ارسال شده توسط ashat در تاریخ 12 Jul 2009

این بار میخوام بگم چندش آورترین چیز چیه ..نه نمیگم خودتون بهتر میدانید تو خونه هر افغانی تو هر جای دنیام که باشه ی چیزی شبیه به ساعت شنی با این تفاوت که فلزی و یک طرفش بستس … آفرین ….تو خیلی باهوشی از کجا فهمیدی منظورم چی بود.
درسته تفدانی.ولی منظورم از چندش آور تفدانی نیست تفدانی وسیله ی خوبی خیلی ها را دیدید نسوار میکشند حتی خانه خودتانم ممکن کسی بکشه تصور کنید مجبور بشه ناس داهنشو قورت بده وای وای وای یا اینکه حوصله اش نیاد بره بیرون زیر فرش یا هر چیز دیگه ای کارشو انجام بده.. بازم.. وای وای وای چه کار بدی حالا تصور کنید ی مجلس بزرگ که توش ی عالمه نسواری باش و تفدانی نباشه چه افتضاحی میشه
اصلا چرا ناس میکشند که ی نفر مجبور باشه تفدانی بیاره ی نفرم مجبور باشه خالیش کنه منظورم از چندش آور نه تفدانی نه ناس نه نسواری همین خالی کردن تفدانی تصور کنید میخواید تفدانی را خالی کنید همین قدر کافی بقیه شو خودتون تصور کنید البته میدونم نیازی به این کار نیست خودتون تجربه این کارو دارید ..
تا حالا به شکل تفدانی توجه کردید دهن گشاد کمر باریک و شکم بزرگ بهش فک کنید حتما
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 12 Jul 2009
آدما وجود دارند با دوتا پا دوتا دست و ی بدن که توش ی قلبه فقط ی قلب …برای بعضی ها خیلی بزرگ قلبشون برای بعضی ها خیلی کوچیک اما دارند ،با ی سر که توش همه چیز هست خوبی و بدی، زشتی و زیبای دو تا چشم که باهاش زشتیهای زیادی دیدند البته چیزای خوبم دیدند و گوش و زبان، زبانی که حرفای بد ازش میباره حرف خوبم گهگاهی … ولی بعضی ها ممکن از داشتن پا دست چشم و گوشو زبان محروم باشند ولی همه ما ی قلب داریم با ی سر و ی علامت سوال رو سرمون و پرسشای تو سرمون مثل چرا من به دنیا آمدم ..خدا کجاست چه شکلی..من تا کی زنده ام..چرا آسمون آبیه.. چرا سوسکو وقتی لهش میکنی بازم تکون میخوره.. چرا ماهی تو آب خفه نمیشه چرا پرندها موقع پرواز به هم نمیخورند چرا آدما اینقدر بی وفاند اصلا چرا آدما عاشق هم می شند. اصلا تا حالا راجب سوالای تو سرت فکر کردی یا تو هم مثل من میزاری دیگران فک کنند و از جواباشون استفاده میکنی برای سوالای خودت چرا خودتو نمیزاری جای سوالات چرا خودتو جای سوسک نمیزاری که بفهمی چرا زندست با اینکه لهش کردی اصلا چرا سوسکو میکشی مگه آزار داری یا آزاری بهت رسونده …میخوردت؟ شاید اون سوسک جای کنجی تو سوراخی ی عالمه بچه داشته باشه نمیگی کی از بچه هاش مراقبت می کنه نمگی اون همه بچه یتیم میشند کی غذاشون میده کی تر و خشکشون می کنه تا حالا خودتو جای ماهی گذاشتی یا به ماهی توی تنگ یا حوض نگاه کردی داره همش صدات میکنه داره زاری میکنه بیای توی آب وگرنه میمیری ولی تو توجهی نمیکنی حتی صداشو نمی شنوی اون به فکر تو هست ولی تو به اون اهمیتی نمیدی … چرا ما به سوالامون جواب ندیم ی بار خودت به سوالات جواب بده مثلا خودتو جای همون سوسکی که من لهش کردم بزار چرا من عزیزمو با اینکه تنهام گذاشت دوسش دارم ***
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 12 Jul 2009
تا به حال راجب خدا فکر کردید چطور تجسمش می کنید تو افکارتون خدا چه شکلی چه کارای می تونه انجام بده چقدر بزرگه خدا کجاست … ذهن آدم پر کردن از اینکه خدا همه جا هست خدا نور خدا زیباست خدا همه کار میتونه بکنه جهان به اراده خداست …از این جور چیزا …مگه اونای که این حرفا رو میزنند خدا را دیدند.
چرا خدا جهان آفرید این همه آسمان زمین چرا خدا آدم آفرید .
میگند حضرت زهرا گفته خدا نیازی به آفرینش این جهان نداشته هدف نشان دادن قدرتش بوده… خوب قدرتشو نشون داد چی شد میتونست اصلا نسازه می تونست خودش تنها باشه با علم به اینکه چه قدرتی داره .
ولی اینطوری نمیشه کسی که می تونه چیزی بسازه جلوی خودشو بگیره بگه من که میتونم چرا بسازم مثلا خودم من اگه میتونستم ی سوسک بسازم هی میساختم هی میساختم…البته ی سوسک خوشکل داشتم خیلی دوسش داشتم هنوزم دارم …
اگه این همه دانشمند ،مخترع ، علم و حکیم چیزی رو نمی ساختن یا علمشونو برای خودشون نگه میداشتند چی میشد …؟هیچی من و تو الان پشت کامپیوتر چرت وپرت نمی نوشتیمو نمی خوندیم الان با هم دنبال بوفالوی خرسی سگی چیزی بودیم شکار کنیم بخوریم پوستشم دورمون بپیچیم .
اصلا به من چه خدا چطوریو کجاست به قول اون دوستمون که همه میشناسینش هر جا هست ابالفضل نگهدارش باشه..
شما بگین خدا چه شکلی تو ذهنتون…….
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 10 Jul 2009
دلی که عشق ندارد و ه عشق نیاز دارد، آدمی را همواره در پی گمشده اش ملتهبانه به هر سو میکشاند ،خدا، آزادی، هنر و دوست در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند تا وی کوزه خالی خویش را از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد.
چشمانمان آنقدر زشتیها دیده و عقلمان آنقدر بسته و کوچک مانده که به دیدن و درک خدا نیستیم و ساده از این چشمه میگذریم و به آزادی می رسیم چیزی که هرگز نمی توانیم جرعه ی از آن بنوشیم مگر این نیست که ناخواسته پا در حصار این دنیا نهادیم و حتی قبل از آن در بند بودیم و در بند خواهیم زیست و خواهیم مرد تا بالاخره در حصار گور در بند برزخ و د.زخ …شاید هم بهشت شویم .
از هنر جیزی نمیگویم و نمی توانم بگویم به آرامی از کنارش میگذرم.
اما دوست که هر چه بگویم نکوست … دوست کوزام را شکست دسنانم را فرو بردم و جرعه ای برداشتم و نوشیدم افسوس که خشکید و رفت و مرا تنها گذاشت با رفتنش سه همدم برایم به یادگار گذاشت …
تنهای، یاد و اشک ..
وقتی در تنهایم از دوست یاد میکنم اشک گونهایم را تر میکند و چشمانم را میشوید تا با چشمان پاک شاد روزی دیده ام روشن شود به چهره ای زیبایت .
ای کاش میمردم ، جسدم را می سوزاندند و خاکسترم در باد به پرواز در می آمد و با باد میرقصیدم و در دریا می آرمیدم و در سکوت فریاد میزدم که ای دوست، دوستت دارم … 
گر چه ياران فارغند از ياد من
از من ايشان را هزاران ياد باد
ارسال شده توسط ashat در تاریخ 10 Jul 2009
| بشنو این نی چون حکایت میکند | از جداییها شکایت میکند | |
| کز نیستان تا مرا ببریدهاند | در نفیرم مرد و زن نالیدهاند | |
| سینه خواهم شرحه شرحه از فراق | تا بگویم شرح درد اشتیاق | |
| هر کسی کو دور ماند از اصل خویش | باز جوید روزگار وصل خویش | |
| من به هر جمعیتی نالان شدم | جفت بدحالان و خوشحالان شدم | |
| هرکسی از ظن خود شد یار من | از درون من نجست اسرار من | |
| سر من از نالهی من دور نیست | لیک چشم و گوش را آن نور نیست | |
| تن ز جان و جان ز تن مستور نیست | لیک کس را دید جان دستور نیست | |
| آتشست این بانگ نای و نیست باد | هر که این آتش ندارد نیست باد | |
| آتش عشقست کاندر نی فتاد | جوشش عشقست کاندر می فتاد | |
| نی حریف هرکه از یاری برید | پردههااش پردههای ما درید | |
| همچو نی زهری و تریاقی کی دید | همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید | |
| نی حدیث راه پر خون میکند | قصههای عشق مجنون میکند | |
| محرم این هوش جز بیهوش نیست | مر زبان را مشتری جز گوش نیست | |
| در غم ما روزها بیگاه شد | روزها با سوزها همراه شد | |
| روزها گر رفت گو رو باک نیست | تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست | |
| هر که جز ماهی ز آبش سیر شد | هرکه بی روزیست روزش دیر شد | |
| در نیابد حال پخته هیچ خام | پس سخن کوتاه باید والسلام | |
| بند بگسل باش آزاد ای پسر | چند باشی بند سیم و بند زر | |
| گر بریزی بحر را در کوزهای | چند گنجد قسمت یک روزهای |

ارسال شده توسط ashat در تاریخ 10 Jul 2009
سلام خدا
این چند وقت که عزیزم منو تنها گذاشت خیلی حالم گرفته البته مقصر خودم بودم ولی اونم تصمیمیشو گرفته بود خدا نمیدونم چرا عشقو آفریدی ؟شاید به این خاطر که میخواستی آدما فقط عاشق تو باشند نه کس دیگه خدا جون خوت بهتر از هر کسی می دونی که آدما چی جانورای هستند از اون بابا آدم که با اینکه بهش گفته بودی نخور ، خورد. حالا چی؟ گندم! ما هم که آدمیزادیم… اولاد بابا آدم همون آدمی که وجودش از خودته!خب بگذریم عشقو که آفریدی حالا بگو چرا منو که عشقو باور نداشتم میگفتم دروغ رو چرا عاشق کردی بگو چرا …چرا عشقمو ازم گرفتی بعد اینکه عاشقم کردی با من هر کاری میخوای بکن ولی با بقیه این کارو نکن …خدا جون باشه هر چی تو میگی از این به بعد فقط تو رو دوس دارمو عزیزمو ازم نخا دوسش نداشته باشم آخه نمیتونم…با اینکه تنهام گذاشت همیشه دوسش داشتمو دارم خدا جون تو هیچ وقت تنهاش نذار…هیچ وقت نذار اشک تو چشاش جم بشه ..نذار کسی دل مهربونشو بشکنه و غم تو دلش بکاره
خدا همیشه دوسش دارم مراقبش باش خوشبختش کن…
شربتی از لب لعلش نچشيديم و برفت
روی مه پيکر او سير نديديم و برفت
گويی از صحبت ما نيک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت
بس که ما فاتحه و حرز يمانی خوانديم
وز پی اش سوره اخلاص دميديم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
شد چمان در چمن حسن و لطافت ليکن
ديدی آخر که چنين عشوه خريديم و برفت

ارسال شده توسط ashat در تاریخ 11 Mar 2009
خيلی وحشتناکه … خيلی وحشتناکه که تو اين دهکدهی جهانی و عصر ارتباطات، آدما روز به روز تنهاتر میشن … بابا ما آدما به خدا به هم، به رابطه با هم نياز داريم … چهمون شده؟ کجا میخواهيم بريم؟ به کجا میخوايم برسيم؟ چرا همه چی داره يادمون میره؟
به نظر من بعضی چيزا از نون شب هم واجب تره به خدا … من میگم هر کسی بايد دست کم هر سه ماه يه دفعه يه چنين چيزايی رو بخونه تا بعضی چيزا را فراموش نکنه …

روباه گفت: سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسی رو نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: سلام.
صداگفت: من اينجام، زير درخت سيب…
شهريار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: يه روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: بيا با من بازی کن. نمیدونی چه قدر دلم گرفته…
روباه گفت: نمیتونم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکردن آخه.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: معذرت میخوام.
اما فکری کرد و پرسيد: اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: تو اهل اينجا نيستی. پی چی میگردی؟
شهريار کوچولو گفت: پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار میکنن. اينش اسباب دلخوريه! اما مرغ و ماکيان هم پرورش میدن و خيرشون فقط همينه. تو پی مرغ میگردی؟
شهريار کوچولو گفت: نه، پی دوست میگردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: يه چيزيه که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردنه.
- ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلومه. تو الان واسه من يه پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگه. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يه روباهم مثل صد هزار روباه ديگه. اما اگه منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميون همهی عالم موجود يگانهای میشی، من واسهی تو.
شهريار کوچولو گفت: کمکم داره دستگيرم میشه. يه گلی هست که گمونم منو اهلی کرده باشه.
روباه گفت: بعيد نيست. رو اين کرهی زمين هزار جور چيز میشه ديد.
شهريار کوچولو گفت: اوه نه! اون رو کرهی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: رو يه سيارهی ديگه است؟
- آره.
- تو اون سياره شکارچی هم هست؟
- نه.
- محشره ! مرغ و ماکيان چهطور؟
- نه.
روباه آهکشان گفت: هميشهی خدا يه پای بساط لنگه!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی يهنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدما منو. همهی مرغها عين همن همهی آدما هم عين هم. اين وضع يه خورده خلقم رو تنگ میکنه. اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم رو چراغون کرده باشی. اون وقت صدای پايی رو میشناسم که با هر صدای پای ديگهای فرق میکنه. صدای پای ديگرون منو وادار میکنه تو هفت تا سوراخ قايم بشم اما صدای پای تو مثل نغمهای منو از سوراخم میکشه بيرون. تازه، نگاه کن اونجا اون گندمزار رو میبينی؟ برای من که نون بخور نيستم گندم چيز بیفايدهايه . پس گندمزار هم منو به ياد چيزی نمیاندازه. اسباب تاسفه. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهليم کردی محشر میشه! گندم که طلايی رنگه منو به ياد تو میندازه و صدای باد رو هم که تو گندمزار میپيچه دوست خواهم داشت…
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو رو نگاه کرد. اون وقت گفت: اگه دلت میخواد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: دلم که خيلی میخواد، اما وقت چندانی ندارم. بايد برم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزا سر در آرم.
روباه گفت: آدم فقط از چيزايی که اهلی کنه میتونه سر در آره. انسانها ديگه برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارن. همه چيز رو همين جور حاضر آماده از دکونها میخرن. اما چون دکونی نيست که دوست معامله کنه آدمها موندن بیدوست… تو اگه دوست میخوای خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: راهش چيه؟
روباه جواب داد: بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يه خورده دورتر از من میگيری اين جوری ميون علفها می شينی. من زير چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هيچی نمیگی، چون تقصير همهی سؤِتفاهمها زير سر زبونه. عوضش میتونی هر روز يه خورده نزديکتر بشينی.
فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: کاش سر همان ساعت ديروزاومده بودی. اگه مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشه و هر چی ساعت جلوتر بره بيشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکنه شور زدن و نگران شدن. اون وقته که قدرِ خوشبختی رو میفهمم! اما اگه تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدونم چه ساعتی بايد دلم رو برای ديدارت آماده کنم؟… هر چيزی برای خودش قاعدهای داره.
شهريار کوچولو گفت: قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: اين هم از اون چيزاييه که پاک از خاطرا رفته. اين همون چيزيه که باعث میشه فلان روز با باقی روزا و فلان ساعت با باقی ساعتا فرق کنه. مثلا شکارچیهای ما ميون خودشون يه رسمی دارن و اون اينه که پنجشنبهها رو با دخترای ده میرن رقص. پس پنجشنبهها برهکشون منه. برای خودم گردشکنان میرم تا دم مُوِستان. حالا اگه شکارچیها وقت و بی وقت میرقصيدن همهی روزها شبيه هم میشد و منِ بیچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه رو اهلی کرد.
لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: آخ! نمیتونم جلو اشکم رو بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: تقصير خودته. من که بدت رو نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: همين طوره.
شهريار کوچولو گفت: آخه اشکت داره سرازير میشه!
روباه گفت: همين طوره.
- پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تکه. برگشتنا با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه رازی رو بهت میگم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به اونها گفت:
- شما سرِ سوزنی به گل من نمیمونيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما رو اهلی کرده نه شما کسی رو. درست همون جوری هستيد که روباه من بود. روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگه. اونو دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تکه.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره دراومد که:
- شما خوشگليد اما خالی هستيد. براتون نمیشه مرد. گفتوگو نداره که گل منو هم فلان رهگذر گلی میبينه مثل شما. اما اون به تنهايی از همهی شما سره چون فقط اونه که آبش دادم، چون فقط اونه که زير حبابش گذاشتم، چون فقط اونه که با تجير براش حفاظ درست کردم، چون فقط اونه که حشراتش رو کشتم جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشن، چون فقط اونه که پای گلهگزاریها يا خودنمايیها و حتا گاهی پای بغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستم، چون اون گل منه.
و برگشت پيش روباه.
گفت: خدانگهدار!
روباه گفت: خدانگهدار!… و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشه ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سرنمیبينه.
شهريار کوچولو برای اين که يادش بمونه تکرار کرد:
- نهاد و گوهر را چشمِ سر نمیبينه.
- ارزش گل تو به قدرِ عمريه که به پاش صرف کردی.
شهريار کوچولو برای اين که يادش بمونه تکرار کرد:
- به قدر عمريه که به پاش صرف کردم.
روباه گفت: انسانها اين حقيقت رو فراموش کردن اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردی مسئولی. تو مسئول گلتی…
شهريار کوچولو برای اون که يادش بمونه تکرار کرد:
- من مسئول گلمم…
آخرین دیدگاهها