست آن زمان | |
| چون تهی گشت و وجود او نماند | باز جانش را خدا در پیش خواند | |
| چون شکست آن کشتی او بیمراد | در کنار رحمت دریا فتاد | |
| جان به حق پیوست چون بیهوش شد | موج رحمت آن زمان در جوش شد | |
| چون که جانش وا رهید از ننگ تن | رفت شادان پیش اصل خویشتن | |
| جان چو باز و تن مرورا کندهای | پای بسته پر شکسته بندهای | |
| چونک هوشش رفت و پایش بر گشاد | میپرد آن باز سوی کیقباد | |
| چونک دریاهای رحمت جوش کرد | سنگها هم آب حیوان نوش کرد | |
| ذرهی لاغر شگرف و زفت شد | فرش خاکی اطلس و زربفت شد | |
| مردهی صدساله بیرون شد ز گور | دیو ملعون شد به خوبی رشک حور | |
| این همه روی زمین سرسبز شد | چوب خشک اشکوفه کرد و نغز شد | |
| گرگ با بره حریف می شده | ناامیدان خوشرگ و خوش پی شده |
| بعد از آن خوفی هلاک جان بده | مژدهها آمد که اینک گم شده | |
| بانگ آمد ناگهان که رفت بیم | یافت شد گم گشته آن در یتیم | |
| یافت شد واندر فرح در بافتیم | مژدگانی ده که گوهر یافتیم | |
| از غریو و نعره و دستک زدن | پر شده حمام قد زال الحزن | |
| آن نصوح رفته باز آمد به خویش | دید چشمش تابش صد روز بیش | |
| می حلالی خواست از وی هر کسی | بوسه میدادند بر دستش بسی | |
| بد گمان بردیم و کن ما را حلال | گوشت تو خوردیم اندر قیل و قال | |
| زانک ظن جمله بر وی بیش بود | زانک در قربت ز جمله پیش بود | |
| خاص دلاکش بد و محرم نصوح | بلک همچون دو تنی یک گشته روح | |
| گوهر ار بردست او بردست و بس | زو ملازمتر به خاتون نیست کس | |
| اول او را خواست جستن در نبرد | بهر حرمت داشتش تاخیر کرد | |
| تا بود کان را بیندازد به جا | اندرین مهلت رهاند خویش را | |
| این حلالیها ازو میخواستند | وز برای عذر برمیخاستند | |
| گفت بد فضل خدای دادگر | ورنه زآنچم گفته شد هستم بتر | |
| چه حلالی خواست میباید ز من | که منم مجرمتر اهل زمن | |
| آنچ گفتندم ز بد از صد یکیست | بر من این کشفست ار کس را شکیست | |
| کس چه میداند ز من جز اندکی | از هزاران جرم و بد فعلم یکی | |
| من همی دانم و آن ستار من | جرمها و زشتی کردار من | |
| اول ابلیسی مرا استاد بود | بعد از آن ابلیس پیشم باد بود | |
| حق بدید آن جمله را نادیده کرد | تا نگردم در فضیحت رویزرد |
| بعد از آن آمد کسی کز مرحمت | دختر سلطان ما میخواندت | |
| دختر شاهت همیخواند بیا | تا سرش شویی کنون ای پارسا | |
| جز تو دلاکی نمیخواهد دلش | که بمالد یا بشوید با گلش | |
| گفت رو رو دست من بیکار شد | وین نصوح تو کنون بیمار شد | |
| رو کسی دیگر بجو اشتاب و تفت | که مرا والله دست از کار رفت | |
| با دل خود گفت کز حد رفت جرم | از دل من کی رود آن ترس و گرم | |
| من بمردم یک ره و باز آمدم | من چشیدم تلخی مرگ و عدم | |
| توبهای کردم حقیقت با خدا | نشکنم تا جان شدن از تن جدا | |
| بعد آن محنت کرا بار دگر | پا رود سوی خطر الا که خر |
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 28 Sep 2009
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو برنمی تابم
به شهر خود روم شهر یار خود باشم ( حافظ )
غریب به معنای بیگانه، خوار و فقیر،شگفتی آور،دور از وطن،آواره،و غربت، یعنی آواره گی،جلا وطنی دور از خانواده و میهن .مسالهء غربت و آواره گی انسان، پدیدهء تازه ای نیست که دامنگیرما آدمهای امروزی که دربحرانی ترین و پرتنش ترین لحظه هایی از تاریخ زنده گی میکنیم، شده باشد. انسانها از آغاز تاریخ حیات خود تا امروز در نتیجه برخورد های قومی، مذهبی، سیاسی ستم و مظالم سلاطین و شاهان و حکام وقت و به دلایل گوناگون دیگر، مجبور به ترک خانه و خانواده و وطن خود گردیده و تن به غربت و جلا وطنی داده اند. حتا ملت هایی چون اسراییلی ها، فلسطینی ها و دیگران. و اکنون ما هم قرنها رنج آواره گی و غربت را کشیده ایم. و ستم های فراوانی را از متجاوزین، د یده ایم.
ما،در تاریخ، آواره گی و غربت اندیشمندان، فلاسفه،سیاستمداران، رهبران دینی و مذهبی نویسنده گان و شاعران بزرگ جهان را هم خوانده ایم که سخت درد آور و استخوان سوز بوده است. حافظ، دور بودن از زادگاهش، شیراز و ستم حاکمان زمانه را چنین شکوه میکند:
« نماز شام غریبان، چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه، قصه پردازم
بیاد یار و دیار، آنچنان بگریم زار
که از جهان، ره و رسم سفر بر اندازم
من از دیار حبیبم، نه از دیار غریب
مهیمنا! به رفیقان خود رسان بازم
هوای منزل یار، آب زنده گانی ماست
صبا، بیار نسیمی ز خا ک شیرازم!
از دو نیم دهه به اینسو که آفت کودتا ها و انقلاب ها و شورش ها در کشور ما نازل شده اند، و گروههای چپ و راست و میانه و معتدل و به پختگی نارسیده به تبعیت از جهان متمدن و انقلاب های راست و چپ همسایه ها نیز دست به کودتا ها و انقلاب ها زدند و همسایه های طمّاع و مغرض و سلطه جو را هم به میهمانی و کمک انترناسیونالیستی! و برادرانه! دعوت کردند، سرزمین ما آبستن آشوب ها و خون ریزی های فاجعه باری گردید که ملیون ها انسان مجبور به ترک وطن خانه و کاشانهء خود گردیدند و تن به آواره گی دادند. آنگاه بود که کشورهای میزبان طماع، سلطه جو و استعمارگر،آواره گان را در گرو خویش قرار دادند و برای تطبیق اهداف خویش، برای شعله ور نگهداشتن آتش جنگ همراه با اسلحه و بم و راکت و مین و دهها نوع جنگ افزار دیگر، گروههای عظیمی از آواره گان را دوباره به وطن شان فرستادند.و ما هم آدمهایی بودیم که وطن وخانهء خود را با دستان خویش آتش زدیم و مردم بیگناه خود را هم کشتیم. اما آنها امروز، در « غندی خیر» نشسته اند و به ویرانه های میهن زخمی و مردم رنجدیدهء ما نگاه تحقیر آمیز می کنند.
هویت ملی یک انسان را سرزمین، زبان، فرهنگ و افتخارات تاریخی آن تشکیل میدهند. وقتی این ارزشها را نداشته باشیم،پس ما، در این دهکدهء جهانی کی هستیم و چی میکنیم؟؟ وقتی پای میلیونها انسان وطن ما به غربت و آواره گی کشانیده شد، ما بیشتر از هویت ملی و افتخارات تاریخی خود فاصله گرفتیم؛ یک نسل نه بلکه دارد که دو نسل قربانی این فاجعه میشویم. افزود برآنکه این ما نسل سرگردان هر روز پیر و زمینگیر میشویم و مستهلک می گردیم، و توشه و توان جسمانی و فکری خود را از دست میدهیم، فرزندان ما نیز، فرهنگ،کلتور و هویت ملی خود را از دست داده اند و به ارزش های دینی، و ملی خود نیز پابند نمانده و درگیر فرهنگها و آداب و رسوم و سنتهای گوناگون اند. بید ل بیت پر مغزی دارد که میگوید:
« الفت قفس زنده گی پا به هواییم
باید چو نفس ساخت به غربت وطنی ها»
شاعران معاصر و دوران جنگ در کشورما، که رنج غربت و بی وطنی را فراوان کشیده اند، سرود های دردناک و پرسوز و گدازی سروده اند. استاد خلیل الله خلیلی، شاعر غزل سرا که روزگار درازی را در غربت گذشتاند چنین ناله های غریبانه سر داده است:
« چون به غربت خواهد از من، پیک جانان نقد جان
جا دهیدم در کنار تربت آواره گان
گور من در پهلوی آواره گان بهتر که من
بیکسم، آواره ام، بی میهنم، بی خان و مان
همچو من اینجا بگورستان غربت، خفته است
بس جوان بی وطن، بس پیرمرد نا توان »
در جای دیگر از رنج آواره گی، آرزوی مرگ میکند:
« من بی وطن که دور ز آغوش مادرم
بنشسته ام بر آتش و در خون شناورم
« نی خاک جای میدهم، نی فلک پناه
نی مرگ می کشدم، ز کرم تنگ در برم
خاکی که پروریده مرا، دوستان، کجاست؟
من خاک دیگران چکنم، خاک بر سرم!!»
در غزلی از لطیف ناظمی که شاعر دوران خون و فاجعه است، میخوانیم:
« چه شکوه سر دهم از رنج آ شکاره ترین
از این غریبی و غم های بیشماره ترین
تو آشیانهء بیگانگان، ندانی چیست؟
جهیده قلزم تاریک بیشماره ترین
اذان عشق، ز گلدسته ای نمی خیزد
دلم گرفته از این شهر بی مناره ترین
در جای دیگر گوید:
« بر من مسا فر دلگیر، این گنه ببخش دیارا
از کنار زخم تو آن روز جز گریز، چاره ندیدم»
بیرنگ کوهدامنی، شاعر دیگر عصر جنگ، دلیل غربت خود را چنین میگوید:
« از تبار ناصرم، آواره ام، تبعیدی ام
صبحدم در بلخ و شب در ساحل فرغانه ام
درجای دیگر ازب سکه در غربت دلگیر و زمینگیر شده است، سخت آرزو میکند که در بهرگاه دیگر در میهن خود باشد:
« دلم گرفته ز غربت، دعا کنید که من
بهار گاه دیگر، در دیار خود باشم »
همانگونه که ناصر خسرو گفته بود:
« آزرده کرد، گژدم غربت، جگر مرا
گویی زبون نیافت، ز گیتی دگر مرا
سعدی، ناله و شکوهء عاشقانه تر دارد:
« ما، در این شهر غریبیم در این ملک، فقیر
به کمند تو گرفتار و به دام تو، اسیر
در آفاق، کشادست، و لیکن بستست
از سر زلف تو، در پای دل ما، زنجیر
شاعران در این باره نکته های ظریف و معانی دقیق پیدا میکنند. و گاهی میشود که انسان در وطن خود هم غریب بیگانه و محروم میشود. در بیت زیر از بیدل میخوانیم:
« ز رفتن تو من از عمر، بی نصیب شدم
سفر تو کردی و من، در وطن غریب شدم»
و حافظ، برای رسیدن به عشق خود،هوا خواه غربت میشود:
« من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو، هوا خواه غربتم »
مسالهء غربت انسان، یکی از مسایل مطرح در عرفان اسلامی بویژه فلسفهء وحدت وجود هم است. اما این بحث خیلی ظریف و جالبی است. یعنی اینکه انسان برغم نظریا ت مشهور که انسان موجود خاکی است، چنین نیست. بل انسان موجود جدا شده از روح کل ( هستی مطلق ) است« انسان، پرتوی است که از آنجا تابیده و بعد به همانجا بازگشت میکند، وقتی حافظ میگوید:
« ما به این در، نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه امده ایم »
اشاره به داستان آدم دارد و عصیان او و رانده شدنش.از بهشت است.»(1)
مولانا داستانهای جالبی از غربت انسان در مثنوی دارد و برای اثبات این موضوع، مثالهایی می آورد چون داستان تاجر و طوطی و فیل هندوستان و حتا می بینیم که سر دفتر مثنوی مولانا با نالهء غربت انسان شروع میشود:
« بشنو از نی، چون حکایت میکند وز جدایی ها، شکایت می کند»
کر نیستان، تا مرا ببریده اند از نفیرم، مرد و زن، نالیده اند »
این نالهء نی که مولا نا از آن اسم می برد، جز نالهء غربت انسان، جز فریاد شوق، جز فکر بازگشت به اصل چیز دیگری نمیتواند باشد. در چوکات قیود زمانی و مکانی و رنگ هاست که ما از یکدیگر جدا شده ایم. نیستان مولانا کدام محل جغرافیایی نیست، نیستان مولانا، همان اصل و حقیقت کل که نیستان ما بود، که همه ارواح از او جدا شده، ما هم جدا شدیم. چرا ما از اصل خود جدا شدیم؟ و چی ما را جدا کرد؟ تلاش فردی بخاطر زنده ماندن و چسپیدن بخاطر محدودیت های نژاد، مذهب، قوم، کشور و صد ها قیود دیگر. ما را از اصل مان جدا کرده است. نیستان ما، انسان بودن ما است، اصل انسانی ما است. وانسان کامل بودن ماست.
« هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روز گار وصل خویش»
حافظ، هم در صد ها بیت خود همین را معنی میخواهد که میگوید من، از عا لم دیگر به این دیر خراب آباد، آمده ام:
« طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق
که در این دامگهء حادثه چون افتادم
من مَلَک بودم و فردوس برین، جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم»
در جای دیگر گوید:
« حافظا، خلد برین، خانهء موروث من است
اندرین منزل ویرانه نشیمن چه کنم»
کمال خجندی، جایگاه انسان را همان عالم قدس و عالم آزاده گی میداند. ( یعنی انسان کامل شدن را میخواهد):
«عالم آزاده گی، خوش عا لمیست
ای دل آنجا رو که، آنجا خوشتر است
اندرین پستی، دلت نگرفت هیچ
عزم بالا کن که بالا خوشتر است
عاشقان را دل به وحدت می کشد
مرغ آبی را، به دریا خوشتر است»
ابوالمعانی بیدل از غربت انسان در دنیا چنین یاد میکند:
« که کشید دامن فطرتت، که به سیر ما و من آمدی
تو بهار عالم دیگری، ز کجا به این چمن، آمدی؟
نه سفر بهار طراز شد، نه قدم جنون تک و تاز شد
بخودت همین مژه باز شد، که به غربت از وطن آمدی
چه شد اطلسی فلکی قبا، کی درید آن ملکی ردا؟
که تو در زیانکدهء فنا، پی یک دو گز کفن آمدی »
زیانکدهء فنا، کنایه از دنیای فانی است همین قیود و محدودیت هاست که ا نسان آمده تا یک دو گز کفن با خود ببرد. در حالیکه آنجا صاحب قبای اطلس فلکی و ردای ملکی بوده است. بیت دیگر از مولانا:
« تو در جهان غریبی، غربت چه میکنی
قصد کدام خسته جگر میکنی؟ مکن! »
……………………………………………………… .دستگير نايل
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 18 Sep 2009
روز قدس روز مبارزه با استکبار است روز اسلام است روز همبستگی مسلمانان است و همه ی جهان اسلام یک پارچه فریاد میزنند الله اکبر…
فلسطین قبلگاه اول مسلمین سالیان سال به دست عده ای وهابی بود تا اینکه آنان خودشان کشورشان را به بیگانگان فروختند و آهسته آهسته یهودیان در آن سرزمین ساکن شدند و زمانی به هوش آمدند که کار از کار گذشته بود و اعراب این اعراب جاهل که محمد و خاندانش هم نتوانستند آنان را بیدار کنند مدتی به جنگ با مردم جدید فلسطین بر خاستند و با خیانت عده ای دست از پا کوتاه تر به سرزمینشان باز گشتند و اینک پس از سالها فقط در این روز آخرین جمعه ی ماه رمضان شعار مرگ بر اسراییل سر میدهند و پس از ساعتی به خانه هایشان باز میگردند اگر خمینی نبود شاید فلسطینی دیگر وجود نداشت….
اصلا چرا خداوند اسلام را در سرزمینهای عربی آورد و آخرین پیام آورش را یک عرب قرار داد؟ سوالی است که همیشه از خود میپرسم…. اگر اینچنین نمیکرد جهان عرب هم اکنون هم در حال پرستش لات و هبل خویش بودند آنان که خودشان هم خودشان را قبول ندارند و جز زبان زور چیزی نمیفهمند محمد هم با سخن راه به جای نمیبرد تا اینکه شمشیر کشید…. و عدهای هم که اسلام راستین آورده بودند در همان یکی دو قرن اخیر گوشه نشین شدند و یا از دنیا رفتند.. و اینک در ایران که مدعی دفاع از مظلوم است و با ظالم مبارزه میکند…ظالم منظور همان امریکاست و مظلوم هم عراق و افغانستان و فلسطین … پولهای زیادی را صرف آسیب رساندن به امریکا میکند اکنون پول نفت ایران جز جیب تروریستهای عراق و گروه القاعده و حذب الله لبنان به کجا میرود کشوری که جز جنگ و نا امنی در این کشورها چیزی نمی خواهد کشوری که توسط یک تروریست حکومت میشود حکومتی که با بی رحمی تمام، مردم خودشان را میکشند و شکنجه میدهند به مردم خودشان تجاوز میکنند اینان که با خودشان اینچنین میکنند آیا از مردم افغانستان و عراق حمایت می کنند؟
کشور ایران که عملا به دست عده ای تند رو به نام سپاه افتاده است و افسار رهبرشان خامنه ای هم به دست فرزندش یا همان ریس دفترش سید مجتبی خامنه ای افتاده است و احمدی نژاد هم جز یک سگ وفادار به همین گروهک تروریستی چیزی نیست
آیا اینان دوست افغانستان و دلسوز مردم افغانستان هستند یا اینکه طالبان را همان افغانستان میدانند..
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 12 Sep 2009
هفته پیش جناب چاوز که یک کمونیست است سفری به ایران داشت و یا بهتر است بگویم سفری به مشهد داشت و به زیارت امام رضا هم رفت تا از این پس او را مشهدی چاوز بخوانند … جالب اینجاست که در آستانه درهای ورودی به داخل حرم تابلوهای نصب شده که ادیان دیگر را از داخل شدن منع مینماید…ورود افراد غیرمسلمان به مسجد، اماکن مقدس و حرم امامان مطابق با نظر اکثر فقها جایز نیست ولی چاوز که دین ندارد …! شاید به خاطر بی دینی اوست که او را راه دادند به داخل حرم و او اینچنین منقلب شده بود …او که یک کمونیست است و کمونیست بی دین است و در اسلام بی دین همان کافر است و کافر نجس است …چرا او را به داخل حرم راه دادند شاید به خاطر اینکه نجاستی به نام احمدی نژاد او را همراهی میکرد و چقدر طول میکشد این مکان مقدس از نجاست این دو نفر پاک شود و نجس تر از این دو نفر سفیر ایران در افغانستان است که برای انتخابات افغانستان نظریه صادر میکند بهتر بود نظریه اش را در کشورش که هنوز آرام نشده است بیان میکرد جای که جناب رهبرشان با دار و دسته اش چه آشکارا تقلب کردند و رای مردم را نادیده گرفتند و خم به ابرو نیاوردند و چقدر بی گناه قتل عام کردند به نام دموکراسی و اکنون در روز بیست و یکم رمضان در روز شهادت بزرگترین مرد هستی حکومت ظالمانه ی خود را با حکومت علی مقایسه میکند …علی که مظهر حق و عدل بود ..علی که بوده که این مردک احمق چنین جسارتی میکند که خود را با او مقایسه میکند ..علی سکوت کرد به خاطر اسلام ولی این مرد به خاطر قدرت هر کاری که میخواهد میکند و از هر حیله و نیرنگی استفاده مینماید تا مخالفانش را سر کوب کند… آیا اگر علی زنده بود باز هم سکوت میکرد…؟ و یا به دهان این مردک احمق میزد که دیگر چنین جسارتی ننماید …
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 12 Sep 2009
اگر می دانستی برای قلب کوچک و تنهای من چقدر عزیزی هرگز در زندگی ام تنهایم نمی گذاشتی اگر می دانستی پروانه احساس تا چقدر زیباست هرگز این گونه بی رحمانه بال و پرش را نمی سوزاندی اگر می دانستی گل سرخ عشق چه پاک و ساده شکوفا شده هرگز با دست خود آن را پژمرده نمی ساختی و اگر می دانستی تا چه اندازه بی قرار دیدن چشمان زیبای تو هستم غرور را کنار می گذاشتی و یک بار و فقط یک بار چشم در چشم هم می دوختیم تا دوباره زنده شویم برای عشق گریه کن،اماکسی رابه خاطرعشق به گریه نینداز..با عشق بازی کن ولی هرگز کسی را با عشق بازی نده … این شعار نیست حرف دل من است نمیدانم چرا تو ..تو که بهترین من عزیزترین من هستی اینگونه راجب من سخن میگوی تو که خود میدانی چقدر دوستت دارم خودت خوب میدانی که زندگی ام بودی و هستی … چرا چنین بی انصافانه سخن گفتی از هر کسی این چنین میشنیدم سکوت میکردم ولی از تو که روزی ادعا میکردی مرا میشناسی و دوستم داری نمی توانم بگذرم ..نمیدانم چرا اینقدر به من بی اعتماد شده ای و یا شاید بی اعتماد بودی شاید هم من بی اعتماد باشم یا تمامی افراد مذکر شاید هم به خاطر پدرت که روحش شاد…باشد پدری که دوستش داشتی ولی تو و مادرت را تنها گذاشت و رفت …نمیدانم علت این همه بی اعتمادی چیست ولی از تو این حرفها را شنیدن سخت بود تو که از من متنفر هستی چرا به جای بد و بیراه ،کنایه میزنی من حرفهای دلم را به تو میزدم رازهایم را به تو می گفتم تو از دنیای من با خبر بودی و این چنین تهمت زدی … اما من از دنیای تو چیزی نمیدانستم …دنیای پر از راز و حرفهای ناگفته به من …هرگز نمی بخشمت به خاطر تهمتی که به من زدی… این حرف آخرت بود ولی ای کاش این چنین تلخ نمی گفتی و حرف آخر من آرزوی خوشبختی برای تو است تو که زیباترینم بودی عزیزترینم .. بهترینم بودی باز هم مانند همیشه میگویم دوستت دارم هر چند تو خوشت نمی آید….
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 05 Sep 2009
وقتی به دوران بچگی فکر میکنم می بینم از هیچی به اندازه دروغ گفتن به بزرگترام یا بقیه نمی ترسیدم وقتی ام که بزرگتر شدم از هیچی به اندازه ی تهمت زدن بدم نمی اومد و از هیچی به اندازه ی اعتماد نداشتن متنفر نبودم و وجود اینا رو عامل همه ی جدایی ها می دونستم که اگه بیان مهر و محبت و دوستی رو از بین می بره .بلاخره یکی که با دروغاش بین من و اون فاصله انداخت پیدا شد و با تهمت زدن اعتماد نداشتن و بهم یاد داد دوست داشتن واز یادم برد و جاش غم و اضطراب و بی اعتمادی رو روی قلبم حک کرد دوست نداشتن و فراموش کردن همه ی زیبایی ها رو به اجبار بهم آموخت نمی دونم چرا اونی که این کارو کرد تاوان کارشو پس نداد .اما حالا من شدم یه ادم بی احساس که دیگه هیچ کس و هیچی رو دوست نداره و به هیچی فکر نمی کنه فقط دلش می سوزه برای خودشو اون که دارن همدیگرو گول می زنن اونا خوب می دونن که مال هم نیستن توی خیالش ازش می خواد خواهش می کنه که دیگه بس کن و تو ام memory قلب تو پاک کن .نمی دونم ازم ناراحته یا دلگیر می گه تنهام ولی من چه باشم چه نباشم اون بقیه رو داشت بودم یا نبودم با بقیه بود خودش می دونه چی می گم ادعاش خیلی زیاده ادم قصه ی من قبل این که منو ببینم تنها نبوده حتی وقتی منم بودم باهاش رفت پیش یکی که بعد می گفت دلم براش سوخت نمی خواستم بیفته تو دام آدمای هرزه اونجا بود که فهمیدم دلش برای منم سوخته حالام که نیستم کسی هست یا خواهد بود که بهش بگه دلم برای اون سوخت اما من این دل سوزی ها رو نمی خواستم خوب ادم قصه ی من فکر کنم کافی باشه حرف آخرمم اینه که دیگه نمی خوام کسی دلش بسوزه تو پشت اون چهرت چیزه دیگه بودی جوره دیگه ای راجع به تو فکر می کردم
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 04 Sep 2009
باز هم مانند پنج سال پیش در افغانستان انتخابات با حرف و حدیث های بسیار برگزار شد سری قبل جدی ترین رقیب برای حامد کرزی که در سه سال قبل از انتخابات ریاست دولت موقت را بر عهده داشت محقق بود ولی این بار مردم افغانستان نشان دادند که قومیت گرای کمتر شده است و به دیگر رقبا نیز رای دادند این بار کرزی رقبای جدیتری داشت دکتر عبدالله و دکتر رمضان بشر دوست وآقای اشرف غنی احمد زی که هر سه طرفداران خاص خود را داشتند…با کمی تامل میتوانیم بفهمیم که رغبای کرزی از شانس کمتری بر خوردار بودند 1 دکتر عبدالله که نتوانست مانند رغیبش حمایت بزرگان قومها را جلب کند او فراموش کرده بود قوم گرای در افغانستان هیچ گاه از بین نمیرود 2 رمضان بشر دوست که بسیار تند و عجولانه صحبت میکرد و دیپلماسی را رعایت نمیکرد و بارها و بارها از دخالتهای ایران و پاکستان در امور افغانستان سخن میگفت شاید اگر میتوانست یکی از بزرگان هزاره (خلیلی یا محقق) را با خود همسو کند از شانس بیشتری بر خوردار میشد اودر پارلمان نشان داد طرفدارانی از دیگر قومها نیز دارد 3 اشرف غنی احمد زی که خدمات بسیاری به هموطنان خود در طی این سالها انجام داده است شاید او بهترین گزینه برای ریاست جمهوری افغانستان بود ولی با کم اقبالی مواجه شد از سوی دیگر اکثر پشتونها حمایت خود را از کرزی اعلام کردند البته او هم مانند رمضان بشر دوست طرفدارانی از دیگر قومیتها نیز داشت او هم مانند بشر دوست کمکهای شایانی به مردم کشورشان کرده بود 4 کرزی که جدیترین شخص در این انتخابات بود او به لطف ریاست کشور و جلب حمایت سران قومها از شانس بیشتری بر خوردار بود
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 31 Aug 2009
وقتی بارون می باره دوباره تو رو پیشم حس می کنم اشک تو چشمام حلقه می زنه و تنها می شینم بهم قول بده وقتی تنها می شم باز بیای کنارم شبای جمعه که میاد بیای سر مزارم زیر خاکم ولی نرفتی هز خیالم غصه نخور برای هیچ .دیگه فقط آرزومه که بارون بباره رو تنم غبار لحظه ها سپردن منو به باد رفتن. و فقط آرزومه که روی سنگ قبرم بنویسی “تنهاترین تنها منم “…
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 28 Aug 2009
سلام کاکا جان مانده نباشی
سلام دخترم زنده باشی
شما اینجا چی کار موکونید
مه اینجی کار موکونوم
کار؟ چی کار مونی؟
هر کاری کی پیش آمد
خانه تو د کوجایه؟
د آوغانیستان
پس تو اینجی د ایران چی موکونی؟
مه اینجی جرجانی زندگی مونوم کار موکونوم
دخترم داری ؟
بله مریم و عزیزه ، مریمم هم سن تو است 6 سالش است
دلت برایشان تنگ نشده ؟
اخ…. بچم…. چرا بسیار بسیار ..راستی نگفتی نام تو چیست
نام من زهرا است
چه نام زیبای نام دختر حضرت محمد
تو از کجا میدانی نام دختر حضرت محمد است
بچم مه مسلمانم ای چی گپ است
کاکا جان خوشبحال دختران شما !!
چرا دخترم..؟
چون آنها پدر دارند.. شما را دارند
اخ بچم تو مگه نداری
نه پدر من کشته شده د آوغانستان
متاسفم
دخترم پدرت را طالبو کشته؟
نه پدرم را قمندان موسی کشته…
ای بد پدر قمندانا و طالب لعنت ای کافرای بی دین
دخترم د مه یک گلس آو نمیری کچوکمه خشک شده
آه ببخشید امیسه میرم
بفرماید کاکا جان
دستت درد نکنه دخترم زنده باشی
کاکا جان یک لحضه صبر کنید مه یک چیزی بیارم
کاکا جان ای عکس کیست؟
دخترم ای عبدلعلی مزاری است
عبدلعلی مزاری؟
ها دخترم
او کی بوده
او از مجاهدین بوده رهبر هزارها د جنگ با طالب
او آدم خوبی بوده؟
نمیدانم بچم … شاید!! او و شاه مسعود و صیاف و خلیلی ،گلبدین و ژنرال دوستم قد طالب میجنگیدند ول کم آدم بی گناه هم نکشتند
ای کسا که گوفتی دیگه کی هستند کاکا جان ؟
یا پگشی از مجاهدین هستند و با طالب میجنگیدند کلگیشان میخواستند صاحب آوغانیستان باشند بره همی هم قد خودشان هم میجنگیدند و یک دیگر را میکشتند
یک دیگر ر میکشتند؟
بله دخترم
آه پس اینا آدمای بدی استند
از بدم بدتر شاید باشند جنایتکارند ،…جنایتکار جنگی
کاکا جینایتکار یعنی چی؟
جینایتکار به کسی میگویند که خون آدما بی گناه را ناقی و از برای هیچ میریزند
طالبان هم جنایتکارند؟
بله دخترم …طالب اید آدم نیست تف د رویشان…
………………………….
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 21 Aug 2009
با سلام خدمت همه ی دوستان امروز آمده بودم که آشات را به روز کنم که در نوشته ی و اینک بگو شانه هایت بتکان با خیل عظیم نظرات مواجه شدم و خوشحال از اینکه چه وبلاگ پر طرفداری دارم …ولی وقتی دیدگاها را باز کردم متوجه شدم کسی با دیدگاه به آشات حمله کرده و قصد کند کردن آن را دارد و جالب اینجاست که هنوزم ادامه دارد از دوستان که نیست ولی هرکه هست یا از من خوشش نمی آید یا از نوشته های من شایدم از هر دوی ما با نرم افزاری که تنظیم کرده هر 20ثانیه یک دیدگاه به دیدگاهای این پستم اضافه میشود از خودم نگفتم شمردم تو دلم ولی تو را خدا این کارها را نکنید میدانید من برای پاک کردن اینها چقدر زمان باید صرف کنم بیچاره من!!! این بلاگ ای اف هم راه حلی برای اینکار نذاشته…برای این کار بسیار بسیار ناجوانمردانه… خیلی بی معرفتی تو که با نوشته هام مشکل داشتی چرا نظر ندادی چرا فحش و بد و بیراه نگفتی الهی شب خوابی دهنت باز باشه سوسک بره تو شکمت.. نه ..توی گلوت گیر کنه همونجا تخم بزاره بچه هاش که دنیا آمدند با هم برند تو شکمت … ااا
اااااااااااااااااااااااا
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 14 Aug 2009
گوش شنوا داشتن منظور این نیست که هر چیزی به شما گفتند بدون چون و چرا بپذیری و انجام دهی گوش شنوا موقعی خوب است که به حرفهای دیگران خوب گوش کنی.. حرفهای دیگران را بشنوی سپس فکر کنی و سخن بگوی متاسفانه اکثر دعواها و مسایلی که باعث آشوب میشود از همین گوش شنوا داشتن و نداشتن است مثلا کسی مطلبی راجب قومی مینویسد بدون اینکه سوء نظری داشته باشد ولی دیگران آن مطلب را در ساز و کرنا میکنند و جار میزنند که فلان کس به ما توهین کرده و دیگران هم بدون اینکه چیزی بدانند با داشتن گوش شنوا ؟؟؟ شلوغ میکنند و جنجالی به پا میکنند و بعد که میفهمند ….نه..بهشان میفهمانند که توهینی نشده به شما سپس کمی آرام میشوند و باز منتظر جنجالی دیگر ولی کو گوش شنوا……..
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 07 Aug 2009
انتظار عجب واژه ی عجیبیه ..واژه، که نه… چیز عجیبی ،..گاهی خیلی قشنگ و لذت بخش گاهی اعصاب خورد کن..گاهی همراه با دلهره و ترس …گاهی نمیدونیم منتظر چی یا کی هستیم گاهی هم میدویم ..
وقتی منتظر کسی هستیم دوست داریم هر چه زودتر بیاد یا اصلا دوس نداریم کسی که منتظرشیم بیاد.. انتظار وقتی قشنگه که ما منتظر کسی هستیم که دوسش داریم و وقتی زشت و ناراحت کننده است که از کسی که منتظرشیم زیاد خوشمون نمیاد و دل خوشی ازش نداریم..ولی باز منتظریم … منتظر آمدن کسی ..
میگند هر قومی تو هر جای دنیا منتظر آمدن کسی هستند منتظر موعودشون منتظر منجی…!…میگند منجی یا موعود ما مسلمانها الخصوص شیعیان حضرت مهدی (ع) هست و منتظرشیم که بیاد ..باید منتظرش باشیم ..ولی ما …نه…من به شخصه زیاد منتظرش نیستم اصلا گاهی اوقات فراموش میکنم که قرار بیاد …قرار ی روز جمعه یا عصر جمعه بیاد ولی فکر نکنم جمعه بیاد هر وقت و هر روز که خدا بخواد میاد
نیمۀ شعبان سالروز به دنیا آمدن منجی بشریت را به تمام هموطنان عزیزم تبریک میگم
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 07 Aug 2009
سرزمین یا کشور یا همان وطن خودمان شاید هم زادگاه یا هر کوفت و زهر مار دیگری.. مکانی هست که عده ای در ان احساس راحتی و امنیت میکنند و دوسش دارند و در آنجا کل مردم از هر نژادی که باشند همدیگر را هموطن خود میدانند و با هم زندگی مصالمت آمیزی دارند…، البته در بعضی وطن ها! عده ای هستند که آسایش و برادری را دوست ندارند و نمیتوانند زندگی راحتی را برای مردم کشورشان تصور کنند و میخواهند قومیت و بزرگی خودشان را به رخ بکشند سرزمین مادری من جای که من نمیدانم دوستش دارم جای که نیاکان من و شما در آن زندگی کرده اند و خاکش شده اند سالیان سال است که درگیر همین کشمکشها و قوم بازیها است و علت اصلی آن هم عده ای از پشتونها هستند که فکر میکنند افغانستان به نام آنهاست و صاحب مملکت هستند و البته انگولکهای ایران و پاکستان هم بی تاثیر نیست و این مردم احمق با رژیمی دست دوستی دادند که افغانستان را تقریبا طی سه دهه به گند کشیدند و به خاکستر شبیه ساختند جای که من به شخصه دوست ندارم وطنم باشد جای که برادران به جان هم می افتند و هم را قتل عام میکنند جای که در آن ملاها فتوا میدهند که هر غلطی که خواستید بکنید و به بهشت روید؟؟..این و آن ملاهای پدر سگ و نجس که هنوز هم هستند …سرزمین من جای که توسط خدا نفرین شده است و خدا دور شده است از آن.. سرزمین من جای که مردمش زیر سایه ی اهریمن هستند…
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 07 Aug 2009
بعضیها فکر میکنند دل دارند ..(دل منظور همان قلب است)..البته خود قلب نه احساسی که خوبه و هر چه که خوب باشه به دل نسبت میدند عشق.. شادی .. لذت.. گریه .. دوست داشتن.. و گاهی هم چیزای بد مثل قساوت ! کینه.. دشمنی .. نفرت .. البته چیزای بد کمتر… بعضیها فکر میکنند دل دارند آره دارند ولی احساس ندارند تو دلشون دلشون هیچی نمیخواد به حال هیچ کسی رحم نمیاد .نمیسوزه… دل نیست که سنگه فقط تاپ تاپ میکنه بعضی ها هم فکر میکنند معدشون همون دلشونه صدای قار وقور معدشونو خیال میکنند صدای قلبشونه … بعضیها دلشون کف دستشونه بعضیها هم افتاده تو دهنشون عدهای هم افتاده تو کفششون و عده ای هم ی جای دیگه افتاده!
ولی دل دارند حتی اون سوسکی که چند وقت پیش لهش کردیمم دل داشت بعضیها دلشون خرابه هی وای میسته هی کار میکنه.. گاهی اوقات وای میسته و دیگه کار نمیکنه …
خیلی چرت و پرت نوشتم اصلا خودمم نفهمیدم راجب چی نوشتم دل .. قلب یا معده ..دلم میخواد خودمو خفه کنم ..شایدم دلم میخواد مواد داخل روده ی سگ مرده رو خالی کنم روی این مطلبم ..ها ها ..خیلی جالب میشه نه …
راستی اون بالا نوشتم (قساوت) معنیشو نمی دونم ولی زیاد شنیدم قساوت قلب .. فکر کنم چیز بدی باشه
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 31 Jul 2009
دو دیده ی تر دارم… دردی به جگر دارم… اما به هزار امید سوی تو نظر دارم
من بهشت را دیده ام خدا را دیده ام خدای که زیباست آرامش بخش است دلهره آور است.. و فرشته ی برای خود دارم فرشته ی که بال ندارد ولی فرشته است ..فرشته ی خودم است خدایم خودش به من داده است فرشته خودم است بالهایش سوخته است ولی خوب است.. فرشته است ..همه مرا می بینند ولی کسی جز من او را نمی بیند او فرشته ی من است با او در تنهایم گفتگوها میکنم… من.. او.. و تنهایم فقط ما سه نفر هستیم با هم میخوابیم بیدار میشویم راه میرویم چیز مینویسیم وکتاب میخوانیم او هر کاری که من بخواهم انجام میدهد بال هم ندارد فرشته ی خودم است شاید فرار کند شاید برود از پیشم ولی نه او این کار را نمیکند او هر جا که میخواهد برود ..میگویید.. اجازه میگیرد..تنها نمیرود مرا هم با خودش میبرد.. ولی این بار چه کنم؟؟ جبرییل آن ملک امانت دار آمده است دنبالش چه کنم؟ بگذارم با او برود مرا هم نمیبرد با خودش شاید برود و دیگر نیاید ..تنهایم بگذارد …چه خیالاتی میکنم جبرییل امانت دار است حتما برایم می آوردش او میرود.. میرود و من رفتنش را نگاه میکنم بر بال جبریل سوار است منتظزش میمانم حتما بر میگردد او فرشته من است پطروس من است …چیزی می آید تنها است پس فرشته ی من کو ؟ نزدیک میشود او فرشته خودم است پطروس خودم این بالها را از کجا آورده ؟؟؟ او که بال نداشت سوخته بودند خدایم خودش سوزانده بود … چه خوب که بال دارد فرشته ام پرواز میکنند میتواند مرا با خودش به آسمان ببرد به گشت وگذار او کنارم است و چیزی به من میگوید و من هم با چشمانی پر از اشک با دلی پر از غم میفرستم درود بر حسین و او میرود از پیشم ..پطروسم فرشته ام دیگر پیشم نیست دیگر برای من نیست من دیگر او را نمی بینم … ولی هر بار که نام حسین را می آورم او را پطروسم را فرشته ام را در کنار خود احساس میکنم…
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 31 Jul 2009
کتاب لیلی و مجنون را خوانده ای ؟ من نخوانده ام خوشا به حالت که خوانده ای شنیده ام کتابی زیباست کتاب سرشار از عشق سرشار از شعر و زیبایی… کتابی که اگر ندانی و بخوانی هیچ نفهمی و اگر بدانی وباز هم هیچ نفهمی مگر مجنون که بود مگر لیلی چه بود ؟
این همه لیلی و مجنون در خیابانها و در چت رومها ریخته این همه دل و قلوه …چرا راجب اینها نمینویسند؟ چرا کتاب شعر اینها بیرون نمی آید؟ مگر لیلی که بود مگر مجنون چه کرد ؟ که هر وقت صحبت از عشق به میان می آید به یاد لیلی و مجنون می افتیم با اینکه هیچ نمی دانیم و هیچ نخوانده ایم جز اینکه چند باری فیلمش را دیده ایم ..هه هه..فیلمش را دیده ام!! از آن هم هیچ نفهمیدم …همان فیلم هندی ..من از فیلم هندی خوشم نمی آید گریه ام نمیگیرد چند نفری نگاه میکردند من هم به ناچار دیدم اصلا به من چه راجب فیلم هندی صحبت میکنم صحبت من لیلی و مجنون بود من که نخواندمش شما اگر خوانده اید اگر فهمیده اید به من هم بگویید مگر مجنون که بود مگر لیلی چه بود؟
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 31 Jul 2009
الهی بنده ات را از سه آفت نگه دار
از وسواس شیطانی و از هوای نفسانی و از غرور نادانی…
خدایا بهشت را پنهان کرده ای با صدرا و جهنم را سوزان با آتش خشمت خدایا راضیم به رضای تو چه به بهشت افکنیم یا به جهنمت خدایا مرا در این جهان به خودم وا مگذار که بی تو هیچم خدایا تو که بخشایش گر مهربانی در آخر به کرمت همه را عفو میکنی چرا میشرمانی بندگانت را اول ..خدایا دوست ومحب و عزیز فقط توئی خدایا در این جهان ما را با محمد وخاندانش آشنا کن که آنانند دوستان تو… ماییم گدایان تو خدایا خشم خود در آتش جهنمت نزیز بر من بریز که بسوزم در این جهان که اینجا سرای گذر است و آنجا سرای تو سخت است آتش خشم تو سختر آن است ندیدن تو …که من طاقت آن خشم و رنج و آتش را ندارم …خدایا به من دلی ده که همه درد باشد وعقلی ده همه تو را یاد کند و از مهیب تو سر به گریبان خویش فرو برد چشمی ده که زیبای تو ببینم نه دنیا اگر چنین است بگیر از من زبانی ده که نام تو بر آن جاری باشد و جز ذکر تو هیچ نگوید…
خدایا همه وجودم تو هستی و من هیچ نیستم مرا وا مگذار به خودم….
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 31 Jul 2009
داشتم تو اینترنت چرخی میزدم و وبلاگهای هموطنای عزیزمو میخوندم و لذت میبردم از این وبلاگ به اون وبلاگ چه وبلاگهای چه شاهکارهای خلق کردند این هموطنای گلم.. به به.. دست مریضا ی بلاگی دیدم توش پر بود از شعر، شعرای جور واجور زشت و قشنگ و مضخرف همه نوع شعر توش بود … اینجا بود که ی تلنگری به خودم زدم و گفتم اینا میتونن شعر بگن من نه !!!… به خودم غره شدم که منم میتونم شعر بگم ..قلم و چندتای کاغذ برداشتم و رفتم و شروع به شعر گفتن و نوشتن کردم ..نوشتم ..نوشتم اولین شعرم را از همین شاهکارا که گفتم و خواندمش ،خوب بود جو گیر نشدم و با صدای بلند نخواندمش وقتی که تمام شد از خودم نا امید شدم شعرم را برای اینکه کسی نبینه به آتش کشیدم و خاکسترش به باد دادم و به خودم و خدای خودم قول دادم که دیگه از این غلطها نکنم و پا در ساحت مقدس شاعران نگذارم وفقط از شعر، خواندن و لذت بردن را انتخاب کردم از این آیه های زمینی شاید شاعران هم رسولانی باشند پیغمبرانی… البته نه هر شاعری و هر بذله گوی همانند من ..باز هم من بهتر از آن کسانی هستم که شعرشان، یا مذخرفاتشان را میگذارند همه بخوانند و یا خودشان برای دیگران میخوانند من حداقل در مورد خودم فهمیدم که چرت و پرت نوشتم ..هزیان .. آشغال نوشتم و به آتش کشیدم دیگر هم همانطوری که قول دادم سراغ نوشتن شعر نمیرم و فقط می خوانم ولذت میبرم …بین شاعرا هم عاشق حافظی هستم که بین عشق زمینی و آسمانی گیر کرده و مولانا را دوست دارم چون هیچ کدوم از حرفاشو نمی فهمم چون خیلی متعصب و خدائی و رودکی که عاشقه دوسش دارم به خاطر چنگش به خاطر بوی یار مهربانش و سپهری را که آب راگل نکرد ما نیز گل نکنیم …از فردوسی زیاد خوشم نمیاد چون نژاد پرسته ولی خدای نابغه ی بوده شاهنامش واقعا شاهکاریه
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 31 Jul 2009
خدایا خودت ما را آفریدی مگه جبر و زوری سرت بود حالا چوبشو بخور از ما انتظار نداشته باش آدم بشیم اگه قرار بود آدم بشیم که قرارمونو نمی شکستیم قراری رو که تو بهشت بسته بودیم ..خدا جون نگفتی حکمت نخوردن گندم چی بوده هیچکس نفهمید حتی پیر هرات حتی مولانا که باهاش اینهمه دوستی ..حتی من ..هه هه.. من که حتی حرفای این دو نفر این دو بزرگم نمی فهمم چه برسه به حکمت نخوردن گندم.. بگذریم ..نگفتی چر اینقدر از ما توقع داری آدم بشیم مگه نگفتی ما دیوانه ایم ..نمیتونی منکر بشی آخه قرآنتو هیچکس نمیتونه تحریف کنه… خدا جون ما را دیوانه خطاب کردی خوب کاری کردی از دیوانه چه انتظار میره کاری رو خوب و درست انجام بده و حرفی رو گوش کنه مگه دیوانه قدرت درک وفهم داره پس لطفا ازمون توقع زیادی نداشته باش ازمون خورده نگیر خو.. روز محشرم منو با یوانه ها محشور کن نه با کسانی که ادعای عاقلیشون (ببخشید) چیز خرو پار میکنه….
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 31 Jul 2009
کاغذ جلویم است و قلم در دستم ولی هر چه فکر میکنم چیزی به ذهنم نمی آید .. بدون اینکه متوجه باشم نوشته بودم… چی بنویسم چی بنویسم چی بنویسم بارها و بارها نوشته بودم سوالی بود که ساعتی ذهنم را مشغول خود کرده بود سوالی که هر وقت میخوام مطلبی بنویسم تو ذهنم میاد و هر بار چیزی برایش پیدا میکردم ولی این چیزی ندارم شاید راجب هیچی باید بنویسم… مگه میشه آدم با این همه گرفتاری که داره هیچی به ذهنش نیاد؟ مگه میشه راجب هیچی نوشت ؟؟ پس این همه کتاب این همه مقاله این همه مطلب چه طوری نوشته شدند شاید همه از هیچی شروع میکنند و از سوال من اون هم شاید هیچی به ذهنشون نمیاد و راجب هیچی مینویسند و این هیچی ها جمع میشند میشه مطالب نوشته ها …و این نوشته هستند که خوانده میشند نوشته های که هیچی نیستند ..همین نوشته ها هستند که نوشته های بعدی را میسازند هی مطلب پشت مطلب …نمیدونم شاید این خوانندها هستند که نوشته ها را میسازند نوشته های شایدم حرفها هستند که نوشته ها را میسازند حرفای که از دلهای پر دلهای پر از درد جاری میشه …بعضی حرفها هستند که نمیشه گفت ولی میشه نوشت میشه خواند ..و من دارم تو این وبلاگ تو آشات که با بهترینم با عزیزترینم ساختیمش مینویسم از همین هیچی های که تو دلم مونده میگم از اینکه تا حالا طلوع خورشید را ندیدم فقط شنیدم که زیباست مینویسم تو آشات از چیزای که دوسشون دارم بدیها رو تو دلم واسه خودم نگه میدارم… شما هم بنویسد از این همه هیچی هاتون..
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 31 Jul 2009
آدمی گرفتار است گرفتار خویش گرفتار درون خویش گرفتار افکار خویش گرفتار تنهای خویش .. آدمی گرفتار است ..گرفتار زبان خویش گوش وعقل خویش آدمی گرفتار است چون خود را نمیشناسد به قدرت خود پی نبرده است با خود کلنجار میرود به خودش ناسزا میگوید از خودش بدش می آید متنفر است آدمی خود رانمیشناسد آدمی بدون اینکه خود را بشناسد می خواهد دیگران را بشناسد.. خدا را بشناسد.. آدمی دیوانه است ..سقراط هم دیوانه است ..آدمی دیوانه تر است..آدمی گرفتاری ندارد جز خودش آدمی به خودش نمی اندیشد در پی خود نییست آدمی دیوانه است ..میخواهد خدا را بشناسد ..مگر میشود؟؟؟ .. خدا بزرگ است خدا دیده نمیشود خدا مهربان است خدا دیوانه نیست خدا ترسناک است …خدا که از زیر بوته در نیامده !!! که آدمی بخواهد بشناسدش …مگر میشود خود رانشناسی به شناخت دیگری بپردازی؟ ..گرفتاریهای آدمی از همین شروع میشود آدمی که گرفتاری ندارد خودش را نمیشناسد…
خود را بشناس تا خدا را بشناسی (سقراط)
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 31 Jul 2009
الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا وعنا؟ واز بود تو همه عطاست و وفا ..به من عنایت کن از فضل وکرمت همانگونه که بخشیدی به محمد خواندن را و هدیه دادی قران را همانگونه که به آدم، آدم بودن آموختی..به عیسی زنده کردن و به ابراهیم اطاعت و به ایوب صبر وبه شیطان مکر… ای که نام تو ما را جواز است و مهر تو ما را جهاز ای که لطفت برای ما عیان است….ای که پناه ضعیفانی و همراه مسافران وگمشدگانی ..به من عنایت کن از فضل و کرمت که هیچ از تو کم نشود وچه بسیار بر من افزوده شود و چه عزیز است او ، که تو او را خواهی …خداوندا به شناخت تو عاجزم ..عقل وفهم و درکم عاجزتر از آن است که تو را دریابم و بشناسم …خدایا جز خواستن از تو مرا یادی نیست خدایا کی به تو باز گردانم خواستهایم.. خدایا کجا آنروز تو را ببینم با دستانی خالی چگونه قرضم را بدهم آن روز که همه تو هستی و ما نابودیم آنجا که ما به نابودی خود خوشنودیم و ای کاش نبودیم در محضر لطف وکرمت شاید آنجا هم به ما لطفی کنی و این بنده ی گناهکارت را به لطف و کرمت ببخشای وتو مرا بپذیری و من با تو بپردازم … یک نظر در من نگری و من از آن نظر بسوزم و بگدازم ..خدایا بیفزای نظری دیگر و این سوخته را مرهم ساز و غرق شده را دریاب
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 28 Jul 2009
بچه های معلول زیادی در کشور ما زندگی میکنند بعضیها پا ندارند دست ندارند چشم و گوش ندارند که اکثرش به خاطر جنگ و مریضی بوده و راستی مین، مینهای زیادی متاسفانه در کشور ما وجود دارد در فیلم بادبادک باز یادتان هست آنجا که امیر برای پیدا کردن سهراب پسر حسن به یتیم خانه رفته بود کودکان با یک دست و پا هراسان به داخل ساختمان میگریختند… واقعا زیبا به تصویر کشیده بود معلولیت را در کشورمان… نشان داد که در وطنمان چقدر معلول وجود دارد چقدر دست وپا ها در این چند دهه از بین رفتند چقدر چشمها نابینا و گوشها ناشنوا شدندچقدر بیهوده کشته شدند در این چند دهه …به این موضوع فکر کرده اید که وقتی عضوی از بدن جدا میشود آیا روحش هم جدا میشود یا نه فقط عضو خاکی جدا میشود و روح به صورت کامل باقی میماند آگر روح هم مانند عضو بدن جدا میشد چه خوب میشد برای کسی که هر چند وقت یک بار عضوی از بدنش را از دست میداد و روحش تکه تکه جدا میشد و شاید همدیگر را گم میکردند در روز محشر ولی در این دنیا سخت است زندگی کردن با معلولیت شاید هم بد نباشد نمیدانم تا حالا معلول نبودم گاهی دستم در گچ بوده ولی معلول نبودم شاید معلولیت هم مانند زندگی موهبتی باشد و شاید هم زندگی اصلا موهبت نباشد …
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 28 Jul 2009
به پروانه نگاه کن ببین چقدر زیباست چقدر ظریف و رنگارنگ است ببین چه رنگهای زیبای در پرهای زیبا و ظریفش به کار رفته بین چقدر زیبا پرواز میکند …پرواز که نه چقدر زیبا در هوا شناور است چقدر خوب گلهای خوش بو را پیدا میکند چقدر قشنگ از این گل به آن گل میپرد چقدر راحت گل زیبای را رها میکند چقدر سخت است برایش انتخاب، انتخاب زیبا ترین گل چقدر راحت گلی را رها میکند و سراغ گلی دیگر میرود…این کارش اصلا قشنگ نیست همین کارش است که خرابش کردههمین است که میگویم قشنگ است ولی احساس ندارد زیبای را درک نمیکند و به دنبال زیبای رفتن برایش یک عادت شده ما ادما باید ی فرقی با پروانه ها داشته باشیم نباید هی از این گل به اون گل بپریم مگه ما چقدر زنده هستیم فرق ما باید با پروانه ها همین باشه که وقتی میشینیم روی ی گل ازش لذت ببریم باهاش زندگی کنیم با دیدنش حس خوبی بهمون دست یده حسی که هرگز با دیدن گلهای دیگه هر چند هم قشنگتر باشه بهمون دست نمیده فرقمون با پروانه ها اینه که زندگیمون پروانه ای نیست ما آدمیم و احساس داریم پس بیایم پروانه ای نباشیم

ارسال شده توسط ashat در تاریخ 28 Jul 2009
وقتی به گذشته ها فکر میکنم به زمانهای خیلی قدیم به زمانی که هر ملک و هر سرزمینی واسه خودشون چندتای خدا داشتند که درد و رنج و گرفتاریشونو میبردند پیش یکی از اون خداهاشون و گرفتاریهاشونو بین خدایانشون تقسیم میکردند اینجاست که دلم واسه خدای خودمون میسوزه که همه ی شکایتها پیش اون میاد و کسی رو نداره که دردهاو غمها را باهاش تقسیم کنه دلم براش میسوزه که از همون زمان بدون اینکه کسی بدون خدای هست و هر کسی خدای خودشو میپرستید تا الان که هممون میدونیم خدای هست و بازم خدایان خودمونو میپرستیم …آره درسته فرقی نکرده بت پرستی همون بت پرستی فقط بتهامون عوض شده ..با وجود این کارهامون بازم این خدا این این خدای خوب این یار مهربان هیچ وقت کسی رو فراموش نکرده البته بعضیها رافراموش کرده ولی بگزریم ….دلم برای خودمم میسوزه که چرا اون زمان ،زمانی که هر کسی برای خودش خدای داشت رب النوعی داشت به دنیا نیومدم اون زمانی که هیچ کس نمیدونست خدای هست …حسودیم میشه به مردم اون زمان که وقتی با خداشون درد دل میکردند و خداشون به حرفاشون گوش نمیدادند میزدنش میشکستنش و میرفتند ی خدای دیگه پیدا میکردند البته الانم زیاد فرق نکرده ما که خدامون را داریم هر روز و هر لحظه میشکنیم با اینکه جلوی دستمون نیست با اینکه خیلی نزدیکه ..نه خیلی دوره خیلی هم دوره یا اینکه اون نزدیکه ما ازش دوریم خیلی دور …به خدا حسودیم میشه که هر کاری میتونه بکنه ولی نمیکنه بازم به مردم اون زمان.. اون زمانای قدیم حسودیم میشه که خداشون خدایانشون ..خدای زیبای خدای روشنای خدای آبها خدای خوبیها خدای … خدایان خوبشون از آنها در برابر خدای زشتی و پلیدی در برابر اهریمن زشت وبد در برابر تاریکی و نحسی محافظت میکرده و نمیزاشته پلیدی تو دلشون بیاد ولی خدای ما را ببین چه سکوتی کرده در برابر این همه زشتی در برابر اهریمن در برابر خدای زشتی و پلیدی…

ارسال شده توسط ashat در تاریخ 28 Jul 2009
همه چیز بر باد رفته بود آن خاطرات با هم بودن به هم پیوند خوردن آن خواستنها و آن دوست داشتنها و آن احساسهای خوب آن شوخیها و اذیتها آنها که روزی من و تو را به هم پیوند میداند، من وتو را ما میکرد و یکی میشدیم همه رفتند وفقط خاطرشان ماند همه رفتند آن روزهای خوب و شیرین ،بوی دوست داشتن همه وهمه وهمه رفتند من تنها و تو تنها ماندیم دور از هم، هم را از یاد نبردیم … هم زبانی هم دردی هم وطنی هم خونی هم نژادی هیچ کدام را از یاد نبردیم و ماندیم در این روزها و شبها ی که در افکارم غرق تو میشوم کاش زلزلۀ میامد وتمام خاطراتم را ویران میکرد و یا آتشی در جانم می افتاد و همه چیز را خاکستر و بارانی میبارید و همه چیز را با خود می شست و میبرد…چه خیالی چه خیالی مگر میشود من تو را فراموش کنم …باد وباران وآتش مگر میتوانند تو را از یاد من ببرند تو که بهترین من بودی عزیزترینم که با یاد تو هر لحظه رنگی میگیرم وبه تو میگویم با تمام دردهای درونم با تمام هیجانات ناشناخته ..هراس- دلهره- تردید- شوق- بی تابی- ترس – رضایت- خشم و سرگردانی ،که دوستت دارم و به چهره ی زیبای تو می اندیشم تو که زیباترین من بودی بهترین من عزیزترینم…
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 28 Jul 2009
چرا هیچ کس به فکر مرگ نیست؟ چرا کسی که به مرگ فکر میکنه میگند از زندگی نا امیده مگه یادتون رفته زندگی جریمه ی آدماست مگه یادتون رفته زندگی بلای که خدا به آدما داده تا به فکرش باشند به حرفش گوش کنند..مگه نمیبینید این همه آدم هر روز میمیرند .. پس چرا ما به فکر مرگمون نیستیم چرا از مرگ فرار میکنیم به خاطر این قفس بزرگ که همه بهش عادت کردیم تا حالا به این فکرکردید که چرا علی گفت به خدای کعبه رستگار شدم وقتی که شمشیر اون ملعون بر سرش فرود آمد. چرا به ابن ملجم میگیم ملعون کسی که حضرت علی را رستگار کرد، کسی را رستگار کرد که میگند خدا به خاطر او و فرزندانش و همسرش دست به خلقت زده… نمیدونم ولی میدونم روحی تو بدنمون هست که دلش تاپ تاپ میشه واسه کنده شدن واسه پریدن ولی ما دو دستی محکم گرفتیمش نمیزاریم کنده بشه اصلا به من چه بطی داره..شاید زندگی بهتر باشه با خوبیها وبدیهاش با تمام لذتهاش با تمام دردا غمها و شادیهاش شاید یه موهبت باشه شاید باید قدرشو بدونیم قدر این که زنده هستیم شاید خدا ما را نشون کرده باشه و با دستای خودش ساخته باشه بهمون جون وروح بخشیده شاید به این خاطر به ابن ملجم میگیم ملعون که ی آدم خوب را از جهان کم کرده ی آدم خیلی خوب…نمیدونم شایدم موهبت نباشه ..بعضیها واسه بچه های که بعد از دنیا آمدن بلافاصله میمیرند ناراحت میشند ولی من به اون بچه ها حسودیم میشه که فقط چند لحظه این دنیا را اونم خیلی تار و نامعلوم میبنند و میفهمند که به درد نمیخوره و جای خوبی نیست و بر میگردند پیش خداشون…
یکی داشت با خدایخو درد دل میکد ..موگفت:خدایا تو که مره موکشی یک روزی.. د خاو.. د جنگ.. قد مریضی یا د بلاهای طبیعی یا منه دریا غرقمه موکونی یا مره قد آتیش موسوزنی ار جور موکشی بوکوش دیلتو مره بوسوزن منه دریا غفه کو طی موتر کو سر مه ر طی کافور کو … اوش کو مره قد مریضی د پیری نکوشی…گفتم بوسوزن اگه سوختندیم کمه کوک ،سوله بسوزن گفتم منه آو خفه کو شوخی کدم د مزو قرانتو اگه غفه کدی کم آو د کچوکمه ری کو ….

دیدگاههای تازه